˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿

این داستان: همه چی با آب تمیز نمیشه!

فک میکنم اولین دوستی که تو زندگیم داشتم، هانیه بوده
چونکه مامانامون باهم دوست بودن و ما عم از وقتی که هنوز خودمون یاد نگرفته بودیم چطوری باید دوست پیدا کنیم، همبازی بودیم!
امروز تولد هانیه بود؛
یاد یه خاطره‌ای افتادم که بعید میدونم حالا حالا ها فراموشش کنم :/

 اول ابتدایی همکلاسی بودیم
یه روزی من و مریم و مامانم رفته بودیم خونه‌ی هانیه اینا
موقع غروب بود و ما عم که بچه بودیمو حوصلمون سر رفته بود، رفتیم برا خودمون پفک خریدیم
یادمه سه تایی نشسته بودیم رو پله‌های حیاط و پفک میخوردیم
که یدفه پفک من از دستم افتاد و نصفش ریخت رو زمین!!
سریع پاشدم پفکا رو جمع کردم و برگردوندم تو پاکتش!
بعدم برا اینکه تمیز شه، رفتم شیر آب حیاطو باز کردم و پفکا رو شستم :/
(مهارت حل مسئله!)

وااای -_- هنوزم یادمه چه شکل و مزه‌ی مزخرف و چسبناکی پیدا کرده بود! (عُق)
فک میکردم اگه بریزمش دور اسرافه!
سعی داشتم نشون بدم که همه چی تحت کنترله و یه چن تایی هم پفک خوردم!
ولی واقعا قابل تحمل نبود :/
دیگه گذاشتمش کنار و گفتم پفک خوردن بسه!
یادمه هانیه از پفکش بهم تارف کرد و گفتم نه نمیخوام :/
نمیدونم وقتی داشتم پفک کثیفا رو می ریختم سر پفک تمیزا، اون دوتا چرا راهنماییم نمیکردن!؟
ولی در سن هفت سالگی این‌ چنین تباه بودم!!

شایدم خاطرات بدی که با پفک دارم باعث شده الان علاقه‌ای بهش نداشتم باشم :/


[ شنبه 21 تیر 1399 ] [ 05:44 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

دختری، تاج سر بابایی

منی که یه روز درمیون خونشون بودم
باز بیشتر از دو هفته شده بود که به خاطر این کرونای لعنتی نرفته بودم بهشون سر بزنم!
بعد از سلام و احوالپرسی،
آقا مثل قبل به نشانه ی دست دادن، پاشو آورد جلو
نگاش کردم
گفتم ولی من میخوام بغلتون کنم!
دستاشو باز کرد
و خودش محکممم بغلم کرد
بعد از ۵ ماااه!

آقا قبلا هم یواشکی دور از چشم مامانجون دست میداد گاهی
چون مامانجون حساس تره و بیشتر سعی میکنه رعایت کنه
ولی دیگه دید مقاومت بی‌فایده ست
اونم بغل کردم، یه بغل طولااانی

واقعا دلم تنگ شده بود

مامانجون برام چن تا زردآلوی گنده ی خوشگل کنار گذاشته بود
گفت اینا سهم توعه
شنیدم هوس کرده بودی!

آقا برامون شعری که برای روز دختر گفته بودو خوند
و من به پهنای صورت اشک می ریختم...


خدا،
شوخی هم حدی داره!
این وضعیت دیگه واقعا داره بیمزه میشه...


[ جمعه 6 تیر 1399 ] [ 06:29 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

.


فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
پس منزّه است خداوندی که مالکیّت و حاکمیّت همه چیز در دست اوست؛ و شما را به سوی او بازمی‌گردانند!


[ جمعه 23 خرداد 1399 ] [ 03:51 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : آقاجون

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ شنبه 30 فروردین 1399 ] [ 04:40 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

چی دلم میخواست ؟

دلم میخواست الان 
یه زن 45 ساله خونه دار بودم که با سرمایه ام زده بودم تو کار حمایت از نویسنده هایی که میخواستن کتاب اولشونو چاپ کنن 
ازدواج نکرده بودم و هفته به هفته میرفتم بهزیستی سراغ دختری که داره میرسه به سن 18 و کم کم باید وسایلشو جمع کنه از اونجا بره 
باهم درس میخوندیم برای کنکورش و میاوردمش خونه ام 
اردیبهشت ماه بودو عطر بهارنارنج از اون خونه ی ته بن بست کل کوچه رو پر کرده بود و سر راه آلاله های صورتی و سرخ میخریدم که گل روی میز چوبی اتاقمو پر کنم 
یه زن با حس رهایی 
یه آدم که بی دغدغه کارایی رو بکنه که دوست داره 

ولی حالا ساعت سه و رب صبحه و یه غمی نشسته رو شونه هام 
یه دوراهی رو رد میکنم و میرسم به دوراهی بعدی 

تا چند روز پیش دغدغه هممون تموم شدن قرنطینه بود ولی همون لحظه خدا با چیزای بزرگتری میاد سراغمون که قوی ترمون کنه 

از یکی یه چیز ارشمندو کم میکنه و میگیره 
به یکی فرصت میده و راه میزاره جلوشو میگه این همون چیز ارزشمندیه که از بالغ شدی و فهمیدی زندگی چی هست اصن میخواستیش 
ولی تو میدونی برات بده 
میدونی مدت هاست مریضت کرده 
میدونی تو ماه هاست تلاش کردی فراموش کنی 
تلاش کردی خودتو از باتلاقش بکشی بیرون 
میدوونی دیگه حتی اکه بخوای هم نمیتونی خواسته همیشگی تو داشته باشی چون اعتماد و روح یکی  دیگه رو ممکنه داغون کنی

شاید خدا داره با اینکارا قوی ترمون میکنه 
این ماییم که باید حتی اگه زخمی هم شدیم حتی اگه شکستیم بتونیم دوباره سرپا شیم 



زندگی برامون صبر نمیکنه 
باید پاشی خودتو قوی تر کنی برای ضربه بعدی 
هر بار قوی تر تا دیگه با ضربه هاش زخمی نشی 

نباید بخاطر زخم هات خودتو سرزنش کنی نباید با خودت قهر کنی نباید نبخشی خودتو 
تو این روزا با خودت مهربون تر باش ، خودت به اندازه کافی خسته و دلگیر هست تو بیشتر دعواش نکن 







[ پنجشنبه 28 فروردین 1399 ] [ 03:07 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

بهار خزان زده


چرا فک میکردم شب نیمه شعبان غم انگیز ترین قسمت این تعطیلات کروناییه؟
چرا فک میکردم بعد از ازدست دادن شادی اون روز، دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم؟؟
من کلی چیز ارزشمند دیگه دارم تو زندگیم چجوری جلوی از دست دادنشونو بگیرم؟ 
دو مااااه نرفتم دیدن آقاجون که یه وقت چیزیش نشه
چرا فک میکردم اگه صبر کنم میتونم یه دل سیر ببینمش و بغلش کنم؟
۱۵ شعبان تولدش بود؛ چرا حداقل زنگ نزدم حالشو بپرسم؟
آقاجون
من هنوزم باهات حرف میزنم... ولی تو دیگه جوابمو نمیدی
خیلی باشکوه رفتی... خیلی...
میخوام وقتی درای حرمو باز کردن، انقد بیام پیشت تا بتونم جبران کنم...
میدونم انقد دوسم داشتی که از دستم ناراحت نیستی
ولی این بلبل بی‌معرفتت چجوری ببخشه خودشو؟


[ سه شنبه 26 فروردین 1399 ] [ 03:43 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

آخرین بار...

