تبلیغات
˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙
✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿ 
قالب وبلاگ
لینک دوستان




این 490 امین پست اینجا عه 

 از سال 92 تا الان 
از اون موقع ها که 4 تا بچه فسقله راهنمایی بودیم تا
 الان که ترم دوممون داره تموم میشه

 دیگه البته مریم و ندا نیستن نمیدونم چه فکری میکنن ک دیگه نمیان 
بنویسن اینجا شایدم مثه من رمزشو گم گردن 

مینا همون دختر باوقاری ک بود هنووزم هست  
حالا درستع یذره خیلی بی منطقه
 تازه بقیه فک میکنن چه خانومیه الکی قدیسش کردن
منم سعی کردم یذره کمتر عصبی شم  تو بحثای سیاسی و اینا ارومتر با طرف مقابلم صحبت کنم  یذره هم دغدغه های بی مربوط ساختم واسه خودم


این پستم از اون پست بی مربوطاس ک تا جزوه باز کردم تصمیم ب نوشتنش کردم
الان میدونم هیچ محتوای خاصی نداره 
چن ماه بعد ک میام میخونم ک هیچی همین الانم با خودم میگم چقد چرت و پرت

[ جمعه 25 خرداد 1397 ] [ 02:54 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
یه روزایی بلند ک میشی ازخاب طولانیت میگی اوکی ی روزعالی رو داریم بعد همین جوری یاد یه اشنای عزیز قدیمی میوفتی میری میگردی تو وبلاگ دنبال لینک وبلاگ هاش 
میری تو اولی میبینی اخرین پستش چن ماهه پیش عه 
هر خط شو ک میخونی دلت بیشتر پژمرده میشه ک چی به سر اون ادم ایده ال مهربون اومده بغض گلوتو میگیره میام کامنت بزارم فک میکنی شاید منم یه دونه از اون ادما باشیمکه یادآور خاطرات ناخوشایندش میشه 
پس حرفای تایپ نشدتو میزاری تو صندوق دلت 
میری اون یکی وبلاگش برا چن شب پیشه پستش 
نوشته هاش... نگم از نوشته هاش :) 

(و نمیدونم الان پستو میخونید یا نع ولی روز به روز خوشالتر باشید الهی ❤
ولی باید حسم خالی میکردم اینجا)

حالا دیگعه روز عالی م دیگه عالی نیست 
با حاله ی بدی که دورم. جمع شده میرم یذره مکانیک میخونم 
بعدش میرم شهرزاد ببینم بشووره ببره تا شاید کمی 
که بدتر از بد شد =)
چن ساعت بعد میری اینستا میبینی دوتا از دوستات بدون
اینکه بهت بگن باهم رفتن بیرون یه اتفااق کاملن ساده 
کاملن بی اهمیت ولی نه برا آدمی که یه روز مزخرف داشته 
پس بهم ب میخوره یذره ناراحت میشم 

بعد دیگه هر چی هم میگذره سیاهی شب بهم غالب میشه 
با اهنگ های سردرد اوری که پشت هم پلی میشه

الانم نامجو داره میگه 
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوووووچیکتررررره 



قبلنم گفتم اینجا از اونجاهاس ک هر وقت دلتنگ میشم
 میام
 میگم 
خوب میشم 
میرم 

[ سه شنبه 22 خرداد 1397 ] [ 03:23 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
ولی یه چیزی که جالبع برام  

میریم اینستا تو دایرکت یه موضوعی در حال گفتمانه
میرم تلگرام یه موضوع دیگه 
واتس اپ هم که داریم تو گروه درباره 
یه موضوع جدید بی ربط به اون دوجا حرف میزنیم
حتی تو کامنت های اینجا و اس مس هامون 


اینهمه موضوع چجوری میتونه بین سه نفر ادم باشه 

چرا منو مینا و نرگس یه جای واحدی نداریم 
پ.ن:
تو مدرسه ها فک میکردم اگه قبل امتحان وقت بدن همه درسامون بیسته
الان فهمیدم فورجه کلن چیز بی خاصیتی عه


[ دوشنبه 21 خرداد 1397 ] [ 05:13 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
خب، اردیبهشتی که عاشقش بودم تموم شد و اول خرداد شد؛
ولی ما امتحان ترم نداریم!
خودش یه اتفاق خیلی خوبه!
و یه نشونه از بزرگتر شدن!

امروز کلاسامون رسما تموم شد؛
یعنی پایان ترم 2!
همینجوری الکی الکی سال اول دانشگاهمونم گذشت!
ولی خب امتحاناش مونده هنوز...

ماه رمضونه؛
طاعات و عباداتتون قبول
امسال هنوز خیلی حس ماه رمضونو درک نکردم!
شاید چون عادت داشتم کل یک ماهشو بیکار باشم و هر وقت دوس داشتم بخوابم و بیدار شم!
نه مث امسال که اولش با کلاس درس همراه باشه و آخرش با امتحانا!

این هفته خودم 3روز تنهایی با ماشین رفتم دانشگاه و برگشتم
به خودم افتخار میکنم
خیلی پیشرفت کردم

کلللی ذوق دارم برای جام جهانی
کمتر از یک ماه دیگه!

بهار امسال خیییلی خوب بود
انقدررر بارون اومد و هوا خنک بود که اصن به بهارای قم نمیخورد!
کاش همیشه همینطوری بود!

[ سه شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 05:46 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
به وقت اولین سحر 

یاد افطار های پارسال افتادم
تو کتابخونه یکی مون زودتر میرف تو صف نونوایی طبقه پایین اون یکی میزو میچید هر کی هر چی خوراکی داشت میزاشت رو میز
یه دفعه زنگ در میزدن 
زینب و خاهرش بودن اش میاوردن برام 
:) افطار های قشنگی بود لذت های قشنگ سال کنکور

من نرگس❤ مینا ❤مریم❤ زینب❤ فاطمه شون *_* 
 دلم تنگ شد واسه اون میز افطاری که =)

[ پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 ] [ 05:10 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
اخرای اسفند بود دقیق یادم نیس تاریخشو =)
گفتم حالا که داره سال 96 تموم میشه برای اخرین بار یه بار دیگه اکیپ مون دور هم جمع شه 
رفتم به مینا گفتم ک شنبه میخام مهمونی بگیرم اونم موافقت کرد 
کیانا و مینا و نرگس گفتن که هر چی میخای درست کنی مواد شو اماده کن میایم صبحش باهم انجام میدیم کارارو *_*
بسی مسرور شدم *_*
خلاصه که صبح شنبه اومدن البته صبح ک نه  دیگه نزدیکای ساعت 12 بود مهمونا 4 میومدن بدو بدو کیک مرغ و سالاد ماکارونی درست کردیم 
مینا و کیانا هم یه عالمه ژله خوشگل چند رنگ از دیروزش درست کردن بودن *_* 
از همین جا دوباره مراتب تشکرو به عمل میارم :* 
وااای ساعت 4 شد هنوز خودمون اماده نشده بودیم ک یکی از بچه ها اومد اون قبول کرد که با نرگس اشپزخونه رو یذره مرتب کنن 
ما سه تا بدو بدو کارامونو کردیم :)) البته حس میکنم من خیلی شلخته بودم تو مهمونیم 

بعدددش که همه اومدن دیدم که عههه مریم هنوز نیمده 
 که بعد نگووو عشقولیا کیک پخته بودن ^____^
 ‏ مینا و کیانا و مریم کل جمعه رو داشتن یه کیک خوشگل میپختن با کلی ژله خوشمزه ❤
 ‏یه سورپرایز فوق العاده 
 ‏یواشکی درو برا مریم باز کرده بودن با کیک اومد پرید بغلم ❤
 ‏تولد 19 سالگی قشنگی ساختن برام 
 ‏همون جوری که نود و شیش کنار شون برام قشنگترین بود❤
دوووست دارم مینا =))


پ.ن:
یه کیک خوشمزه با دوتا گربه عاشق صورتی و ابی قشنگ *_* کنار ژله های چند رنگ دلبرو کیک مرغو سالاد ماکارونی و با تشکر از مادر گرامی که F نوشته بود با الویه برام و کشک بادمجون 

پی نوشت دوم : 
من خیلی خوشبخت ام که مینا و نرگسو دارم 
از اون دوستا ک یهو کلی بحث جدی میکنیم اصن موافق هم نیسیم ده دیقه بعدش دوباره شروع میکنیم به خنگ بازی های همیشه مون


#بمونید برام

[ پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
دوباره فروردین شده و تولد دوستامون
2 فروردین تولد ندا که دیگه سراغی نمیگیره ازمون! نامرد خانوم
و 6 فروردین تولد فائزه 
تولدتون مبارک باشه

فائزه! باور کن اصن حس نوشتن نیس!
همه ی اون حرفایی که همیشه میزنمو خودت جمع آوری کن و به خودت یادآوری کن از طرف من
مرسی
بازم تولدت مبارک دوست جانم

خودت بیا اون روز که اومدیم خونتونو بنویس! بدو!

[ سه شنبه 7 فروردین 1397 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
سلام
عیدتون مبااارک
چه حسی دارین نسبت به سال نو؟ سال 97 !
96 نمیدونم چراااا انقد پر از خاطره بود! تقریبا هر روزش!
اصن تو تموم این سالا، 96 خیلی خاص بود!
اتفاقاتش زیااااد بود... هم خوب و هم بد
و چقد مرگ و میرش زیاد بود! عجییییب!
حادثه های تلخی که برای بچه های کوچولو اتفاق میفتاد!
زلزله هایی که میچرخید دور تا دور ایرانو هی گیر میداد به کرمان و کرمانشاه!
ماجرای غرق شدن کشتی سانچی و سقوط هواپیمای تهران_ یاسوج تو کوه دنا
خارج شدن قطار از ریل و واژگونی اتوبوس دانش آموزای هرمزگانی و سیل آذربایجان!
اعتراضا و راهپیمایی های مردم و 9دی!!
پلیس و دراویش گنابادی
دختر خیابان انقلاب
انفجار معدن یورت گلستان
اون داعشیا که اومدن ایران و میخواستن مجلس و حرم امام خمینی رو بترکونن!
آقا اصن اینا هیچی، کنکور خودمون مهم تر از همه!
دوباره امتحان نهایی
آخرین سال مدرسه و اولین سال دانشگا!
گذروندن دوران دانش آموزی و رسیدن به دانشجویی!
انتخابات ریاست جمهوری و تمام جو و هیجانات قبل و بعدش
انتخابات شورای شهر که مدیر مدرسمونم کاندید بود
کربلا رفتم امسال! 
شروع سفر های خارج از کشور
آدمایی که دوسشون داشتم و امسال فوت کردن
که خییییلی تعدادشون زیاد بود! ولی نمیدونم چرا یادم نمیاد اسماشونو!! فقط یادمه خیلی زیاااد بودن!
مث خانوم جندقیانمون
مث استیون هاوکینگ که همین چن روز پیش مرد!
مث دهقان فداکار!!
مث عارف لرستانی :(
بگذریم...
امسال سالیه که ما قراره 20 ساله بشیم!! 
واااای! چقد زود داریم بزرگ میشیم!! کی باورش میشه؟!