فکر کردن به آخرین بار ها رهام نمیکنه...
آخرین باری که حضوری دیدمش
آخرین باری که اومد خونمون
آخرین باری که باهم سر سفره غذا خوردیم
آخرین باری که براش چایی ریختم
آخرین باری که از خنده هاش خندم گرفت
آخرین باری که پشت سرش نماز خوندم
آخرین آیه ی قرآنی که برام تفسیر کرد
آخرین کتابی که برام تعریف کرد
آخرین حدیثی که یادم داد
آخرین شعر قشنگی که برام خوند تا حفظ کنم
آخرین باری که نشستم پای درس اخلاقش
آخرین باری که بغلش کردم
آخرین باری که بوسیدمش
آخرین باری که دستشو بین دوتا دستم گرفتم
آخرین باری که به چشمای خوش‌رنگش نگاه کردم
آخرین دیدارمون با ویدیو کال
آخرین باری که مستقیم به خودش گفتم آقاجون خیلی دلم برات تنگ شده بود
و آخرین باری که صدام زد بلبلِ من... 


[ سه شنبه 26 فروردین 1399 ] [ 02:50 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

کل من علیها فان...

خداااا نمیخوای بس کنی؟
روزای تلخ و سیاه و غمگینمون کافی نبوده؟
باشه...
فقط کاش حداقل یکم مهلت بدی که بتونم هضمش کنم
به خودت قسم
این آدمیزادی که آفریدی انقدرا هم قوی نیست...


[ دوشنبه 25 فروردین 1399 ] [ 03:21 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

یه عید متفاوت

شاید غم انگیز ترین قسمت این قرنطینه ی کرونایی، همین شب نیمه‌ی شعبانه که تو خونه ایم!
حس میکنم بعد از از دست دادن امشب، دیگه چیزی برا از دست دادن ندارم...
من عاااشق نیمه شعبانم
یادم نمیاد تا حالا هیچ سالی تو خونه مونده باشم
امشب صدای بلند تواشیح پخش میشد از بیرون؛ فک کنم از سمت مسجد بود
به اندازه ی چارشنبه سوری صدای تق تق فشفشه و ترقه میاد
از بالای ساختمون استانداری انقدرر نورافشانی کردن که آسمون پر از دود شده!
و یکی درمیون رعد و برق میزنه
نمیدونم همیشه اینجوری بوده؟ یا امسال دارم از این زاویه می بینمش
ولی جای حال و هوای سالای قبلو برام پر نکرد...
وقتی از عصر خیابونا کم کم شلوغ میشه
همه میان بیرون
اگه با ماشین بری، باختی!
مجبوری ساعت ها ترافیکاشو تحمل کنی...
پارسال بچه ها رو جم کردم رفتیم بچرخیم
به مقصد ایستگاه دایی نرگس، و همون تنها هات داگی که یه بار در سال میخورم
و شربت های محتاطانه و جیره بندی شده...!
یادمه یاسی رفتنی حالش خوب نبود، ترمزش بدجوری جیییغ میزد!
ولی مثل همیشه انقدر خوش گذشت که برگشتنی حتی حال اونم خوب شده بود :)
 نمیدونم چقد طول کشید که از اون زیرگذر گرررم بی اکسیژن بتونیم عبور کنیم
ولی یادمه که وقتی بالاخره به هوای آزاد رسیدیم از شادی و شعف در پوست خودمون نمیگنجیدیم
و طبیعتا دیگه زانویی برام نمونده بود...
( یکی نیس بگه آخه مجبورید مگه؟! )
یادمه اون شب داشتیم با حدسیاتمون فصل آخر گاتو تحلیل میکردیم!!! یکسال گذشت واقعا -_-
عاااخخخ... چقد دلم تنگ شد برای پرشور ترین فستیوال شادی که هرسال اینجا برگزار میشه...
گاهی یادم میره مناسبتش چیه!
دوس دارم برم مردمو نگاه کنم؛
تو خیابون قدم بزنم و آذین بندی و چراغونی کوچه و خیابونا رو ببینم... 
پرچم زدن و آماده کردن ایستگاه های صلواتی...
بچه ها و جوون هایی که گروه گروه در حال فعالیتن
همه یه انرژی عجیبی دارن!
کاش حال و هوای مردم هر روز مث نیمه شعبان بود...
دوس داشتم تماشا کردنشونو... ندیدمشون امسال...
با خودم میگم سال بعد حتما جبران میکنم؛ ولی اصلا نمیدونم چجوری...
در خانه ماندیم واقعا... حتی امشب!


[ چهارشنبه 20 فروردین 1399 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : سندرم متن بی‌قرار

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ چهارشنبه 13 فروردین 1399 ] [ 04:36 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

!

دوسال پیش
همین روزا بود...
عجیب نیس؟
چرا، واقعا عجیبه...


[ سه شنبه 20 اسفند 1398 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

دنیای ویروسی

این کرونا چی بود یدفه سر و کله ش پیدا شد؟؟
این وضعیت یه جورایی هم سرمونو گرم کرده، هم حوصلمونو سر برده!
( تو ۳تا جمله پشت سرهم [شد ۴تا] از اصطلاحاتی با کلمه ی "سر" استفاده کردم! خیلی عجیبه)

بگذریم...
آمار مرگ و میر رو دنبال نمیکنم
خودمو حبس کردم تو خونه و دارم کپک میزنم
چون عادت دارم همیشه بیرون از خونه خودمو مشغول کنم
حداقل خونه ی خودمونم اگه نباشم، میرم خونه ی مامانجون
ولی چند روزه از فکر آقا که قلبشو عمل کرده میترسم برم پیششون...
دلمم برای نی نی کچلم یه ذررره شده

دیروز بالاخره با بچه ها رفتیم بیرون یه دوری زدیم یه بادی به کله مون بخوره
فلکه بستنیا چقد خلوت بود 
بعدم رفتیم خونه ی زینب اینا و ۳ساعت نشستیم جالیز بازی کردیم
تفریحات سالم برای دوران خانه نشینی

واقعا چقد سریع شرایط عوض میشه! اونم در این سطح وسیع...
قرار بود که این روزا شلوغ ترین روزای عمرمو تجربه کنم!
اول که جشنواره حرکت کنسل شد، بعدم همایشای دیگه ؛ روز مهندس و به وقت دانشجو و کارسازشو و ...
حالا به جاش هر روز دارم پیامای بچه ها رو جواب میدم:

واقعا قراره از شنبه برگردیم دانشگاه؟ ما عمرا پامونو بذاریم تو قم
همه ی دانشگاها تعطیل شدن، چرا دانشگاه قم سریع تر خبر تعطیلی قطعی شو اعلام نمیکنه؟
میشه بگین علاوه بر سلف و خوابگاه، صندلی های کلاس و کتابخونه رم ضدعفونی کنن؟
کاش فرشای نمازخونه رم بشورن
میخوان رو وسایلمون سم بپاشن؟؟؟
هزینه ی این ماه خوابگاه که پرداخت کردیمو بهمون برمیگردونن؟
من میخواستم وام بگیرم، الان که نمیتونم مدارکمو تحویل بدم چیکار کنم؟ مهلتشو تمدید میکنن؟
من کار اداری دارم، کارمندا میان دانشگاه؟
ثبت نام استعداد درخشان شروع شده، چیکار کنیم؟
انتخاب واحد ترمیمی مون که دست کارشناس آموزش بوده چی میشه؟
تورو خدا یه کاری بکنین، برای نامه ی مهمانی چن تا از امضاهام مونده، دانشگاه مقصد قبول نمیکنه واحد بده بهم دارم حذف ترم میشم...
میشه بگین برق خوابگاها رو قطع نکنن؟ ما کلی گوشت و مرغ داریم تو فریزر
یه روزو اعلام کنین ما بیایم وسایلمونو از خوابگاه برداریم، همه ی پالتوهام خوابگاهه، هوا هم سرده
ببخشید من چن تا گلدون دارم تو اتاقم که یه هفته س آب نخورن... موجود زنده ن، خواهش میکنم نجاتشون بدین
ما کنکور داریم ولی کتابامون تو خوابگاه مونده، میخواستیم درس بخونیم تو این مدت
میشه بگین کتابایی که از کتابخونه دستمون مونده، بعد از عید جریمه نخوره بهش؟
میشه حذف و اضافه ی مجدد انجام بشه؟ من ۲۰ واحد تخصصی برداشتم، نمیتونم اینجوری، میخوام کمش کنم
بگین کلاسای مجازی رو زودتر شروع کنن
بگین کلاس مجازی نذارن، اینجوری ما هیچی از درس نمیفهمیم!
این کلاسای مجازی که میگن چجوریه؟
تابستون تو این گرمای قم و ماه رمضون تا ۸ شب باید بریم سر کلاس؟

و کللللی سوالای دیگه از دغدغه های بچه ها...

طوطیمون که مشکوک به کروناست... چند روزیه حالش خوب نیس بچم
همه ی هماهنگی های شورا با مسئولین دانشگاه افتاده رو دوش خودم
منی که از تماس تلفنی حتی با آشناها واهمه دارم!!! کارم شده زنگ زدن به معاون آموزش و مدیر دانشجویی و مدیر فرهنگی و روابط عمومی و مسئول دفتر ریاست دانشگاه!
کی باورش میشه 

شب آرزوهاست؛
مهم ترین آرزوم همیشه سلامتی اطرافیانم بوده
الانم تو این وضعیت بیشتر از هر وقت دیگه ای به همین آرزو نیازه؛
خدا که خودش خوب میدونه داره باهامون چیکار میکنه
ولی به شدت به اینکه هر خوب یا بدی حکمتی داره معتقدم!

نمیشه فقط با کتاب و فیلم و خونه تکونی این روزا رو پر کرد؛ باید یه فکر اساسی کرد...
خدا بخیر بگذرونه بعد از تعطیلات رو با این حجم از درسای فشرده و کارای عقب افتاده!


[ جمعه 9 اسفند 1398 ] [ 03:06 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

ارغوان

به آبان پارسال فک میکنم که دوس داشتم جزو شورای مرکزی کانون ادبی ارغوان دانشگاه باشم ولی از محیط های غریبه خجالت میکشیدم و تلاشی برای ورود بهش نمیکردم 
یه شب از اون شب ها مهسا صادقی ترم آخری دانشکده مون که جزو شورا مرکزی ارغوان بود بهم پیام داد گف میشه فردا جای من بری غرفه کانون ادبی تو دانشکده بهداشت کمک بچه ها ؟ 
گفتم اره چرا که نه
صبحش بازی پرسپولیس و یه تیم عربی بود که اسمش یادم نیس ، با مینا و نرگس رفتیم چاشتینو همراه با صرف صبحانه دیدیمش بعدش منو گذاشتن دانشکده مون 
رفتم تو حیاط دیدم وای همه ی آدم فعال خفن های دانشگاه ک دوس داشتم باهاشون همکاری کنم اومدن غرفه کانون هاشونو بزنن 
ولی خب از بچه های کانون ادبی کسی رو نمیشناختم غیر مفتاح که اونم جدا شده بود رفته بود کانون تئاتر 
مستقیم رفتم پیشش گفتم جای خانم صادقی اومدم بچه های کانون کجان ؟ 
راهنماییم کرد سمت پسرایی که داشتن میز میچیندن گفت ایشون آقای صالحی ان امروز راهنمایی تون میکنن 
یادمه غرفه مون اون روز خیلی عضو جذب کرد 
جوشقانی دبیر سابق کانون اومد گفت اگه فردا زحمتتون نیس میاید باهامون غرفه دانشکده پرستاری ؟ 
غرفه دانشکده پرستاری رو هم رفتم حالا گستره شناختم از فعال های فرهنگی بیشتر شده بود و از نظر خودم همین برام بس بود 
تا اینکه یه ماه بعدش قرار شد انتخابات دوره جدید ارغوان برگزار بشه ؛ اومدن بهم پیشنهاد دادن بیاین کاندید بشید 
شاید از عدم اعتماد بنفس بود که گفتم نه مرسی ، درصورتی که حدودا میشد یکی از بهترین پیشنهاد هایی که داشتم ، آخه فک میکردم کسی منو نمیشناسه چرا باید رای بیارم !! 
بعد از چند بار اصرار کردن قبول کردم کاندید. و در عین ناباوری رای اوردم ، حالا اصلیِ اصلی که نه ولی علی البدل شدم :)) 
اینااااارووو گفتم که بگم کی فکرشو میکرد دختری که حتی دیدش در حد کاندید شدنم نبود الان برای خودش دبیر گانون ادبی ارغوان شده 
و همین امشب داده براش پوستر طراحی کردن تا شروع ثبت نام کلاس های طنزو ، اولین کلاس هایی که خودش هماهنگی شو کرده ، اعلام کنن 
واقعا فک نمیکردم یه روز به عنوان دبیر بشینم جلو خانم دکتر حاجی صادقی "معاون فرهنگی دانشگاه" از افتخارات کانونم بگم و اون بگه که عالیه و طرح هاتو عملی کن 
کانون (م) واژه باحالیه 
شاید نخوام که دوره بعدی انتخابات اصلا شرکت کنم ولی. همین دبیر کوتاه مدتم جالبه 

:)))))هر کی فکرشو میکرد من بکی واقعا فکرشو نمیکردم 

پ.ن:وقتی تو نامه های این چند روزم تایپ میکنم فائزه هستم دبیر کانون ادبی ارغوان خیلی حس خفن بودن میکنم


[ چهارشنبه 23 بهمن 1398 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

ترم ۵

یه جوری ۲۰ ردیف کردم تو کارنامم... که حتی خودمم باورم نمیشه این ترم سخت ترین ترم کارشناسیم بوده تا اینجا! چه برسه به بقیه...
قرار بود ۲۴ واحد باشه که تربیت بدنی بهم نرسید و شد ۲۳ واحد... ۹ تا درس!
۷تاشو ۲۰ شدم، یکیشم ۱۹.۵  چقد بیمزه! ( البته من معمولی خونده بودم، خودشون دوسم داشتن بهم نمره دادن)
با برنامه ریزی فوق العاده ی مدیرگروه توانمندمون :) از شنبه تا ۵ شنبه دانشگاه بودیم، هر روزم یک یا ۲تا کلاس!
هفته ی وسط آذر به خاطر روز دانشجو انقدر فشار کارا زیاد بود و بیخوابی کشیدم که فقط میگفتم خداروشکر تابستون هرچقد دوس داشتم خوابیدم
دو هفته ی آخر که دوس داشتم دیگه از غیبتام استفاده کنم و نرم دانشگاه، تازه استادان بزرگوار یادشون افتاده بود که میتونن موضوع کنفرانس مشخص کنن... و هر روز یکی درمیون امتحان و ارائه داشتیم! ولی سختیش اونجایی بود که همه امتحانای ترمشون تموم شده بود ولی مال ما تا ۸ بهمن طول میکشید... :(
بعدشم که اردوی مشهد بین دوترم فعالین فرهنگی دانشگاه ( که کشتن خودشونو تا بعد از رد شدن از هزار جور فیلتر ۶۰ نفرو از ۱۰هزار نفر دانشجو انتخاب کنن)
تا اینکه دیگه فرصتی پیدا کردم که بیام و بنویسم...