پ.ن: نمیدونم چرا جدیدا هی میام پست بذارم اما نصفه کاره ولش میکنم میرم!!

[ پنجشنبه 2 فروردین 1397 ] [ 09:42 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
امروز طی یک تصمیم یهویی با چن تا از بچه ها رفتیم مدرسه؛
نمیدونم همه باهم هماهنگ شده بودن یا اتفاقی بود که این تعداااد از بچه ها امروز اومده بودن به مدرسه سر بزنن!!

من تازه بیدار شده بودمو داشتم صبونه میخوردم که
نرگس پیام داد گف با بچه ها که دارن از دانشگا برمیگردن، مستقیم میرن مدرسه؛
منم پاشدم زودی آماده شدم و رفتم باهاشون
فائزه هم اول گف نمیاد ولی اومد و غافلگیرمون کرد!
من که وارد مدرسه شدم، یه جمع 7،8 نفره دایره ای یه گوشه ی حیاط نشسته بودن رو زمین... یدفه یکیشون گف: عه میناااا !
من اصلا نشناختمشون! ینی از اون فاصله نفهمیدم کی بود! فقط دست تکون دادم
هرکی که بودی، اگه این پست منو میخونی، بیا و خودتو معرفی کن عزیزم!
یکم بیشتر از 10 نفر بودیم؛
از معلما خانوم یامولا جاااان بود (شیمی)
و خانوم آسمانی (فیزیک رشته ریاضیا)
که فقط همین دوتا محبوب بودن بینشون
البته معلمای کمی مدرسه بودن کلا... اینم بگم!
آخه روز چارشنبه سوری کی دیگه میره مدرسه؟!
 اسفند که به این روزای آخرش رسید، دیگه باید درسو مدرسه رو تعطیل کرد و نرفت!
درحالی که اکثر چارمی ها مدرسه بودن
شما چیکار میکنین تو مدرسه؟! پاشین برین خونتون!!
ما که پارسال بعد از امتحانای دی دیگه نشد یه روز غایب نداشته باشیم!!
کل بهمن به طور میانگین روزی 12 نفر سر کلاس بودن!! از یه کلاس 33 نفره!
یکم تو مدرسه چرخیدیم و یکم با چن تا از بچه ها صحبت کردم
(راستی محدثه! چن تا از چارمی های امسال ینی سومی های پارسال سلام رسوندن بهت)
خانوم غلامی( معاون) کلی تحویلمون گرفت
حتی بهمون پفیلا داد
و گف شما دانش آموزای بامعرفتی بودین که اومدین به ما سر بزنین و کلی تعریف های دیگه کرد ازمون جلوی معلما
آخه ما همه رفته بودیم تو دفتر نشسته بودیم
خانوم آزادی (مدیر) و خانوم اکرمی ( خواهر مدیر) و خانوم حسینی ( معاون فناوری) دقیقا قبل از اینکه من برسم ، رفته بودن!! حیف...
حالا ما بازم دلمون برا مدرسه تنگ میشه و میریم...
تازه الان که خونمون خیلی نزدیک تر هم شده!!
دیگه...
همین دیگه...!

[ سه شنبه 22 اسفند 1396 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
دیروز برای اولین بار خودم از خونه تا دانشگاه رانندگی کردم!
خیلی مسیر ساده ای بود!
البته این بار مامانم کنارم بود، ولی از دفعه های بعد خودم میتونم تنهایی برم و بیام... البته اگه مثل همیشه خانواده ماشینو لازم نداشته باشن خودشون!!
خداروشکر دوسه روزیه که بارون میاد 
هوا خیییلی خوبه
راستی بازم برای اولین بار بود که زیر بارون رانندگی کردم!
خیلی حس قشنگی بود

.....


این روزا مشغول اسباب کشی ایم دوباره...
و در حال مرور خاطرات با هر وسیله ی ریزی که می بینیم...
اسباب کشی با وجود خستگیاش، حسای خوب خودشم داره

....

در اوایل ترم دوم به سر میبریم؛
درحالی که دانشجو بودن داره کم کم عادی میشه!
و دوری از دوستای قدیمی و تنهایی قابل تحمل تر...
همچنان راضی از رشته و ناراضی از دانشگاه!
و همین طور راضی از همکلاسی هایی که نسبت به ترم یک، واقعا تغییرات ملموسی داشتن!

[ سه شنبه 8 اسفند 1396 ] [ 12:56 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
خب
ترم یکمونم تموم شد!
به همین مسخرگی!!

فک کنم از دهم مهر بود که باید میرفتیم دانشگا
ولی هفته ی اول که کلاسی تشکیل نشد؛
تا آخر آذر رفتیم دانشگا
با سه چارتا جبرانی هفته اول دی ماه...
کلا چقد شد؟؟ خیلی کم!!
۱۶ تا ۲۶ دی هم امتحانامونو دادیم
خوندیم برای پاس شدن!!

امتحانای دانشگا با اینکه خیلی شبیه مدرسه س ولی
یه فرقایی هم باهم داره
مثلا تو دبیرستان هم نمره برام مهم نبود؛ چون میدونستم نمره م اگه کم بشه تو هیچ چیزی تاثیر نمیذاره!!! هرجوری هم هس خود معلما حواسشون هس نمره ی بچه ها رو زیاد کنن
البته توی خوندنش کم نمیذاشتم! فقط نتیجه ش برام اهمیتی نداشت!

تو دانشگاهم همین طوره! واقعا تهش برام مهم نیس چن میشم؛
اما حالا فرقی که با مدرسه داره اینه که استادا دیگه توجهی ندارن که نمره بدن به دانشجوشون!
گرفتی گرفتی، نگرفتی ایشالا ترم بعد
و این خیلی وحشتناکه که همون کلاسو مجبور باشی یه دور از اول بیای کلاس و امتحان بدی

فرق مهم دیگه ش تعداد غیبت هاس!
خب تو مدرسه هم همیشه معاونا تهدید میکردن که اگه غیبت کنید ( مخصوصا یه روزای خاص مث بین التعطیلی ها و روزای آخر اسفند قبل از عید و ...) از نمره انضباطتون کم میکنیم!
که البته توجهی به حرفشون نمیکردیم؛
و تا هر وخ دوس داشتیم میومدیم مدرسه

ولی من به شخصه اصلا تو خونه موندنو به بودن کنار دوستام تو مدرسه ترجیح نمیدادم!
غیبتام مال وقتایی بود که از مریضی داشتم میمردم یا مسافرت بودیم!

ولی تو دانشگا.... واااای! باز همون قضیه ی وحشتناک که اگه بیشتر از ۳تا غیبت داشته باشی حذف میشی و مجبوری یه بار دیگه از اول اون درسو برداری و بری سر کلاساش!!

اما تو دانشگا واقعا یه سری روزا اصلاااااا حس سر کلاس رفتن نیس!!
دوستای دانشگاه انقد صمیمی نیستن که بخوای بخاطر اینکه پیششون باشی بری و کلاس و استادو تحمل کنی!
در این مرحله غیبتا باید برنامه ریزی شده باشه
ینی اول سال همه ی فرصتای غیبتو خرج نکنی که برا آخر ترم هیچ راه فراری نداشته باشی!
یا اینکه حواست باشه انقد همه ی جلسه ها سر کلاس حاضر نشی که آخر ترم غیبتات بمونه رو دستت! چون واقعا یه حسیه که انگار از یه فرصت طلایی تو زندگیت استفاده نکردی
اول ترم که درسا سبکه میترسی فرصت غیباتو خرج کنی
آخر ترمم اگه غیبتات بمونه دیگه نمیشه خرجشون کرد چون درسا مهم و جدی شده و دیگه نمیشه الکی سر کلاس حاضر نشد... چون چیزای زیادی رو برا امتحان از دس میدی!!

کوله باری از تجربه دارم از همین ترم اول

این ترم ۶تا درس داشتیم، ۱۷ واحد
۴تاش استادش زن بود که ۲تاشون ۲۹ سالشون بود و یکی از یکی مزخرف تر :|
۲تاش مرد که ازین ۲تا یکیشون روحانی بود
و اون یکی مرده تنها کسی بود که به استادی قبولش داشتم!!

عضو هیئت علمی بود و قبلا زبان درس میداد! ولی الان دیگه احکام تدریس میکرد
انقدررر آدم باشعوری بود! انقد آروم و ساکت و با ادب و خوش اخلاق و مهربون بود!
کلا همه جوره قبولش داشتم ( البته نمره دادنشو ندیدم هنوز!!)
تازه جلسه آخر گفت یکی از بچه ها که جزوه ش کامل تره کپی کنه به کل کلاس بده؛ یه کپی هم بده به من از همون سوال طرح کنم! کل جزوه ش ۲۰ صفحه بود

فارسی عمومی مون یه کتاب ۳۰۰ صفحه ای داشت که من فقط رسیدم نصفشو بخونم
و اکثر سوالای امتحان تاریخ ادبیاتای جدید بود که بلد نبودم!!
تنها چیزیش که از دبیرستان خونده بودیم حدیقه الحقیقه سنایی بود!
همه امیدم به نمره ای بود که از معنی شعر و نثر میگرفتم
که همونم بعد امتحان فهمیدم نصف نمره ش برا درآوردن آرایه هاش و معنی کردن لغتاش بوده که من اصلا حواسم نبوده اینا رو بنویسم
فقط امیدوارم اینو نیفتم چون اصلاااا اصلااا حوصلشو ندارم دیگه!

استاد حسابداریمون هیچچچچی یادمون نداد!
نمیتونم حلالش کنم با این حقی از بچه ها که گردنشه
فقط اومدیم سر کلاس و رفتیم، اون از اول تا آخر سرش تو گوشیش بود
یه پی دی اف داده بود که از روی اون بخونیم خودمون، هر جلسه دوتا تمرین بیایم حل کنیم
برای امتحانم یه چن تا برگه داد گف بخونید -_-
کاملا مث غیرحضوری ها!
خب پس تو چیکاره ای اینجا؟؟ اسمت استاده مثلا!
انقد بچه ها چیزی بلد نبودن؛ که یکی از بچه ها که داییش حسابدار بود
رفت خونه داییش حسابداری رو از اون یاد گرفت، اومد به ما یاد داد!
سر امتحان من هرررچی بلد بودمو اون همکلاسیم یادم داده بود! 
حالا نمره ها اومده؛ اون شده ۱۲؛ من شدم ۱۷ونیم
۲تا خرخونم داریم که یکیشون ۱۳ شده، اون یکی ۱۶
و بقیه ی بچه های کلاس همه افتادن :||
منی که همیشه میرم نمره مو به بقیه اعلام میکنم
الان میترسم بگم بهشون صافم میکنن -_-

امتحان تستی هم خیلی خوبه
یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای که مجموعه ای از مزخرفاتیه که بهشون اعتقادی نداری رو فقط میشه به امید تستی بودنش خوند!!