  تجزیه و تحلیل سیستم ها:
استادش یه خانوم جووون خیلی محجبه بود (ازین مقنعه چونه دار ها) که دماغشم عمل کرده بود (ولی انصافا خوب عمل کرده بود) و هربار می دیدمش یاد نرگسِ tasty.art میفتادم!
خیلی قشنگ درس میداد و یه جزوه ی مرتب هم میگفت مینوشتیم؛ درکل از همه چیز کلاسش راضی بودم جز اینکه سر  پیدا کردن کتابش برای ارائه پدرمون در اومد و هم چنین کلاسای ساعت ۸ صبش! -_- که اونم گفته بود جهنم ضرر ۸ و رب بیاید  ولی دیرتر بشه دیگه حضوری نمیزنم... الکی میگفت... من همیشه دیرتر میرفتم و حضوریمم میزد
از نظم و آن تایم بودنش اینطوری بگم که... امتحانش ۴ تا ۶ بعدازظهر برگزار شد و ساعت ۱۲ شب نمره ها رو سایت بود 


 دانش خانواده: -_-
اگه یه هنذفری با خودت نمیبردی که کل تایم کلاس یه چیزی پلی کنی تو گوشت که صداشو نشنوی، به مرز جنون میرسیدی!!
خب من واقعا باورم نمیشه که همچین آدمایی وجود دارن... ولی خب دارن، باید قبول کرد!
آزمون آنلاین هاشم دادم مامانم انجام داد... نمرش از خودم بیشتر میشد
هر جلسه با یه لحن ملایم و لبخندی به ظاهر صمیمانه، تبلیغ چند همسری و کودک همسری میکرد :)
کلی داستان و ماجراهای احمقانه که همشونم فامیل و آشناهای خودشون بودن -_-
بابای خودش که ۲تا زن داشت، و میگفت ما اون یکی رو هم مامان صدا میکردیم!
میگف من خودم به شوهرم پیشنهاد دادم که براش یه زن دیگه بگیرم (چطور میتونهههههه)
اه اه
از این درس میگذریم...


 مدیریت کیفیت و بهره‌وری:
یه درس خشک، با یه استاد نچسب ( ولی خیلی خوشگل بود لنتی تازه عروس بود)
از اول تا آخر کلاس فقط میشست پشت لب تابش و از روی پاورپوینت میخوند -_- آخرشم چن تا پی دی اف بهمون داد که بخونیم امتحان بدیم... و از سختی درس خوندن از روی گوشی نگم که چقد حواس آدم پرت میشه و این ور و اون ور میره...


 مدیریت مالی:
دارم کلی فک میکنم چطوری استاد حیدری رو توصیف کنم که کم نذاشته باشم! شما تصور کنید هر صفت خوبی که یه انسان میتونه داشته باشه!
ورودی ۹۵ ای ها هرررر ترم یه درسی باهاش داشتن، اون وقت ما تا ترم ۵ کشفش نکرده بودیم  چه ظلمی بالاتر از این؟؟؟
به جرئت میتونم بگم بهترین استادی بود که تاحالا داشتیم؛ هم از نظر درسی هم اخلاقی...
در عین صمیمیت زیاد با دانشجوها، حواسش بود که حرمت کلاس حفظ بشه؛ وقتی ازش تعریف میکردی میرفت سمت دفتر نمره میگف: خب شما اسمت چی بود؟ یا وقتی مسخرش میکردی میگفت: شنیدم چی گفتیااا به نظرم برو ببین این درس ترم بعد با کی ارائه میشه... 
 از در کلاس که وارد میشد اول دستمال عینک میگرفت از یکی از بچه ها بعدم میگف: چرا انقد کمید؟ بقیتون کوشن؟ و هربار باید براش توضیح میدادیم که ما کلا از اولشم همنقدر بودیم... نصف بچه ها یه درسی رو افتادن که الان سر اون کلاسن... خیلی کوتاه و قشنگ درسشو میداد، مثال میزد (تا ما مسئله ها رو حل کنیم پای تخته تمرین امضا میکرد)، جزوه میگفت ( در این حین هی جمله هاش اشتباه میشد و مجبور میشدیم خط بزنیم، میگف حالا من یه بار حواسم نبود اشتباه گفتماااا... ولی باز تکرار میکرد! وقتی بچه ها غر میزدن که جزوه مون کثیف میشه، میگفت یه برگه دیگه بردار بنویس هزینش با من... پول غلط گیرتونم خودم حساب میکنم) ، آخر فصل هم جمع بندی میکرد و یه چکیده ی خلاصه بهمون میگفت و یادمون میداد حالا این فرمولا رو با چه تکنیکی حفظ کنیم... (دلم براش تنگ شد)
جلسه آخر هم طی یک حرکت تکانشی، رفتیم براش کیک خریدیم و تولدشو جشن گرفتیم؛ گوگولی انقددد خجالت کشیده بود اونم کارتشو داد بریم بستنی بخریم همشم میترسید فیلمش تو دانشگاه پخش بشه براش بد بشه... گوشی ها رو جم کرد گذاشت رو میزش تا یه هفته بعدش هر روز داشت تشکر میکرد...
درسش که تموم شد چن تا فصلو اعلام کرد، پرسید کجاشو دوس دارید حذف کنم برای امتحان؟ گفتیم کلشو... و واقعا کلشو حذف کرد!!
با این تیپ داغونش تو ذهنم موندگار شده: پیرهن سفید، کت کرمی، شلوار طوسی، کفش قهوه ای


 مهارت های مدیران:
در نگاه اول یه دختر جوون شبیه گلشیفته که با اون کوله پشتی بزرگی که مینداخت رو دوشش شبیه یه دانشجویی مث خودمون میشد، درحالی که سی و خورده ای سالش بود و مامانِ یه دختر ۲ساله بود یه آدم خیلی کتابخون، که راه ارتباطیمون باهاش از طریق اینستا بود...
این درس مث اینکه برای خودش هنوز جا نیفتاده بود و نمیدونست چی باید تدریس کنه ولی از اونجایی که استاد کارگاه های کارآفرینی بود، هرچی اون جا ها میگفت سر کلاس ماهم میگفت :/ چن جلسه رم کنسل کرد که بتونه به کارگاه های خودش برسه ( که قطعا من از کنسل شدن کلاسای ۸ صب ناراحت نمیشم) بعدم برا اینکه غیبتاش جبران بشه بهمون از کتابای خودش داد، گفت خلاصه کنید بیاید با پاورپوینت ارائه بدید :|  (نمیدونم چه ربطی داشت) در کل کلاس بیخودی بود


 کارآفرینی:
۳ جلسه رفتیم سر کلاس، استاد نیومد (همون استاد روانشناسیمون بود، ترم یک هم همنقدر بی نظم بود)
بعدشم ۳ جلسه من نرفتم سر کلاس (تایم جلسه ی شورا با مسئولین همش با این کلاسه همزمان میشد!)
خلاصه نصف درسو نفهمیدم؛ اونم در واقع درس خاصی نمیداد... رشته ی خودش حسابداری بود! :/ و بعدا شنیدم که مشاور مالی استانداره!
فقط در همین حد که یه چیزی به اسم کارآفرینی پاس کرده باشیم...