امتحان روانشناسیمونم استاد مشخص نکرده بود تستیه یا تشریحی
اما در طول ترم ۳تا امتحان تشریحی گرفته بود!
منم به سختی تشریحی خونده بودمش
چن روز قبل امتحان یه پی دی اف داده بود گفته بود حتما بخونیم
۷۰ تا سوال بود
من ۴۰ تاشو خوندم دیدم اصن اینا رو بلد نیستم که!!
از قسمتایی بود که تو کتاب حذف کرده بود
برای همین گذاشتمش کنار
ندیده بودم صفحه ی آخر پی دی اف، کلید داره :||
خلاصه رفتیم سر امتحان؛ فقط ۲۵ تا تست از همون ۷۰ تای پی دی اف بود!
که من دقیقا همونو نخونده بودم! :|
ولی با کمک دوستان سمت چپی و راستی و جلویی پاسخنامه ها رو باهم تطابق دادیم و پاشدیم اومدیم بیرون از جلسه امتحان
برای اونا که گزینه ی جوابا رو حفظ بودن، این راحت ترین امتحان بود!
ولی الان که نمره هاش اومده خیلیا کم شدن به دلایل نامعلوم!!

از قسمت های خوب امتحانا این بود که برای هر امتحان جامون عوض میشد!
مثلا من برا امتحان اولیمون در بدترین نقطه ی سالن قرار داشتم که سمت راستم دیوار بود و سمت چپم یه ستون گنده!  نه استاد منو میدید که بیاد سوالمو جواب بده، نه مراقب آخر امتحان بیاد برگمو تحویل بگیره!! :|

و در آخر
کارشناسای رشته ی ما مسئولیت پذیر ترین آدمایین که تاحالا باهاشون روبرو شدم :|

خلاصه که ماعم دانشجو شدیم دیگه...
این ترم اولی که همه به بدی ازش یاد میکنن هم گذشت...

[ شنبه 30 دی 1396 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
حرف که برای گفتن زیاد دارم...
ولی تا حسش بیاد که بنویسم؛ دیگه حرفام یادم رفته

چن وخته گوشیم مسخره بازیش گرفته
همش یا کند کار میکنه یا هنگه :|
مشکلشم نمیفهمم!
بعضی وقتا هم دیوونه میشه یهو شارژ خالی میکنه!!!
هیچ وقتم جا نداره! خالی خالیش کردم! دیگه نمیدونم چی رو باید از حافظه گوشی پاک کنم تا بتونه نفس بکشه!
ویروسم نداره!

کسی میدونه چشه؟؟
ینی پیر شده بچم؟؟
خوددرگیری مزمن؟


امسالم که نه برفی داشت و نه بارونی
اصلا راضی نیستم ازش

فقط به طرز شگفت آوری هی زلزله اومد!!
که ما کاملا بی حس بودیم دربرابرش
هر دو تا زلزله ای که تو قم حس شد اصن نفهمیدیم!

یه مدتم که در حالت فیلتری قرار داشتیم
که روزهایی بس خسته کننده بود؛
البته نه اینکه من اینستا و تلگرام نرم
ولی خب بقیه نبودن، صفا نداشت...
کلا جو بدی بود!

از هر حقیم تو این مملکت بگذرم، ازین فیلترینگ نمیگذرم

[ پنجشنبه 28 دی 1396 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
.
۴۰ روز گذشت...

ینی واقعا ۴۰ روز گذشت!!

[ شنبه 9 دی 1396 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
امروز از بدترین روزای عمرم بود
۲۹ آبان ۹۶
خانوم جندقیانمون رفت...
برای همیشه از پیشمون رفت
چجوری باور کنم؟!
چجوری تایپ کنم با این اشکا؟!
از بین معلما ۲نفر بودن که میدونستم آدرس وبلاگمونو بلدن و هر چن وخ یه بار میان سر میزنن
یکیش خانوم جندقیان بود
چندین بار وقتی ازش ناراحت بودم برای اینکه حرصشو دربیارم اینجا پست گذاشتم
ولی همیشه لحنم خیلی بد بود
حتی یه بار خودم انقد شرمنده شدم یکیشو رمزدار کردم!!
آخرین پست خانوم جندقیانو براش مینویسم:
میشه بیای بخونی بازم؟ لطفا...
سال اول و سوم و چهارم دبیرستان دبیر فیزیکمون بود
سال اول خیلی دوسش داشتم
خیلی خیلیییی...
وقتی میخواستم از مدرسمون تعریف کنم، میگفتم یه دبیر فیزیک داریم عاااالیه
هم خیلی خوب درس میده، هم با بچه ها خیلی رفیقه!
سال دوم معلممون نبود؛ اون سال فقط ریاضیا رو گرفت‌...
به جاش یه معلمی برامون اومد که واقعا باعث شد قدر خانوم جندقیانو بدونیم!
که چقد فیزیک بلده! چقدر خوب درس میده! چقد منظم تمرین حل میکنه و امتحان میگیره!
سال سوم باز معلممون شد؛ هم درسا سخت تر شد، هم رومون تو روی هم بیشتر باز شد!!!!
سر یه موضوعاتی به مشکل خوردیم باهم
به خاطر اینکه احترام بچه ها رو نگه نمیداشت از دستش عصبانی میشدم!
مهرش تو دلم کم شد... دیگه مث قبل دوسش نداشتم اما هنوزم برا درسش ارزش قائل بودم
الان که فکر میکنم می بینم سر چه چیزای الکی ای ازش فاصله گرفتم!
سال چهارم قبول دارم که واقعا دانش آموز گستاخی بودم!!
خیلی اذیتش میکردیم... همش حرصشو درمیاوردم!
هرچی سخت میگرفت و لجبازی میکرد، ماهم باهاش راه نمیومدیم!
چقد دلم میسوزه الان....