 تحقیق در عملیات ۳ :
سومین ترم پیاپی همراه با OR !
هم استاده خیلی از سر و ته کلاس میزد، هم خیلی از جلساتش خورد به تعطیلی و بین التعطیلین...
خلاصه که یه جزوه ی مختصر داشتیم و فقط یه مثال برای هر مبحث و این برای درس اوآر که نیاز به تمرین بسیااار داره یک فاجعه ست!
شخصا فقط میخواستم که پاس بشم و ۵شنبه جمعه ی قبل از امتحان رو قاچاقی رفتم تو خوابگاه با بچه ها صب تا شب درس خوندیم و جنازه برمیگشتم خونه
ولی متاسفانه وقت امتحانش انقدرررر کم بود که هیچ کس نرسیده بود سوالا رو کامل جواب بده، چه برسه به من که همیشه وقت کم میارم!
بگذریم از اینکه چقد سخت بود سوالاش، ۱۱ نمره رو که نرسیدم بنویسم ^_^ و کلی بعد از امتحان با استاده دعوا کردیم که این چه وضع امتحان گرفتنه؟ مگه نمیخواید دانش ما رو بسنجید و این حرفا...
نمره ها اومد، شدم ۷.۲۵  (فک کنم اولین باری بود که نمره م از یه امتحان ۲۰ نمره ای تک میشد)
نمره ی فعالیت کلاسی و حل تمرین و اینا رم بهش اضافه کرد... شدم ۹.۷۵  و یکی از ۴ نفری که تو کلاسمون اوآر ۳ رو افتادن
چون یدونه ۲۰ داشتیم دیگه نمیشد نمره ها رو ببره رو نمودار و در کمال تعجب اون یدونه بیستمون زینب نبود!!
حضور در کلاس ۱ نمره داشت که من فقط به خاطر یه جلسه غیبت نمرشو نگرفتم ( این خودش ماجرایی داره...)
ولی گفتم اشکالی نداره بجاش یکم بیشتر درس میخونم که نیازی به این یه نمره ی حضوری نداشته باشم
ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم لازمم بشه
من که مطمئن بودم قطعا این استادی نیست که بخواد سر ۲۵ صدم بندازتم
خانوم طوطی هم که سر اون ماجرا احساس مسئولیت میکرد نسبت به نمره ی من، طبق روش های خودش و نفوذش به عنوان نماینده ی کلاس و آشناییش با مدیرگروه سابقمون، با استاد صحبت کردن که تاجایی که میتونه ارفاق کنه... و تاجایی که من فهمیدم به بقیه بین ۱ تا ۲.۵ نمره اضافه کرده ولی به من داده ۱۵  (اوآر۲ هم ۱۵ شده بودم)
اگه خدا بخواد دیگه بعد از ۹ واحد OR، از ترم دیگه راحتیم از دستش
راستی استاد اوآر و مالی مون از اولین ورودی های مدیریت صنعتی دانشگاه قم بودن و همکلاسی بودن، هنوزم جلوی دانشجوهاشون همدیگه رو مسخره میکنن!


 مسئله یابی و حل مسئله:
یه درس چرت ، با همون استاد مهارت ها که نمیدونست دقیقا چی باید درس بده... یه سری تکنیک های تصمیم گیری یادمون داد و کتاب هنر شفاف اندیشیدنو ارائه دادیم و ۳ جلسشم دربست در اختیار یکی از دانشجوهای یه استاد دیگه گذاشت که میخواست TA بشه...
این دوتا کلاسش که اتفاقا تایمشم پشت سر هم بود انقد تو همدیگه قاطی شده بود که نمره ی ارائه ی یه کلاسشو میذاشت برای اون یکی درسش :/
حالا ما که هر دوتا درسو با خودش داشتیم خیلی مشکلی نداشتیم ولی اونایی که فقط یه کلاسشو بودن دیگه خودشون باید حواسشون به نمره شون میبود چون به استاده که اطمینانی نبود!!
اون یکی استاد مسئله یابی کی بود؟ یک دیوانه ی واقعی :| چن تا از بچه های کلاس ناچارا" رفته بودن تو این کلاس ( که برای بازرگانیا ارائه شده بود) و انقدررر سخت گیر بود این آدم -_- هرجلسه یه حرکت جدیدی میزد که دهنمون از تعجب باز میموند!
اون بیچاره ها که یه پایان نامه کامل به عنوان پروژه تحویل دادن :/ بدون تایم کافی یا حتی داشتن استاد راهنما
بعد از اینکه کلی وقت گذاشتن و فاز به فاز پیش رفتن و داده کمی دادن و پروژه رو اجرا کردن... استاده به قول خودش طی بررسی "کلی" که انجام داده بود یک عااالمه ایراد گرفته بود از کارشون (تازه هنوز به بررسی جزئی نرسیده)
بعدم برای اینکه یه شانس دیگه بهشون بده که پروژه شونو بررسی کنه، پیش شرط گذاشته بود، اونم ارائه ی یه پروژه ی دیگه بود  که تازه اگر اگرررر اون مورد قبول واقع بشه، شااااید بهشون شانس مجدد بده  مردک روانی
ما که پروژه نداشتیم، امتحانمونم ۴۵ دیقه ای دادیم... ولی اونا ۲ساعت و ۴۵ دیقه :|
حالا نکته ی ترسناک قضیه اینه که چنین آدم خطرناکی، مشاور مدیرگروهمونه -_-


 مدیریت تولید و عملیات:
خوب درس میداد راضی بودم ازش، فقط یکم بداخلاق بود... اصن گرم نمیگرفت با بچه ها، اگرم یذره میخندیدیم میگف بسه دیگه! کلاسو با کجا اشتبا گرفتین؟! تازه به خوراکی خوردن سر کلاسم گیر میداد... اولاش داشت تند تند از روی پاور انگلیسی درس میداد میرفت جلو ولی چون ما یکم تو زبان تخصصی ضعیف اومدیم بالا سختمون بود، با اعتراض بچه ها روش تدریسشو عوض کرد... ( سوال آخر امتحانشم این بود: نظرات و پیشنهاداتتون درباره ی نحوه ی تدریس درس مدیریت تولید و عملیات را بیان کنید، بارم ۱نمره  که من با دیدن نمره ای که براش درنظر گرفته ناخودآگاه سر امتحان بلند زدم زیر خنده)
روز امتحان میان ترمش آماده نبودیم، میخواستیم بندازیم هفته بعد... ۳۰ نفر موافق بودن، ۴ نفر مخالف... همون روز امتحانو برگزار کرد :| و نمره ها رم ریز به ریز با اعشار حساب کرد... نمره کامل هم نداشتیم!
هر جلسه هم یه چیزی باید به من میگف ! خانوم مجیدی پاشو درباره ی درس جلسه قبل بگو... خانوم مجیدی چقد سخت نشستی رو صندلی، راحت بشین ... :/
جلسه آخر هم بعد از اینکه ارائه م تموم شد، گفت: بعضی ارائه ها انقدررر خوبن، حقشون بیشتر از ۲ نمره س...


اینم خلاصه ای از آنچه در ترم ۵ گذشت... ( همین چند روز پیش به اهمیت و کاربرد این پست های آخر ترم پی بردم )
البته بدون ذکر فعالیت های شورای صنفی، انجمن علمی و کارگاه های کارآفرینی... ( که اینا رو هر وقت به ثمر نشست باید بیام یادداشت کنم)
همین 


[ جمعه 18 بهمن 1398 ] [ 01:55 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

شرم

دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام، دل آدمیان است...


[ یکشنبه 22 دی 1398 ] [ 04:58 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

این روزای عجیب

انقدرررر اتفاقات زیادی پشت سر هم افتاده ‌که دیگه نمیدونم از کدومش باید بنویسم

از شلوغ پلوغیای آخر ترم و ارائه های تکی و گروهی و استادای خوب و بد و خاطره های ترم۵
یا از اوضاع و احوال آشفته ی کشور و حوادث مرگبار روزانه و ماتم کده ای که توش گیر افتادیم!
از استرس فورجه ی کوتاه و درسای نخونده و امتحانای سخت پیش رو
یا ترس از جنگ و بدتر از اون ترس از آدمای جنگ طلب!
از اتفاقایی که تو بهترین سالای عمرمون داره ثبت میشه...
از تاسف برای اونایی که بیهود مردن رو شهادت میدونن و مقام شهیدو پایین میکشن
از رسانه ملی مون و رسانه های غربی که هر کدوم سعی دارن مزخرفات خودشونو به خورد ملت احمق بدن
از به چشم دیدن نالایقی ترامپ برای ریاست جمهوری
از ناتوانی درک وجود جنگ نظامی تو قرن ۲۱ !!
از شوک و حیرتی که هنوز تو وجودمه که چطور میتونن سردار محبوب یه مملکتی رو راحت ترور کنن و برن؟!
از بیشعوری افرادی که از مرگ هم وطنشون خوشحال میشن فقط به خاطر اختلاف عقیده
از دیدن حمایت آمریکایی ها از مردم ایران و شنیدن مرگ بر آمریکای ایرانی ها...
از مرگ مرموز و دلخراش نخبه های سرزمین مون و حواشی دردناکش
 از اون عده ای که فریاد میزنن بین مرده ها فرق نذاریم...
از پست و استوری آدمای جوگیری که از بحث کردن خسته نمیشن و همچنان برای تحمیل عقایدشون بر دیگران تلاش میکنن
از سست شدن روابط دوست هایی که به جای فکر به اشتراکاتشون، سر بی اهمیت ترین مسائل از هم فاصله میگیرن...
از سومین سالگرد فوت آیت الله هاشمی عزیزم که چنان بیصدا گذشت که انگار نه انگار آبادی بخش زیادی از مملکتمونو مدیونش هستیم
از غصه ای که هربار با اومدن اسمش وجودمو فرا میگیره از نبودش بین سیاست گذارانمون...
از فکر گرونی های بعد از انتخابات مجلس...
از ریسک فعالیت تو بازار بورسی که چنین واکنش هایی میده به هر اتفاقی...
از خبر مهاجرت ملی پوشامون و جدایی شون از تیم ملی به خاطر حجاب اجباری!
از حیوونای مظلوم و بیگناهی که تو آتیشای استرالیا گیر کردن و درختای بیچاره ای که سوختن و جنگلایی که نابود شدن و گونه هایی که منقرض شدن و مایی که هیچ کاری از دستمون برنیومد برای کمک به این کره ی زمینی که در نهایت برامون باقی میمونه!
از حسرت داشتن برفی که تو شهرای دیگه میاد و سوز و سرمای هواش به ما میرسه
از درگیری های همیشگی با اعضای لجباز شورای صنفی
از فکر به لیست فیلمایی که نمیرسم برم سراغشون
از تداخل تایم کلاس زبان با برنامه های دیگم
از دلتنگی برای نی نی
از تولد دیرهنگام به وقت ۱۸ دی ماه
از داشتن دوستایی که تو هر شرایطی میتونم باهاشون درد و دل کنم
از کتابایی که هنوز نخریدمشون برای امتحان
از سردردی که نمیذاره درس بخونم
از شب بیداری ها و ذهن آشفته ای که سر و سامون دادن بهش از توان من خارجه
و کلی حرفای دیگه ای که اینجا جای گفتنش نیست...!

واقعا چی بیشتر از نوشتن میتونه حال یه آدم درونگرا رو خوب کنه؟؟


[ شنبه 21 دی 1398 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

هفته ای که قشنگ نبود

از جمعه ، دقیقا از همین جمعه سیاه دست چپم عملا از کار افتاده 
انقدر خبرای تلخ خوندم انقد مرگ دیدم انقدر سیاهی پر کرده بود همه جارو 
انقد خودم با خودم کنار نمیومدم 
انقد فشار های شخصی روانی دورمو احاطه کرده 
که شبیه یه زندانی شدم که لحظه ب لحظه دیوار های سلولش داره تنگ تر میشه 

پریشب انقد دستمو حس نمیکردم گذاشتمش زیر تنم :)) بازم حسش نکردم 
انقدری که حتی به تست ام اس هم فکر کردم 
حالا وسط همه این شلوغی ها این لرزش مداوم ش بیشتر اعصابمو خورد میکنه 

ولی بجاش خودمو مجبورم کردم کلی درس بخونم ک تمرکزم اونجا باشه (الکی)
یه تولد بازی خوووب داشتیم دیروز ک خودش کلی انرژی منفی رو شست برد .
امشب ولی دیگه دردش انقد زیاد شده ک اشکام بند نمیاد 
بابام کلی با روغن ماساژش داده بستتش

کاش تو ی کشور آروم بودیم که انقد هر روزش اینجوری نبود 
که لازم نباشه از همه کانال هات لفت بدی تا تسلیت پشت تسلیت نبینی 
ولی باز بری اینستا پر باشه 
حتی گوشی تو خاموش کنی هم انقد از بچه تا بزرگ دارن درباره شون حرف میزنن ک نمیتونی از دستش فرار کنی 


از درسام بخام غر بزنم 
از 8 تا امتحانم 5 تاشو تو همین هفته خوندم ایشالا ک بازده داشته :))

پ.ن:اگ ی روزی ام اس داشتم بدونید خودم پیش بینی ش کرده بودم اینجا





و دیگر به هیچ چیز امید نیست




[ پنجشنبه 19 دی 1398 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

پاییزی که گذشت

پاییزی که گذشت 
فصل جالبی بود طولانی و پر از اتفاق های خوب و بد 
که تعداد خوب هاش بیشتر از بدی هاش بود 

مهر اتفاق خاصی نیوفتاد غیر اینکه اولین بار بدون دوستام و مستقلانه رفتم تهران و شبش برگشتم 
روز خوب و شیرین و جدید و پر از گرسنگی و کمی هم استرس 

اما آبان اوضاعش فرق داشت 
دعوت شدم برای سیمرغ دانشجویی که حدودا میشه گف مهم ترین اتفاقی که میتونه برای یه دانشجوی علوم پزشکی بیوفته !
و اکثر دانشجوها کل سال تلاش میکنن تا هر طور که شده با یه اثری برگزیده بشن و بیان تهران 
تا علاوه بر تئاتر ها و اجرای موسیقی های خفن مراسم از هفته اسکان تو یه هتل خوب بهره مند بشن. 