امروز داشتم از دانشگا برمیگشتم خونه
توی گروه بچه های مدرسه یه عکس دیدم از اسکرین شات استوری دروازه بان هندبالمون!
یه سال از ما کوچیکتر بود و خانوم جندقیان امسال معلم فیزیکشون بود!
یه پست توی کانال مدرسشون که خبر میداد خانوم جندقیان از پیشمون رفت...
کی باورش میشه؟؟
واقعا کی باورش میشه؟؟ 
همش دروغه!
پرس و جو که کردیم فهمیدیم به خاطر معده درد رفته بیمارستان، فهمیده معده ش نیس! قلبشه!!! دیشب رفته تو کما... و امروز صبح سکته قلبی... و ساعت ۱۱ از دنیا رفته
ای وای
همون وقتی که یادش افتاده بودم... داشتم به این فکر میکردم که ای کاش با نرگس اینا میرفتم به مدرسه و معلما سر میزدم!
نه تنها از همه ی معلما، از همه ی ما دانش آموزا هم سالم تر بود!
چرااا آخه؟ چرا انقد زود؟ چرا اینطور یدفه ای؟؟
چجوری بگم خدا بیامرزتش... روحش شاد
دارم درباره ی کی حرف میزنم؟؟؟
تو اتوبوس زدم زیر گریه!
هق هق گریه میکردم
نه میتونستم خودمو کنترل کنم، نه باور کنم!
فقط چادرمو کشیدم رو صورتم که مردم تو خیابون اینجوری نبیننم
من همیشه آروم تو دلم گریه میکنم اما امروز بلند بلند زاار میزدم!
 نفهمیدم چجوری رسیدم خونه
ولی وقتی رسیدم، دیگه افتادم...
انقد حالم بد بود برام آب قند و گلاب آوردن
مامانجون و آقاجونم دلداریم میدادن که اشکال نداره، مرگ حقه
ایشالا یه معلم بهتر میاد به جاش
کی آخه میتونه جای خانوم جندقیانو پرکنه؟
هیشکی دیگه مث اون نمیشه
ساعت ها فقط گریه کردم... بند نمیومد اشکام
میخواستم به زور خودمو بخوابونم... خاطراتش جلوی چشمام تکرار میشد...
مثل یه خواب هشیار...
نگاهش... تکیه کلاماش... مانتوهاش و کفشاش... تیکه انداختناش...
صدا زدناش... اکثرا به فامیلی صدا میکرد
اما به من میگفت خانومِ مینا !
به فائزه هم میگفت خانومِ رها...
 بچه ها نمی فهمیدن ینی چی! اما اون میخواست حرص فائزه رو دربیاره!!
سال اول فیزیکم خیلی خوب بود! تک تک تمرینای کتابکار گاجو حل میکردم...
سال دوم به خاطر تغییر معلم به شدت فیزیک هممون افت کرد! در حدی که مدیرمون با همین خانوم جندقیان برامون کلاس پولی خارج از تایم مدرسه گذاشت!!
سال سوم باز خوب شد
اما سال چهارم هم کلاسای کانونو میرفتیم و به خاطر استاد علیمحمدی حسابی فیزیک یاد گرفته بودیم؛ هم اینکه امتحانمون نهایی بود! برای همین دیگه به کلاساش اهمیتی نمیدادیم!
ولی هیچ وخ یادم نمیره
اعتماد به نفس تو درس فیزیکو خانوم جندقیان به من داد!
اینکه ازش نترسم؛ مث یه درس سخت بهش نگاه نکنم... اینکه اگه خوب تمرین حل کنم، همه نوع سوالی رو میتونم جواب بدم!
خانوم جندقیان موقع درس دادن خیلی تند حرف میزد! برای همین اشتباهات لپی ش زیاد بود!
منم عادت داشتم سوتی های معلما رو بالای جزوه م مینوشتم
بالای جزوه ی فیزیکم پررر بود از کلمات قاطی پاتی مسخره! موقع امتحان که جزومو ورق میزدم و میخوندم میمردم از خنده!
خیلی هم سریع روی تخته مینوشت برای همین بد خط میشد!
ماعم همش غر میزدیم که نمیتونیم بخونیم!!
خانواده به اندازه ی خودم باهاش خاطره دارن!
روزی نمیشد که من بیام خونه و از خاطرات خانوم جندقیان نگم!
مامانم میگفت یادته چقد اذیتش میکردید و باهاتون راه میومد؟ 
سال اول برگه ی امتحانتونو سفید تحویل دادین! ولی حتی به دفتر نگفت!
من اصلا یادم نبود!!
با دخترا بد بود کلا! سر هرچی میشد میگف: به شما هم میشه گفت دختر؟؟
خودش ۲تا پسر داشت؛ یکیش دانشجو بود، اون یکی سوم ابتدایی!!
بیچاره بچه هاش! خدا بهشون صبر بده!
ما که حالمون اینه ببین اونا دیگه چه حالین!
دستش به گچ حساسیت داشت، همیشه یه دستکش دست میکرد
تخته مون که وایت برد شد هم باز دستکش دست میکرد چون همش ماژیکا رو با دستش پاک میکرد... دستکشش سیاه شده بود...
خیلی پر انرژی بود! واقعا برای کلاسش وقت و حوصله میذاشت
بعد از ورودش به کلاس به سختی کسیو راه میداد بیاد تو!
هر جلسه به یکی گیر میداد... مثلا هی میگفت بیاد تخته رو پاک کنه؛ یا ازش درس میپرسید؛ یا با خودش حرف میزد بعد نگاه میکرد میگف: نه خانوم فلانی؟
خیلی به ظاهرش میرسید...
چشماش خیلی قشنگ بود
خیلی جوون تر از سنش به نظر میومد! مانتو هاش از همه ی معلما شیک تر بود
ولی ما همیشه الکی به لباساش میخندیدیم!
همیشه وقت کم میاوردیم!! همیییشه!
برای همین زنگ تفریحا نگهمون میداشت! همیشه از این کارش حرص میخوردم! چن بارم رفتیم به دفتر گفتیم و کلی عصبانی شد ولی فایده ای نداشت!
میگفت هرکی میخواد بره بره! ولی همینطور ادامه ی درسو میگفت و مجبور میشدیم بشینیم سر کلاس!
هر مبحثی رو که درس میداد، برامون تمرین میاورد حل کنیم؛ از سال اول باهامون تست کنکور کار میکرد... ولی ما اکثرا حل نمیکردیم! همیشه هم تمرینا رو چک میکرد! ولی چون خیلی سخت بود نمیرفتیم سراغش!
بعد ناراحت میشد میگف: باور کنید من این تمرینا رو برای شما میارم که یاد بگیرید! به خدا من اینا رو بهتر از همه ی شماها بلدم!
میگفت قبل از اینکه من بیام تو کلاس، تمرینا رو روی تخته نوشته باشید! طبق اینا نمره ی فعالیت کلاسی میذاشت...
برای همین از ۲ صفحه سوال، هر کدوم از بچه ها فقط یه سوالو حل میکردن و همونم میرفتن پای تخته حل میکردن!
شاید تنها معلمی بود که انقد به گروه بندی و کتابکار اهمیت میداد!
و خیلی بد نمره میداد! خییییلی سخت نمره میداد!
همیشه یادمه کارنامه که میگرفتیم، ناراحتی بچه ها از نمره ی فیزیکشون بود!
با اینکه عادت کرده بودیم به اینجوری نمره دادنش اما هربار میگفتیم چقد بیشعوره که نمره مستمرا رو از پایانی کمتر میده ببخشید!
وای سر کلاس درسش ساعت مگه میگذشت؟؟ میگفتیم جادوگره!!! واقعا داشتیم باور میکردیم که ساعتو نگه میداره! یه ساعت سر کلاس میشستی میدیدی فقط ۵ دیقه گذشته!!
اگه میدونستم اینجوری میخوای بری...
باور کن اگه میدونستم لحظه لحظه شو قدر میدونستم
خانوم جندقیان عزیز
خیلی اذیتت کردم... واقعا متاسفم
ای کاش میتونستم جبران کنم... دیگه فقط میتونم برات قرآن بخونم
میشه ما رو ببخشی؟ 
خیلی دلم میخواد شاد باشی...
دلم برات تنگ میشه
ای کاش یه بار دیگه برمیگشتی
برات گل میاوردم؛ از زحمتایی که برامون کشیدی تشکر میکردم
میخواستم یه چن سال دیگه که گذشت، بعدا بیام حلالیت بطلبم...
بعضی وقتا چقد زود دیر میشه...
الان که فکر میکنم، بیشتر از همه ی اون سالا دوسِت دارم
همه ی اون دلخوری ها رو فراموش کردم...
چیکار کنم که گریه م بند بیاد؟؟
خیلی حالم بده
ای کاش همه ش دروغ بود
ای کاش این روز لعنتی فقط یه کابوس بود
چجوری باور کنم؟؟؟
هیچ وخ فک نمیکردم یه روزی برسه که نباشی!
فردا برای آخرین بار میام به دیدنت...
واقعا باید آخرین دیدارمون اینطوری باشه؟؟

[ سه شنبه 30 آبان 1396 ] [ 12:25 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
انقدر حرف داشتم برای گفتن درباره ی این سفر...
انقد زیااااد که حوصله نمیکردم بیام بنویسم!
الان اکثرش یادم رفته
بعدا که یادم اومد میام هی به این پست اضافه میکنم...

اولین سفر به خارج از ایران
عراق!
قبلا هیچ تصوری از این کشور نداشتم
اما الان میتونم بگم: یه جایی با یه افکت قهوه ای!!
همه جا پر از خاک
یه بیابون بزررررگ... با کلی رودخونه؛
چن تا روستا که بهش میگفتن شهر
هر کدوم یه حرم وسطش، یه بازار دورش؛
بقیه ش هم خونه ی های قدیمی که مردم توش زندگی میکردن
و خیابونایی که تبدیل شده بود به آشغالدونی!!!
مردم بسیااااار مهمون نواز اما کثیف!
فرهنگ تمیز نگهداشتن خونه و شهر اصلااا وجود نداشت!! و حتی قصد جا انداختنشم نداشتن!
شاید تا صدها سال دیگه عراق همینطور بمونه!
(من واقعا حس میکردم الان زمان ائمه س!! ینی از اون موقع اونجا هیچ تغییری نکرده!!)
حس و حال معنوی عجیب...
جاهای جدید...
چیزای جدید!


[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 12:57 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
حدس بزنید کی رو سر بازار دیدم
سیده زینب موسوی!
ملقب به امپراطور کوزکو! 
همراه برادرزاده ش بود، همون دختربچه ای که تو خندوانه چن بار درموردش صحبت کرده بود، یه بارم تولدشو تبریک گفت!
اول فک کردم پیرزنه خب هم قدش کوتاهه هم خیلی خم راه میره!!
ولی کفشاشم یکی از همونایی بود که تو اجراهاش پوشیده بود ^_^



برای اینکه وقتم انقد هدر نره، دارم ۲تا کلاس میرم در کنار کلاسای دانشگا
الان به شدت وقتم پر شده


یکی هس تو کلاسمون
اسمش طوطیه!!


 امتحان روانشناسی داریم؛
 دیشب بعد از ۴ماه فراغت اومدم درس بخونم!!
اصلا نمیتونستم!!! اصلااااا
شاید باورتون نشه ولی کلا یادم رفته بود چجوری باید درس خوند! 
خیلی بد بود -_-
انقد بهم فشار اومد دیگه گریه م داشت درمیومد!!


 وای هیچی بدتر از این نمیشه!
فک کنم اسمم توی لیست کلاسی خیلی تو چشمه! :/
هر استادی میخواد سوال بپرسه منو صدا میزنه



اگر خدا بخواد ۲روز دیگه عازم کربلاییم
حلال بفرمایید...

پ.ن: همه جای ایرانو دیدم، دیگه وقت خارج از ایرانه

[ دوشنبه 8 آبان 1396 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
بعد از کنکور ۳تا دستاورد مهم داشتم
۱_ کارت ملی
۲_ گواهینامه رانندگی
۳_ گذرنامه

بله، بنده تابه‌حال از کشور خارج نشدم
فقط تا ۵۰ متری مرز رفتم!!

البته یه کارت دیگه هم غیر از کارت دانشجویی و کارت عابر بانک، به کارتای مهمم اضافه شده
_کارت اتوبوس

وقتی داشتم فرم گذرنامه رو پر میکردم
متوجه شدم که هم اکنون در استقلال و آزادی کامل به سر میبرم
دختر ۱۸ ساله ای که ازدواج نکرده!
پس نه به اجازه و امضای پدرش نیاز داره، نه همسرش

فعلا قصد دارم این آزادی رو حفظ کنم و ازش لذت ببرم

[ سه شنبه 18 مهر 1396 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
امروز بردنمون اردو!! اردوی اجباری!
از صب تا ظهر ، مسجد مقدس جمکران!

درحالیکه فائزه اینا رو ۳روز بردن آبعلی
روزای بارونی تو طبیعت پاییزی
کوفتتون بشه

هرسال با مدرسه اردو میرفتیم جمکران
از این به بعدم مث اینکه هرسال قراره با دانشگاه اردو بریم جمکران
 
البته نا گفته نماند که فائزه خانوم توی اردوی جذااااب ماهم شرکت کردن
انقدر مجری و مسئولین دانشگاه صحبت هاشون دلنشین بود که همه ی بچه ها یا داشتن باهم حرف میزدن، یا خواب بودن، یا گوشی بازی میکردن

خلاصه که خیلی پرمحتوا بود و کلی چیز جدید یادگرفتیم
تازه حضور و غیابم نکردن!!
الکی پاشدیم رفتیم!


 امروز بالاخره کارت دانشجوییمو گرفتم

 چقد رفت و آمد و راه دانشگاه خسته کننده س
کلاساش واقعا خستگی نداره! ولی انقدرررر مجبورم راه برم که میرسم خونه هلاکم!!

داشتم همین جوری از جلوی کتابخونه ی حرم رد میشدم
گفتم بذار برم به بچه ها سر بزنم
دوستانی که امسال پشت کنکور موندنو ببینم
رفتم تو، خانومه رام نداد برم پایین
هرچقدم اصرار کردم قبول نکرد؛ خیلی بداخلاق بود!!
اومدم برم خونه که یهو دیدم عه! معصومه سادات!!
دقیقا مث من داشت از دانشگاه برمیگشت و اومده بود زینبو ببینه
تا خانومه حواسش پرت شد، معصومه سادات دوید رفت پایین یکم بعد با زینب اومد بالا!
۳تایی باهم یه عالمه حرف زدیم و دلمون وا شد...
بعدم دیگه زینب وسایلشو جمع کرد که باهم بریم خونه
سر بازارم بهمون شیرینی گواهینامه شو داد
خوش گذشت
بازم میرم سر بزنم

[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
در کمال تعجب
دیروز هر ۳تا کلاسم تشکیل شد
هیچ وخ فک نمیکردم یه روزی از اینکه کلاس لغو نشه خوشحال بشم

صب ساعت ۷ با نرگس سر بازار قرار گذاشتیم و باهم اومدیم دانشگا
تا مسیرشو یاد بگیریم
هم صب کلاس داشتم هم بعدازظهر
ظهر که بیکار بودم رفتم مهمونی تو اتاق دوستای خوابگاهیم
یه دوست تبریزی دارم به اسم پریسا
و یه دوست اصفهانی به اسم سپیده
این دو تا همکلاسیامن و هم اتاقین
و هردوشونم خییییلی لهجه دارن منم آی لهجه میگیرم

میخواستم ببینم خوابگاه های دانشگامون چجوریه
چسبیده به ساختمون معصومیه ، خوابگاه معصومیه س
رفتیم چای دم کردیم باهم خوردیم
ناهار میخواستن ماکارونی درست کنن کمکشون سیب زمینی و پیاز خرد کردم
ولی ناهارو رفتم با نرگس خوردم

ازین به بعد وقتایی که تو دانشگاه بیکارم شاید برم به خوابگاه دوستام سر بزنم

غروب که شد و کلاسامون تموم شد، با رفقای دبیرستان رفتیم سینما
که دقیقا روبروی دانشگامونه
بعدم رفتیم کافه رستوران بغلش و یکم خودمونو تحویل گرفتیم
برگشتنی هم ۹تایی چاپیدیم تو ماشین نرگس اینا و اومدیم خونه
من و فائزه و نرگس و مامان و بابا و داداشش
با کیانا و فاطیما و مریم
خوش گذشت

امروزم ۲تا کلاس ریاضی پشت سر هم داشتیم!!
اکثر بچه های کلاس هم از انسانی اومدن! خیلی کم ریاضی بلدن! گیج میزنن!!

مث اینکه روال دانشگاه داره عادی میشه و قراره از این به بعد همه ی کلاسا تشکیل بشن!

با اینکه هنوز دوستای زیادی پیدا نکردم، ولی آشناهای قبلی رو زیاد می بینم تو دانشگاه!
امروز مریم ساداتو دیدم (یاد روزای درس خوندن تو کتابخونه بخیر)
و عارفه دوست مریم
 و کیانا و سارا که هردو تو یه کلاسن و زبان میخونن!

کارت دانشجوییم هم رفتم بگیرم، دیدم بستن رفتن خونشون

ساعت ۵ونیم کلاسم تموم شد
این ساعت در واقع آخرین تایم دانشگاهه
همه تعطیل شده بودن، سردر دانشگاه غلغله بود!!!!
نمیدونستم همچین جمعیتی از همشهری ها تو این دانشگاه دارن درس میخونن
سوار اتوبوس شدم که بیام خونه، انقدررر پر شد که درش بسته نمیشد دیگه
با اون وزن زیاد، اتوبوس دیگه نمیکشید! کولرم خاموش کردن!!!
واااای اصن یه وضعی بود... منم وایساده بودم، این میله هارو گرفته بودم؛ 
حس کردم از اول راه تا آخرش به بارفیکس آویزونم!!!
خوب شد معصومه رو تو اوتوبوس دیدم و تا برسیم حرف زدیم باهم!
 وگرنه خیلی غیرقابل تحمل میشد!! من که پیاده میشدم تاکسی میگرفتم!!
دیگه این ساعت اتوبوس سوار نمیشم

[ یکشنبه 16 مهر 1396 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
 


 هوای سرد دلچسب
توی اردوگاه بسیج با ساختمون های نوساز افتادم توی ی اتاق 12 تایی گ تراسش رو ب درختای بلنده ک پایین ش کلی برگ نارنجی و زرد قشنگ ریخته و هرکی ندونه انگار اخرای پاییزه :)

ی شب اینجام با اینکه فک میکردم چون مینا و نرگس و مریم و بقیع نیستن پیشم و تنهام قرار نیست خوش بگذره ولی حدودا داره میگذره :))
با بچه های مهندسی حرفه ای آشنا شدم و برای اولین بار زندگی خابگاهی رو تجربه کردم *…*
تا دیر وقت توی ایون زیر پتو مچاله شده بودیم باهم دیگه حرف میزدیم
[ی محدثه هس بچه قزوینه تنها غیر هم رشته ای هم اتاقمونه ک بهداشت محیط قبول شده حدوداا نمک سفرمونه ی دختر چشم عسلی مژه بلنده سفیده تپلیه :)) ک بخاطر قم چادری شده و تصورش از قم ی شهر بدون کافه و سینما و شهربازیه :| و کلن ی حوزه علیمه در نظر داشته]

خلاصه ک بعد از اینکه از سرما مردیم رفتیم ک بخابیم عاخه برا نماز صبح بیدار باش میزدن ساعت چار
رفتم رو تخت بالای کنار پنجره خابیدم و یخ کردم تا صبح *…*

تااومد خابم ببره یوهو دیدم چراغا روشن شد گفتن بفرمایید نماز  -.-
بهد نماز اومدیم بخابیم دوباره ک سرپرست اومد گفت خب 7 تا 8 صبحانس :|

بعله خاب موندیم کل 12 تامون ساعت پنج دیقع ب 8 بیدار شدیم بدو بدو لباس پوشیدیم ک بریم سلف واای ژتون های غذامون جا گذاشته بودیم دوباره تا بریم بیاریم :|خیلی دیر شد ولی بلاخره رفتیم سلف


( ی مطهره داریم کاشونی عه و ی لهجه ی شیرین داره و کلی پر انرژی عه دو ساله ازدواج کرده و اشتباهی قمو زده تو انتخاب رشته
ب قول خودش اگ خاب و خوراکش تامین باشه کل مدت شارژه

سر صبونه ی نون کامل :| رو ساندویچ کرد برا خودش -_- حالا کاش چاق بود ی دختر لاغر مردنی :(  ک بازم بگم شب قبل سر شام هم دو تا بشقاب برنج خورد

بعد من بیچاره :(( از همه کمتر میخورم بین اینا -_- حالا اینم )

خلاصه بعد صبونه رفتیم نماز خونه طبقه ی دوم شرو کردن برامون از قوانین دانشگا گفتن


راستی اینجا ی ساختمون 7 طبقه بزرگه ک طبقه ی اول ش ورودی عه و اسانسورا و اینا

طبقه ی دوم  ی نماز خونه شیک و نوسازه با کلی امکانات
طبقه ی سوم سلف غذاخوریه  ک دور تا دورش پنجره اس ک ی ویوی فوق العاده داره ک رو ب درختای بلند و سر سبزه و کوهای بلندش ک ابرای بالاش خیلی قشنگن

طبقه ی چار و پنج هنوز ندیدم :))
ولی طبقه ی ۶ و 7 خابگاه عه ک ما تو اتاق 601 طبقه ی شیشم ایم

الانم سر کلاس مدیریت زمانم با ی استاد ک فک میکنه خیلی کوول بنظر میرسه اگ تو حرفاش ب دانشجو ها تیکه های بی عدبانه و بیمزه بندازه  و داره برامون از خودشناسی میگه :))
سخنی از استاد: شما ب عنوان زن مومن مسلمان انقلابی منتظر با بصیرت هدف اولت در جامعه کار نباشه :| هدف والا ی فرزند و شوهر داری :/


ک چقدر متاسفم ک با اینهمه تحصیلات دانشگاهی و مدرک دکتری باز هم نمیتونن ی زن مستقل رو تو ذهنشون بگنجونن
میگه چون دخترا میخان کار کنن پسرا بیکار شدن

-_- چقد حرص بخورم ک نمیتونن دخترو بدون وابستگی مالی و جسمی ب ی مرد ببینن

برنامه بعدی مون ناهار و نمازه و بعدش تا 3 استراحته
بعدش دوباره کلاس قوانین داریم :))



:| پست هام داره اندازه مینا میشه ؛)) ع من خیلی بعیده


وااای الانم ک ساعت دو و چل دیقس داره بارون میاد کاش میشد راحت عکس گذاش تو وبلاگ :))

[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
من چقد احمقم که پامیشم میرم دانشگاه

امروز از ۸صب تا ۶عصر دانشگاه بودم
قرار بود یه کلاس ۸ تا ۱۱ داشته باشم، یکی هم ۴تا ۶
ولی فقط یه ساعت و نیم سر کلاس نشستم!!
که اونم کلاس من نبود
فقط برای اینکه بیکار نباشم رفتم سر کلاس زیست جانوری ها، زنگ فیزیک، پیش مریم و فاطمه نشستم!!

صب ادبیات داشتیم
رفتیم سر کلاس
یه معلم خوب داشت با خوش اخلاقی اولین جلسه ی کلاسشو شروع میکرد!
کلاسامون ظرفیتش ۴۰ نفره و فقط ۴۰ تا صندلی تو کلاسه
کلاس پر بود وقتی من اومدم ولی هنوزم بچه ها داشتن میومدن تو کلاس و جا نبود بشینن!
رفتن بررسی کردن دیدن ۲تا رشته باهم اومده سر یه کلاس عمومی!
البته اکثرمون مدیریت بودیم ولی در واقع اینجا کلاس رشته فیزیک ها بود!!
کلاس ما روزش جابجا شده بود و بهمون خبر نداده بودن!!
خلاصه از اون کلاس اومدیم بیرون و اون استاد خوبم از دست دادیم!

منم بیکار تو دانشگاه می چرخیدم!
چن صد متر رفتم بالاتر رسیدم به ساختمونی که کلاسای نرگس و بقیه ی بچه ها اونجا بود
صدای خنده های آشنا رو دنبال کردم و رسیدم به جمعیت دوستام که دور هم نشسته بودن داشتن مسخره بازی درمیاوردن

یکم دورهم نشستیم و بعد رفتن سر کلاساشون
منم از روی بیکاری رفتم سر کلاس

بعد از کلاس هم رفتم عضو جهاد دانشگاهی شدم
بعدشم توی یه کلاس هلال احمر ثبت نام کردم

ساعت ۱۲ رفتم پیش زنداییم توی آزمایشگاهشون و حواسم به دستگاه جی سی بود
هی محلولای مختلفو به نمونه تزریق کردیم و نمودارشو بررسی کردیم...
یه کار کسل کننده!
برای ناهار هم از رستوران دانشگاه جوجه گرفتیم
 
تا اینکه ساعت ۳ونیم شد و من دیگه راه افتادم برم سمت دانشکده ی خودمون به کلاسم برسم
داشتم از توی یه راه خاکی میرفتم که مسیر کمتری رو برم؛
یهو پام رفت توی یه چاله محکم خوردم زمین
خودم خیلی خجالت کشیدم از این وضعیت!
اطرافم چن دسته پسر بودن که دیدن چجوری خوردم زمین ولی نه خندیدن ، نه به روم آوردن!! دستشون درد نکنه خیلی باشخصیت بودن!
همه جام خاکی شده بود!!  اول پاشدم خودمو تکوندم بعد به خودم کلی خندیدم
ولی پام داشت خییییلی میسوخت! دیدم شلوارم  پاره شده و زانوم داره خون میاد!!!!
آخرین باری که اینجوری خورده بودم زمین مال ۴سال پیش بود که توی باغمون لیز خوردم و افتادم توی جوب گِل!!
خلاصه برگشتم رفتم پیش زنداییم و پامو بتادین زدمو پانسمان کردم
خیلی سخت میتونستم راه برم! برای همین زنداییم منو با ماشین تا دم دانشکده مون رسوند

فک کنم لازم نباشه بگم دیگه
کلاسمون بازم تشکیل نشد!
نیم ساعت نشستیم و باز استاد نیومد...
و من امروز فقط ۱۰ ساعت تو دانشگاه علاف بودم!!
و تنها دستاوردم یه شلوار پاره و یه زانوی زخمیه!!
همش تقصیر فائزه ی بی ادبه

[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
روز اول دانشگاه :
هفت و نیم بیدار شدم
ی تخم مرغ گذاشتم آبپز شه (برا اولین بار ) تا لباسامو بپوشم
کارامو کردم اومدم تخم مرغ پوست کنم
بوووم تو دستم ترکید :)هنوز نپخته بود
خداروشکر کردم ک خوبعه ب مقنعه ام نریخت و انقد ک دیرم شده بود گرسنه و عجله ای رفتم دانشگاه

وارد دانشکده بهداشت شدم ی ساختمون دو طبقه ک چن تا کلاس و دفتر اداری توش داشت
ی دختر سال بالایی تا دید جدیدم راهنماییم کرد ک باید از بورد مخصوص رشتم کلاسا رو پیدا کنم :)
بله رو بورد نوشته بود 8 تا 10 رو دو شنبه شیمی عمومی اتاق 105

وارد کلاس صد و پنچ شدم
13 تا دختر نشسته بودن ک از لاب لاشون رد شدم و رفتم ردیف اخر نشستم
یذره ک گذشت تنهایی ک گرفته بود منو =) کمتر شد
 با بقیه آشنا شدم ک سه تا خابگاهی بودنو ده تای دیگه قمی
 ک البتع هیچ حس خوبی ب همشهری ها ندارم ی مدلی ان
 اما بچع های شهرستان خیلی مهربون ساده بنظر میرسن

ده دیقه بعد در باز شدو ی پسر گوگولی اومد تو ک جا خورد ک خودش تک پسر کلاسمونه از خجالت قرمز شد اروم نشست اولین ردیف ی گوشه

درکش میکردم کامل خودم اندازه اون تنها بودم :))


استاد اومد کلی حرفای حوصله سر بر زد و هی خاست باهامون دوست شه تا بلاخره ده شد کلاس تموم شد
دخترا اومد گفتن بریم حیاط دانشکده بگردیم
ی حیاط نسبتا بزرگ با درختای بلند ک وسط ی میز پینگ پونگ و ی چوب بسکتبال بود دور تا دورش کلی نیمکت ک حس خوب میداد ب ادم ^_^

بعد باید حیاطو دور میزدی تا برسی اون طرفش ک کتابخونه و چن تا کلاسو سلف غذا خوری بود

در کل از حیاطمون خیلی راضیم *_*

بعد برگشتم تو سالن دیدم رو بورد نوشته کلاس کالبد شناسی داریم
ک اومدن خبر دادن استاد نیمده و کلاس کنسله
بعدشم ک از اونجایی دانشکده تا خونمون حدود 45 دیقه راهه
پیاده راه افتادم ب سمت خونه


{غر } :)

این مینا و نرگس خانومم ک باهمن همش خر روزهمو میبین
هی هم میگن ن دانشجویی وقت تنهایی کلن -_- اره اره

اون مریم هم ک با دوستاش رفته تهران هم اتاق هم هست تازه باهاشون -_-
اون یکی دوست جان هم ک دانشگاه تهرانه پنج روز هفته کلاسه شاید بشه کل شیش روزش -_-

خلاصه ک همین فقط =  -____-


[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
امروز صب ساعت ۷ پاشدم
زندایی کوچیکه م ماشینو برداشت و باهم رفتیم تا دانشگاه
( لازمه اشاره کنم که زنداییم فقط ۴سال و نیم بزرگتر از منه؛ هم دانشگاهی هستیم
ایشون دارن روی پایان نامه شون کار میکنن ولی من ترم اولی ای بیش نیستم!)
خلاصه رفتیم تو دانشگاه و اتاق کارشناس رشته ی منو پیدا کردیم
۲نفر بودن که پشت کامپیوتر نشسته بودن
نمیدونستم الان کدومشون خانوم باباییه کدومشون خانوم موسوی!
رفتم به یکیشون گفتم من هرچی تو سایت دنبال برنامم میگردم چیزی نمیاره
به "صدای دانشجو" هم پیام دادم، گفتن مشکل سیستمیه!
یه چن نفر دیگه هم اونجا بودن که دقیقا مشکل منو داشتن!
گف خب بیا شماره دانشجوییتو بگو
وارد صفحه م شد
گف خانوم شما انتخاب واحد نشدید!!
گفتم خب ینی چی؟ چرا؟
گف بورسیه ای؟
گفتم نه ، روزانه!
اون یکی خانومه اومد گف من همه رو انتخاب واحد کردم 
هرکس ثبت نام کرده و اسمش بوده برنامش هست!
گفتم خب من الان چیکار کنم؟؟
گف برو پیش خانوم سنگی!!
عاقا ما رفتیم دوباره طبقه ی پایین و شماره ی اتاق خانوم سنگی رو پیدا کردیم و دوباره رفتیم بالا کلی دنبالش گشتیم تا بالاخره پیدا شد!
باز چن نفر دیگه تو اون اتاق بودن که دقیقا مشکل منو داشتن!
اون خانومه هم شماره دانشجویی هامونو وارد کرد
گف شما سر ترم دارید! فقط انتخاب واحد نشدید!
چرا فرستادنتون پیش من؟؟ برید پیش کارشناستون خودش باید براتون انتخاب واحد کنه!
ما عم دوباره برگشتیم رفتیم تا همون اتاق کارشناس
کلی تو سیستم جست و جو کرد تا آخر فهمید اسمای ما صفحه ی دوم بوده، جامونده!!!!!
اینم از مشکلاتی که فامیلیت با میم شروع شه!! اسمت میره ته لیست!
گف خب اندیشه نمیتونم براتون بذارم!
منِ ضایع هم برگشتم از زنداییم پرسیدم اندیشه چیه؟؟؟
بعد فهمیدم داره درباره ی درس اندیشه اسلامی صحبت میکنه
گف عمومیامون همه پر شده! فقط اختصاصی میتونم براتون بذارم!
نتیجه ی کلی اصرار کردن هم این بود که یه فارسی عمومی به برنامم اضافه شد؛ یه عمومی سه واحدی!
در کل ۱۷ واحد دارم این ترم، ۶تا درس
ولی خیلی آدمای بدی بودن!! هیچ تلاشی نمیکردن که کار آدمو راه بندازن!
انگار نه انگار که وظیفشونه و بابت همین دارن پول میگیرن!
من که این همه برای برنامه ی درسی دویدم؛ حتی برام پرینت نگرفت! کامپیوترشو این وری کرد گف عکس بگیر
خلاصه کارام که انجام شد ساعت ۹ بود
اومدم روی برد نگاه کردم دیدم به به ساعت ۸تا ۱۰ یه کلاس داشتم!
تا دم در کلاسم زنداییم باهام اومد و من رفتم تو و اونم رفت به کارای خودش برسه
یه حاج آقای لاغری استادمون بود
مدیریت اسلامی درس میداد! خیلی هم با غرب مشکل داشت
البته اسم کامل درسش این بود:
اصول و مبانی مدیریت و الگوهای آن در اسلام
به یه ساعت اول کلاس که نرسیدم؛ نیم ساعت بعد هم کلاس تموم شد!
هیچ چیز جدیدی یاد نگرفته بوم! انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!!
از کلاس اومدم بیرون، یهو یکی از همکلاسی های پیش دانشگاهیمو دیدم معصومه!
خیلی خوشحال شدم که بالاخره یکیو پیدا کردم که تنها نباشم
تربیت بدنی داشتن؛ باهم رفتیم تو حیاط
دم بوفه بودم که یهو نرگس زنگ زد! گف کلاس ۱۱۰ عه! منم کلاسم ۱۱۵ بود!
اصن ساختمونامون باهم فرق داشت ولی انگار برای درسای عمومی این طرف بودن!
زودی رفتم بالا و نرگسو تو راهرو پیدا کردم
همش یاد فائزه بودیم بچمون داشت غریبی میکرد که میره یه دانشگاه دیگه!
من و نرگسم فک نمیکردیم همدیگه رو ببینیم! ولی اینکه همین اول کار رسیدیم پیش هم خیلی جالب بود!
فائزه داشت از سر کلاس پیام میداد که کلاسشون خیلی حوصله سر بره!
ماعم یه سلفی گرفتیم فرستادیم براش
بعدم دیگه از هم جدا شدیم...
۲تا دیگه از بچه های مدرسه رو دیدم که رشته ی ریاضی بودن و مث دوران مدرسه بازم همکلاسی نرگس! ملیکا و سمانه
یکی دیگه از بچه های مدرسه هم دیدم که فقط سال اول تو مدرسمون بود و همکلاسی هم بودیم! سارا دوست فاطمه (هندونه)
و یه نفر دیگه ام دیدم که خیییییلی آشنا بود! همین جوری چش تو چش هم نگاه کردیم ولی چون من مطمئن نبودم که اون شخص همون دوست صمیمی مریمه که فکرشو میکنم، یلام نکردم بهش!! ولی معلوم بود که اون منو شناخته! ۳بار هم از جلوی هم رد شدیم! 
انقدر ذهتمو درگیر کرده بود که زنگ زدم به مریم پرسیدم عارفه کجا قبول شده؟ گف همین دانشگاه قم! و مطمئن شدم که خودش بوده!!
ساعت ۱۰ شد و وقت کلاس بعدیم بود! رفتم که وارد کلاس بشم، دیدم خالی خالیه!!
باز رفتم روی بُردو نگاه کردم! مطمئن بودم که همین کلاس بود!!
دیدم نوشته هفته های زوج!!!
گفتم این مسخره بازیا چیه؟؟ هفته ی زوج و فرد چیه دیگه؟؟
گفتن الان هفته ی فردیم! این کلاس یه هفته درمیونه!
باز دوباره یدفه احساس تنهایی کردم!!
یه کلاس دیگه بعد از ظهر داشتم از ۴تا ۶! و تا اون موقع بیکار بودم!!
رفتم سوار سرویس دانشگاه شدم و یکی دوتا ساختمون بالاتر پیاده شدم!
اونجا آزمایشگاه زنداییم بود
رفتم بهش سر بزنم؛ اتفاقا اونم تنها بود!
ولی بعدش استادش اومد کارشو نگاه کنه و نمونه شونو بررسی کنن( زنداییم شیمی میخونه!)
بعدشم دوستش اومد و کلی سرگرم محاسبات شیمیایی شدن!
که من خیلی بدم میاد!!
واقعا چیزی مث استوکیومتری رو من فقط برای امتحان میخوندم که قبول شه بره!!
اون وخ اینا یذره مواد میخواستن تزریق کنن به نمونه شون؛ کلی محاسبات انجام دادن و کلی تبدیل واحد و ضرب در جرم و لیتر و چگالی!!
که آخرش رسیدن به نیم میلی لیتر! ولی هی حس میکردن نیم میلی لیتر خیلی اندازه ش کمه! حتما تو محاسباتشون اشتباه کردن! بعد باز دوباره از اول حساب میکردن!! واااای
تازه ساعت ۱۱ شده بود! من دیدم اینجوری خیلی حوصلم سر میره!
پاشدم اومدم خونه
ناهار خوردم
یه ساعت و نیم خوابیدم
بعد پاشدم دوباره آماده شدم رفتم دانشگاه
با اینکه میدونستم کلاسم کجاست ولی باز از روی برد نگاه کردم!
وارد کلاس که شدم، بچه ها گفتن: روانشناسی داری؟؟
گفتم آره
گفتن اشتباه اومدی! اینجا ریاضیه!
برو بگرد کلاستو پیدا کن! جابجا شده
اومدم برم پیش کارشناسمون؛ در اتاقش بسته بود رفته بود خونشون!
هیچ آدم آشنایی پیدا نمیکردم! نه یه مسئولی نه یه هم رشته ای!!
۱۰ بار اون راهرو رو بالا و پایین رفتم ! تا اینکه آخر یکیو پیدا کردم که حضور و غیاب استادا رو انجام میداد! قضیه رو براش گفتم
گف آره چن نفر دیگه هم داشتن دنبالش میگشتن‌... برو پیداشون کن یه گوشه ای باهم کلاسو تشکیل بدید اگه استاد اومد
و من در این هنگام نظم دانشگاهو میستودم!!
خلاصه ۴،۵ نفرو پیدا کردم که همکلاسیم بودن! رفتیم ته یه راهرو کلاسمونو پیدا کردیم
صب ۱۲ نفر بودیم ولی الان ۱۸ نفر میشدیم!
نیم ساعت نشستیم اما استاد نیومد
ماعم کلاسو ترک کردیم و پراکنده شدیم!
ینی عاشق این مسئولیت پذیریشونم

سر کلاسمون ۶نفر بودن که هر۶تاشون از تهران اومده بودن و هم رشته ای بودن و توی یه اتاق یه خوابگاهم بودن!!! خیلی جالب بود!
خودشون تاحالا همو ندیده بودن! فقط تو اتاق وسایلای همدیگه رو دیده بودن!
اتفاقی فهمیدن همشون مال اتاق ۴۱۱ هستن

پیاده رفتم به طرف سر در دانشگاه تا زنداییمم وسایلا شو جمع کنه و بیاد دنبالم که باهم بریم خونه
تو این فرصت توی چمنای یه میدونِ کوچولو نشستم
و با یکی از همکلاسی هام دوست شدم و کلی باهم حرف زدیم
اسمش پریساعه
تبریزیه
و ترکه
و قراره کلی به من زبان آذری یاد بده من خیلی دوس دارم!
چن تا چیزم یاد داد و البته از لهجه ی ترکیم هم تعریف کرد
این بود ماجراهای روز اول دانشگاه من


پ.ن۱: صب کلی طول کشید تا به آقاجونم ثابت کنم من واقعا استرس ندارم
اصرار داشت من قبول کنم که استرس دارم!!! آخه استرسِ چی؟؟!

پ.ن۲: امروز به اندازه ی یه راهپیمایی طولانی پیاده روی کردم 

پ.ن۳؛ برنامه ی کلاسیم خیلی مزخرفه!! یه کلاس صب، یه کلاس بعدازظهر!
نمی ارزه بخوام هربار برم اون سر شهر تا خونه و برگردم!
باید خودمو با کلاسای جهاد دانشگاهی و هلال احمر مشغول کنم!

پ‌.ن۴: وارد دبیرستان که شدیم یه ساختمون نوساز داشتیم که پر از خاک و گچ بود! ۲سال طول کشید تا وقتی میشینیم رو زمین و پا میشیم لباسمون سفید نباشه!
الان که وارد دانشگاه شدیم باز یه ساختمون نوساز داریم که فک کنم تا آخر لیسانسم طول بکشه تا وقتی راه میرم خاکی و گچی نشم!

پ.ن۵: با چادر اجباری مخالفم!

پ.ن۶: امروز چندین ساعت تو دانشگاه بودم! ولی فقط نیم ساعت با استاد سر کلاس نشستم!

پ.ن۷: دست خودم نیس! نمیفهمم چطوری یهو انقد پستام طولانی میشه!!

[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
عزاداریاتون قبول باشه

نذراتونم قبول باشه!


فردا باید برم دانشگاه
ولی برنامم هنوز نیومده
فک کنم آخرشم باید حضوری برم دنبالش!

[ یکشنبه 9 مهر 1396 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
قبول شدم
قبول شدم
قبول شدم
تو آزمون رانندگی دفعه ی اول قبول شدم

دست و جیغ و هورااااا

[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
بعضی شبا ک خابم نمیبره

یاد اینجا میوفتم
اینجا ک کلی خاطرات قشنگ و خوب هس
ک فقط کافیه چشامو ببندمو
برم تو حیاط مدرسه راهنمایی
خاطره دایره دوستی ها و حرفای بچگانه و دغدغه های بچگانه تر
یاد کلاس های تاریخ خالم ک خلاقیتای بیمزه داش
زنگ های حرص دربیارع ادبیات :))
ریاضیو خانم میریونسی دوس داشتنی
لابراتور و لاکچری بازی اون موقع هامون
ندا و خاطراتشو اتاق پرورشی
چار جفنگ بازیامونو اتاق ای تی و موی میکیر و مسابقاتش
زیر زمین کمد های مخصوص نمازمون
کارتکس زدن های اول صبحمون

قبولی نمونه دولتی مون همه باهم :)


پ.ن:)) کاش همه ی دانشگاه بودیم میتونسیم حداقل کلاسای عمومی مونو باهم برداریم




 
[ سه شنبه 4 مهر 1396 ] [ 02:42 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]
چه روز مزخرفی بود امروز 

صب ساعت ۷ پاشدم
ساعت ۸ دانشگاه بودم برای ثبت نام
گفتم زود برم که کارمم زود تموم بشه
همه ی مدارکمو از روز قبلش آماده ی آماده کرده بودم و به ترتیب چیده بودم که اونجا رفتم فقط تحویل بدم! دیگه نخوام دنبال چیزی بگردم...
حتی تعهد نامه ای که تو دانشگاه میدنو خودم تو خونه پر کردم بردم!
یه ساختمون جدید بود وسط بیابون بی آب و علف! بدون هیچ فضای سبزی...
 که هنوزخیلی کاراش مونده بود و اونجا پر بود از بنا و کارگر!
وقتی من رسیدم تازه در ورودی ثبت نام نودانشجویانو باز کردن!
یه برگه دادن دستمون که توش نوشته بود به ترتیب باید چیکار کنیم و بریم تو کدوم اتاقا
یه سالن خیلی دراز بود که دورتا دورش پراز اتاق بود
خیلی خوشحال و راضی رفتم تا در اتاق ثبت نام و خیلی زود نوبتم شد
تا پوشه مو برداشتم برم تو...
یدفه...!
یادم افتاد عکسام و رسید تاییدیه ی تحصیلی مو خونه جا گذاشتم
دقیقا همین لحظه یادم اومد!!!!
حتی دم در که چندین بار اعلام کردن اگه تاییدیه تحصیلی ندارین بیان این اتاق بگیرین هم یادم نیفتاده بود که همراهم نیس!
شب قبلش که رفتم از تمام مدارکم کپی بگیرم، اینا رو که کپی نمیخواست جدا کردم!
ولی آخرش یادم رف بذارم سر جاش

میتونستم باز برم پول بدم تاییدیه بگیرم ولی عکسو چیکار میکردم؟؟

خیلی افتضاح بزرگی بود!
از حواس پرتی خودم خیلی خجالت کشیدم!

خلاصه تندی زنگ زدم به مامانم که از اون سر شهر، بره خونه، مدارکمو برداره بیاره این سر شهر!!!
مامانمم مدرسه بود، حالا همین موقع جلسه شون شروع شده بود، باید میرف برای مامانای دانش آموزا صحبت میکرد!
از شانس بد من جلسه هم ۲ساعت طول میکشید
نمیتونست ولش کنه بیاد

دیگه من بودم و ساعت ۹ و علاف تا ساعت ۱۱ !
اولین مرحله هم اتاق ثبت نام بود؛ که نمیتونستم انجامش بدم
گفتم حالا یه امتحانی بکنم؛
با شرمندگی رفتم تو اتاق ثبت نام و نشستم جلوی یه خانومی که پشت کامپیوتر نشسته بود
گف همه ی مدارکتو دسته کن بده به من
گفتم همه چیز همراهمه ولی فقط دو موردشو ندارم که اونم برام میارن
گف نمیشه که اینجوری! باید همه ش کامل بشه
گفتم ینی نمیشه الان با همینا پروندمو تشکیل بدید؛ بقیه ش که رسید بعدا بذارید تو پرونده م؟!
گف نه نمیشه که منتظر تو بمونیم
خواستم براش توضیح بدم که: نه، نمیگم منتظر بمونید... 
که یهو داد زد: خانوم فلانی، بعدی رو بفرست تو!
منم ناراحت اومدم بیرون

داشتم همین طوری برای خودم غصه میخوردم که یهو دوست زنداییمو تو دانشگاه دیدم
یکم مایه ی دلگرمی بود برام بین اون همه آدم غریبه توی اون محیط غریبه!
البته دوست زنداییم قطعا آدم نزدیکی نیس!! منم فقط قبلا یه بار دیده بودمش!
ولی این بهونه ای شد که پیام بدم به زنداییم و یکم تلگرام بازی کنم حالا که باید اونقدر منتظر میموندم!
گندی که زده بودمو براش گفتم و یکم دلداریم داد:
"خیر است ان شاءالله"
گف اینا همش کاغذ بازیه
برو بقیه ی کاراتو تو اتاقای دیگه بکن تا مدارکت برسه!
راستش اصلا به ذهن خودم نرسیده بود که میتونم برم مرحله ی دوم ثبت نام!
فک میکردم باید حتما مرحله ی اولش انجام بشه تا بقیه ی کارا رو بتونم بکنم

خلاصه ۶ تا اتاق دیگه رفتم که مربوط به امور فرهنگی و تربیت بدنی و سلامت جسمی و سلامت روان و حسابداری و سهمیه شاهد و ایثارگر و جهاد دانشگاهی و تغذیه و رفاه بود!
و هر مرحله رو که میگذروندم توی برگه ای که دستم بود برام امضا میکردن

ساعت ۱۰ شد و من همه ی کارامو کرده بودم
برای اینکه تو یه ساعت باقیمونده حوصلم سر نره، یکم کتاب خوندم، یکم فیلم دیدم توی گوشیم، یکم تو اینستا چرخیدم ؛ میوه خوردم، حتی رفتم از کارتم پول برداشتم!!
 هرجوری بود خودمو سرگرم کردم تا مامانم بالاخره ۱۱ونیم اومد!
مستقیم رفتم اتاق ثبت نام و چون از خیلی قبل نوبت زده بودم؛ از بین اون همه شلوغی گذشتم و رفتم تو و سریع کارمو انجام دادمو بالاخره ساعت ۱۲ همه ی کارام انجام شده بود و پرینت کارت موقت دانشجوییمو گرفتم...

حالا مثل همیشه مامانم کنجکاویش گل کرده بود که بریم تو ساختمون دانشگاه بچرخیم...
همه جا پر از خاک و گچ بود؛
انقد از این کلاس به اون کلاس رفتیم تا آخر تو اون ساختمون گنده گم شدیم!
بالاخره یه دری پیدا کردیم و زدیم بیرون!
تو راه برگشت به خونه بودیم که یهو یادم افتاد برگه ای که توش از همه ی اتاقا امضا گرفته بودمو تحویل ندادم!!!!
جلوی در اصلی تحویل میگرفتن ولی چون ما از یه در دیگه اومدیم بیرون، یادم رف!

اینم ثبت نام دانشگاه من بود که هیچ کجاش طبق برنامه و درست پیش نرفت!

وقتی اومدم خونه از شدت خستگی رو مبل بیهوش شدم!

تا اینکه شنیدم داداشم داره صدام میزنه که از دندون پزشکی زنگ زدن
گفتن اگه قبل از ساعت ۵ بیای میتونیم سریع کار دندونتو انجام بدیم
وگرنه باید صبر کنی ساعت ۸ بیای!!
ساعت ۴ بود و من سریع لباس پوشیدم و هنوز از خواب بیدار نشده باز خودمو رسوندم به اون سر شهر!
ساعت ۴ونیم تو مطب دندون پزشکی بودم
خیلی خوشحال و امیدوار به اینکه الان زودی دندونم درست میشه میرم خونه!
ولی کللللی مریض اونجا بود که از قبل نوبت داشتن
چشمم به در بود و منتظر بودم که بعد از این دیگه نوبت من باشه!!
اما یک ساعت و نیم علاف شدم تا بالاخره نوبت من شد و ساعت ۶رفتم تو اتاق دکتر
حالا دکتر خسته شده بود رف طبقه ی بالا که خونشونه استراحت کنه
دیگه اصلااااااا حوصله ی معطل شدنو نداشتم!
نیم ساعت بعد که دکتر اومد دیگه انقد عصبی شده بودم میخواستم بزنمش!
به جاش کلی به منشیه غر زدم که اگه قرار بود من انقد وقتم گرفته بشه خب همون ۸ میومدم!
دیدم اون بنده خدا هم دلش پره از دکتر که انقد خونسرده!! و چون این منشی بیچاره س که وقت میده، همه ی مریضاشون میان با اون دعوا میکنن اما به دکتر نمیتونن چیزی بگن!!
خلاصه کار دندونم که تموم شد رفتم حساب کنم دیدم خیلی گرون شده
باید زنگ میزدم به بابام پول بریزه به کارتم!
حالا هی زنگ میزدم به بابام، اشغال بود!
زنگ میزدم به مامانم، اشغال بود!
مث اینکه داشتن باهم حرف میزدن
دیگه بابای فائزه میخواست پول بریزه به کارتم که بالاخره بابام جواب داد!

ینی هیچ وخ تو عمرم مث امروز انتظار نکشیده بودم!!
خیلی حس وحشتناکیه!

پ.ن: در طول ۷ روز، ۵ روز رفتم دندون پزشکی، ۴تا دندونمو درست کردم که ۳تاش بدون بی حسی بود!!
مردم میرن دندون پزشکی ، دندون ۶ و ۷ شونو درست میکنن
اون وخ من باید برم دندون ۱ و ۲ مو درست کنم!!
که وقتی بچه بودم هم یه بار دیگه همینا رو درست کرده بودم!!

[ سه شنبه 4 مهر 1396 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
خب منم دلم مدرسه میخواااااد
خیلی دلم تنگ شده
برای تمام اتفاقای خوب و بدش
زنگ تفریحا و دور هم جمع شدنا
سر کلاس صحبت کردنا
تحمل کردن جیغ جیغای معلم زیست پیش
بحثای جذاب و علمی زیست خانوم بیان

کوییز های فیزیک خانوم جندقیان!!
تمرینای سختی که میداد و بعدم چک میکرد حل کرده باشیم!
زنگ تفریحا همه در حال انتقال برگه های تمرینشون از این کلاس به اون کلاس
و نمره منفی هایی که میذاشت و ذره ای اهمیت نمیدادیم

زنگ دینی خانوم سراج
چقد می خندیدیم و چقد من شرمنده میشدم از رفتار  بچه ها

زنگای دینی خانوم اشرفی
که چقد حرص میخوردم من از اینکه فقط حرفای متفرقه میزنه
و دینی درس نمیده!! حتی لای کتابو باز نمیکردیم!!
شعر قشنگی که اومدم سر زنگش بخونمو زد خراب کرد
همیشه هم حرف خودشو میزد و نظر هیچ کسو قبول نداشت
منم همیشه به فائزه یادآوری میکردم ولش کن باهاش بحث نکن!! بگو آره، باشه 

مسابقات هرساله ی هندبال؛ مقام اول همیشگی
هم تیمی هایی که همه یه سال کوچیکتر بودن و دائم باهم دعوا میکردن سر مسائل بچگانه! و من و فائزه در نقش بزرگتر های تیم
والیبال های همیشگی زنگ ورزش و گاها فوتبال هایی که فقط دور خودمون می چرخیدیم و به مبتدی بودن خودمون میخندیدیم!!

کلاس های خسته کننده ای که وقتی زنگ تفریح میخورد مث بچه ابتدایی ها جیغ میکشیدیم و می دویدیم بیرون از کلاس
عمدا برای اینکه حرص معلمو در بیاریم
بیچاره ها گیر چه دانش آموزای گستاخی افتاده بودن!!

زنگای فیزیک که انقد نگهمون میداشت تا زنگ تفریح تموم میشد!!
و بارها به خاطر این موضوع رفتیم دم دفتر و به خانوم آزادی شکایت کردیم؛ هی میگفتن باشه تذکر میدیم بهشون! ولی آخرم درست نشد!
چقدم عصبانی میشدن معلما از اینکه میریم به دفتر خبر میدیم!!
زنگ تفریح حق یه دانش آموزه!

ولی اکثر زنگ تفریحا اینجوری میگذشت که من همچنان در حال نوشتن بودم و بقیه بیرون منتظرم بودن و هی صدام میزدن بیچاره هاا
بعد تازه کلی دنبال خوراکی هام میگشتم از تو کیفم
میرفتیم تو سالن طبقه بالا یکم به "شهر بالا"ی خیالی خیره میشدیم!
یکم هم تاب و سرسره های پارک جلوی مدرسه رو دید میزدیم و اون باغبونه که نمیدونم چرا هر وخ می دیدمش داشت از دسشویی زنونه بیرون میومد!!!
بعد یه نفر میرف تو صف بوفه و به نمایندگی از تعداد زیادی از بچه ها خوراکی میخرید
یکی هم میرف در کلاس نرگس اینا منتظرش میشد تا وسایلشو جم کنه بیاد بیرون! تازه اگه خانوم آسمانی مثل همیشه نگهشون نداشته بود!!
بعد میرفتیم تو حیاط روی پله ی اول و دوم ولو میشیم
منم رو نرده های کنارش میشستم
بعد خوراکی هامونو میذاشتیم وسط و دورهم میخوردیم!
وقتی شیر میدادن ولی باید تا آخر حیاط، تا دم در مدرسه میرفتیم و شیر برمیداشتیم و همین مسیرو برمیگشتیم تا برسیم به پاتوق همیشگی!
اینجور وقتا معمولا یه آبی هم از آبخوری میخوردیم که تا اون ور رفتیم یه کاری کرده باشیم!

کلاسای شیمی خانوم یامولا که چقد منظم برگزار میشد؛ بعد از ورودش دیگه کسی رو راه نمیداد تو کلاس؛ هم درس میداد هم درس می پرسید از همه! هم جزوه میگف مینوشتیم! امتحانای خیلی سخت میگرفت ازمون که زیر ۱۰ میشدیم اما تو کارنامه همیشه نمره ی بالا میداد چقد دوس داشتنیتن این معلما
 کلی خاطره تعریف میکرد و همه ی فک و فامیلشونو بهمون معرفی میکرد  همراه با تاریخ تولد و نام پدر!  یه عالمه هم حرف میزدیم و می خندیدیم! به همه کارمون میرسیدیم و وقت اضافه هم میاوردیم!
ولی نمیدونم چرا همیشه برای فیزیک وقت نداشتیم!!!!
آخی چقد دلم تنگ شده برای خانوم یامولای عزیز!
چقد اون یه سالی که یه مدرسه ی دیگه مدیر بود، برای شیمی مون نگران بودیم!!

خانوم صادق زاده دفتردار که راه میفتاد تو مدرسه و بچه ها رو گیر میاورد و هر روز یادآوری میکرد بهشون که ۱۲ قطعه عکس بیارن براش!!

بچه خرخونای سال پایینی
که هر وخ می دیدیمشون یه کتاب یا کتابکار دستشون بود
و وجود چنین افرادی باعث میشد ما از کنکور سال بعد بترسیم!!

اون هفته ای از سال که نصف بچه های مدرسه با اکثر کادر مدرسه میرفتن مشهد
و مدرسه خالی میشد و کلی برای شیطنت هامون برنامه ریزی میکردیم!
ولی آخرشم هیچ کاری نمیکردیم

زنگای عربی خانوم دشتی
زنگ آخر و وقت حرف زدن بچه ها
ساکت کردنشون چه دشوار