هتل ما میگفتن نسبت به سال قبل بدتره ولی بازم هتل تمیز خوبی بود ، البته فقط برای خواب هتل بودیم 
هشت صبح با اتوبوس میرفتیم فرهنگسرای خاوران و ده یازده شب برمیگشتیم 
که البته من دو روزشو نرفتم و با بچه های دانشگاه رفتیم ولیعصر گردی و کافه گیم و این جاهای جینگولی
اونم وسط تهران پر از التهاب و مامور و شیشه های شکسته از اعتراضات 
از نتیجه سیمرغ هم که بخوام بنویسم برای منی که همین طوری یه اثر فرستاده بودمو توقع نداشتم که برگزیده بشه .
شیش ام شدن تو کشور خیلی اتفاق فاخری بود برام .
باشد ک در این راه ثابت قدم بمانیم *_*

آذر 
ماه سختی بود ، ماه پر از فراز و فرود .
تازه برگشته بودم قم که یه اس مس برام اومد که نتایج فلان جشنواره رو در سایتش کنید 
تو اون جشنواره به 20 نفر اول جاییزه میدادن و رفتم تو سایت دیدم از بین 2120 نفر داستانم (که واقعا یادم نمیاد کدومو فرستاده بودم) 25 ام شده 
و بهم گفتن میتونید با پرداخت سیصد هزارتومن سرتیفیکیت دانشگاه فلان تو دانمارکو بگیرید !!
اگه جاییزه شو برده بودم با نصف پولش این کارو میکردم :)) ولی اینجوری زورم اومد ک پول بدم 
بعدش دو هفته بود یه کارگاه از طرف مجمع ادبی کانون های ادبی وزرات بهداشت برگزار شد 
که اسمم تو لیست اونایی که میتونن شرکت کنن دراومد 
:)) تازه یه داستانمم دادم به یکی دیگه بفرسته تا اون بیچاره هم اسمش دربیاد ! تا بتونه رایگان شرکت کنه 

پنجشنبه جمعه قبل شب یلدا تهران بودیم و یه کنسرت ، کنسرت گروه میرا ، به واسطه همون کارگاه دعوت شدیم 

چقد خواننده اش قشنگ از مولانا حرف میزد میگف این هفته برای پیروان مولانا هفته وصاله عشقه ؛ بهش میگن هفته عروسی ، چون شمس بلاخره به معشوق ش رسیده 

بعدشم که تموم شد با بچه های دانشگاه رفتیم کوروش گردی ، اکران فیلم هم داشتن بهرام رادان هم از نزدیک دیدیم چه پسر اقا و با پرستیژی بود ماشاالله
شبشم اسنپ گرفتیم بریم خابگاه دخترای دانشگاه شهید بهشتی که ماشین مون گم شد اقای اسنپ مهربون کلی ساعت 11 شب گشت تو خیابونا تا پیداش کردیم .
جمعه صبشم تا عصر دوباره کارگاه بودیم بعد برگشتیم قم .

به خودم برای اینهمه کم نیاوردنش آفرین میگم به این دارم صبوری رو بیشتر از قبل یاد میگیرم 
حتی برای خودم دوتا کتابم جاییزه خریدم 
ولی آذر کنترل خشم و عصبانیتمو از دست داد که اونم روش دارم کار میکنم .
نوشتم که یادم بیاد روز های خوب و خوش بیشتر از این روزای تباهی که داره میگذره 

پ.ن : اگه میبینید تو متن چهارتا دونه علائم نگارشی میبینید برای اینکه برا مینا دلبری کنم . 
تازه فک نمیکننم درست بکار برده باشمشون *_*

پ.ن دو : سرمای این پاییز منو چایی خور کرد یه چایی خور واقعی








[ شنبه 7 دی 1398 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : سلفیش

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ جمعه 22 آذر 1398 ] [ 02:25 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

بیستم آذر

دیشب رفته بودم پیش نی‌نی بمونم که مامان و باباش بتونن یذره بخوابن؛
در اوج بی‌حوصلگی داشتم به این فکر میکردم که ساعت ۸ صبح یه ارائه دارم و باید شروع کنم به خوندن کتابی که قرار بوده از ۳ هفته پیش خلاصه شو برای زینب بفرستم که پاورشو درست کنه! و الان ساعت ۱شبه و یدفه یادم افتاده!
با شرمندگی به زینب پیام دادم که بپرسم خودش درست کرده یا کلا بیخیالش شده
و در اون لحظه با جواب زینب فهمیدم که ارائه مون افتاده برای هفته ی آینده و برای همینم فعلا که میدونسته سرم شلوغه سراغشو ازم نگرفته ...
هیچ خبری بیش تر از این نمیتونست در اون لحظه خوشحالم کنه ^_^
و با پیشنهاد مامانم، تصمیم گرفتم حالا که صب ارائه ندارم و شب هم بیدارم، بیخودی نرم سر کلاس... و بخوابم 
ولی مشکل بعدی ارائه ی کلاس ساعت ۱۰ بود -_-
و متاسفانه حوصله ی خوندن کتاب اونم نداشتم و گفتم حالا تا فردا یه کاریش میکنم...
میخواستم به عطیه خبر بدم که بدونه صب نمیام و نگران نشه
چونکه بچم هر وقت دیر میکنم (یعنی همیشه) پیام میده : خانوم مجیدی، وِر آر یو؟
البته دیگه عادت کرده که تا ۲۰ دیقه تاخیر طبیعیه
ولی خب یادم رف که پیام بدم... تا صبح که داشتیم نی‌نی رو میبردیم پایگاه سلامت
و بهش خبر دادم که احتمالا به کلاس دوم هم نمیرسم
گفت پس همون ۱۱ونیم منتظرتم (قرار قبلیمون)
مامانم طبق معمول تذکر داد که اون گوشیو یکم بذار کنار، انقد نمیخواد برای کارای شورا وقت بذاری
گفتم اتفاقا این بار طوطی نیس، عطیه س
یه چند وقته کارم داره، هی نمیشه، من وقت خالی پیدا نمیکنم
مامانم یهو با تعجب نگام کرد گفت : خب چرا انقد برنامه هاشونو به هم میزنی؟؟
وقتی میگه کارت دارم ینی میخوان سورپرایزت کنن
پاشو برو دانشگاه شاید کیک گرفتن

خب مادر من! نباید بهم بگی که :/
شاید من طبق معمول نفهمیدم خب!
اصن خودم داشتم میرفتم دانشگاه دیگه...

عطیه گفته بود رسیدی دانشگاه خبرم کن
( خب الان میگم چقد ضایع! قطعا برسم دانشگاه خبرت میکنم دیگه، کار دیگه ای ندارم تو دانشگاه که... ولی خب متاسفانه اون موقع کاملا این حرفش برام طبیعی بود)

داشتم تو پارکینگ پارک میکردم که خانم طوطی زنگ زد
اتفاقا اونم از صبح پیام داده بود که کجایی؟ امروز نمیای؟
ولی جوابشو نداده بودم
چونکه این هفته سر نوشتن متن سخنرانیش برای مراسم روز دانشجو و هم چنین بیانیه ی شورای صنفی رُسمو کشیده بود... و من رسما بهش اعلام کردم که دارم چند روزی میرم مرخصی! و در کمال تعجب این بار حتی خودشم قبول داشت که دیگه زیادی تحت فشار بودم و هیچ مخالفتی نکرد
جواب ندادنم عمدی نبود، واقعا فرصت نکرده بودم آنلاین بشم
حالا زنگ زده بود باز کارم داشت
ولی گف که فقط ۲ دیقه طول میکشه، میخوایم بریم با مسئول سرویسا صحبت کنیم
گفتم باشه، بعدشم زود میرم پیش عطیه
سرمو با صحبت درباره ی پیامای کانال گرم کرد تا ساختمونا رو دور زدیم و رسیدیم
به فضای باز پشتش، که یدفه یکی داد زد: اومد اومد!
آهنگ پلی شد
با منظره ی جمعی از دوستان و هم‌کلاسی ها
بادکنک به دست
دور یک میز که روش یه کیک بزرگه و جعبه های کادو
دست و جیغ و خوندن تولدت مبارک
و همین طور که نزدیک میشدم فیلم میگرفتن
یه لبخند کج و یه نگاه چپ چپ به خانوم طوطی که ینی ناقلا، تو عم همدست بودی باهاشون؟؟
دستای از هیجان لرزونی که دیگه تحمل وزن کیفو نداشتن و همونجا رو زمین رهاش کردن
ذوقی که تو گلو مونده و رها نمیشه
مرسی بچه هاااا مرسیییی
بغل بغل بغل بغل...
تماشای جمع ده نفره ای که حدس میزدم احتمالا ۴ نفر باشن
عطیه، بهاره، مهشاد، فروغ
 فاطمه، فاطی (این دوتا فرق دارن باهم)
زینب، مرضیه، محدثه، یاسی

دقیقا حرکتی که آذر پارسال با همکاری بچه ها برای تولد زینب و محدثه و یاسی زدمو امسال رو خودم پیاده کردن 

و من باز هم رکب خوردم
سوپرایز کردن داره کم‌کم از مد میفته و هنوووز توجه کردن به این نکته ها رو یاد نگرفتم! خنگ شدم چرا؟
اون وقت تا یه جمله به مامانم گفتم که عطیه کارم داره، تا ته داستانو خوند 
حالا که اومدم خونه میگه خیلی هیجان انگیز نبود که میدونستی قراره سورپرایز شی؟
حقیقتا نه :/ هیجان انگیز نبود
یا حداقل نیم ساعت قبلش وقت فهمیدنش نبود!
هرچند دقیقا نمیدونستم که نقشه چیه و کیا در پشت صحنه مشغولن!

مهشاد میگه من حتی یه روز که داشتم نوتیفیکیشنای گوشیمو نشونت میدادم، اون بالا یه پیام اومد از گروه "تولد مینا"
و متاسفانه من حتی اونم ندیدم

با این کادوهای دوس داشتنیم، فهمیدم که خیلی قابل پیش بینی شدم
شاید لازم باشه یکم تنوع بدم به زندگی
ینی حتی همون رنگ لاکی که دوس دارم و بهش میگن "مینا پسند" 
( حالا اگه من بودم یادم نمیموند بقیه چه طیف رنگی از لاکو استفاده میکنن) 

عطیه میگف چون سرمایی ای گفتم برات جوراب بگیرم
غافل از اینکه بدونه من از قبل به بقیه دوستامم اعلام کردم که جوراب از همه چی بیشتر خوشحالم میکنه
حالا من با این جورابای بابانوئلیم کریسمس کجا برم؟؟!

اون موقع که خبر دادم نمیام، نمیدونستم باعث نگرانی این همه آدم شدم 
و چند نفر فک میکنن رو تک تک کلماتی که قراره عطیه بهم پیام بده!
چن تا ویدیو هم ضبط کردن قبل از اینکه من بیام، ولی هنوز ندیدم
میگن برا اینکه بکشونیمت دانشگاه به فروغ گفتیم زنگ بزن بگو یه جلسه یهویی (فورس ماژور) برا شورا داریم
ولی خوبه که خودشون فهمیدن اینجوری دیگه اصلااا نمیام دانشگاه

خبرها حاکی از آنست که همون ساعت ۱۲ ظهر، دوستای مریم تو تهران هم داشتن براش تولد میگرفتن!
آدم بعضی وقتا واقعا باورش میشه که ما دوتا دوقلوییم

و در آخر

اول اینکه بخدا انقدم پیر نشدم!
شمع ۲۲ مو نگه میدارم برای تولد سال بعدم

دوم ببخشید که چندین روزه هی میگید بریم بیرون و هربار چون من کار داشتم کنسل شده و شما هی با کادوهاتون اومدید دانشگاه و برگشتید خونه 

سوم مرسی که رفتید پیشواز و برنامه ی تولدو از برنامه ی شلوغ هفته ی بعدم با ۲تا امتحان دانشگاه و ۲تا امتحان کلاس زبان و ۲تا ارائه و ۵تا آزمون آنلاین و کامل کردن جزوه های ناقص و بازدید کارخونه و کارگزاری بورس و مهمونی نی‌نی و دندون پزشکی و مراسم شب یلدای مدرسه ی خاله حذف کردید!

همین دیگه :)


[ چهارشنبه 20 آذر 1398 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

دیالوگ های قشنگ شون

زندگی، حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده اش می‌گیری، 
حتی وقتی نمی‌خواهی اش، از نا امیدی‌های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است.
 آدم‌هایی که از بازداشت‌های اجباری برگشتند، دوباره زاد و ولد کردند. 
مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، 
دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش بینی‌های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.

کتاب من او را دوست داشتم 
آناگاوالدا 


[ سه شنبه 19 آذر 1398 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : شمارو دعوت میکنیم به صبر

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ پنجشنبه 14 آذر 1398 ] [ 02:04 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

ی نوری از امید هست ؟؟؟

بعد از این کوچه های تنگ 
بعد از خونه های سرد
بعد از این آرزوی مرگ 
بعد از این بارون سنگ 
یه نوری از امید هست


[ پنجشنبه 14 آذر 1398 ] [ 12:49 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : ادب از که آموختی؟

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ دوشنبه 11 آذر 1398 ] [ 02:04 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

قشنگیاا

اومدم بگم درسته خیلی غر غرو شدیم 
ولی پاییز قشنگ طولانی بود 
که هنوز بیست روز ازش مونده 
ولی خیلی خوش گذشته 
همین 


[ یکشنبه 10 آذر 1398 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : نمیدونی چقد دلم میخاد

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ یکشنبه 10 آذر 1398 ] [ 12:43 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

سیمرغ

یه پست بلند طولانی نوشتم از ریز خاطرات این یه هفته خووب پر ماجرا 

و بله قبل سیو شدن پرید 


هشتگ غر
هشتگ امتحان اپید 




[ دوشنبه 4 آذر 1398 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

توییت 1

چقد قشنگه همه بچه های کرد با لباس محلی قشنگ شون اومدن 
همه خیلی متحد تو سالن انتظار شروع میکنن اهنگ کردی خوندن 
کاش کرد بودم *_* چقد کرد ها خوبن 


[ چهارشنبه 29 آبان 1398 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

گریه غرق خواهد کرد، اسب های آبی را...

مهسانِ کلاس زبان، همون دبیرستان ما قبول شده
حواسم نبود اومدم ازش بپرسم: دبیر فیزیکتون خانوم جندقیانه؟؟
.
.
.
امروز دومین سالگرد فوت خانوم جندقیانه
مرض دارم انقد با خودم تکرار میکنم تا واقعا باورم بشه؟!؟


[ چهارشنبه 29 آبان 1398 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

.

چه راحت اینترنتمونو قط میکنن و هیچ کاری از دستمون برنمیاد :)


[ یکشنبه 26 آبان 1398 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات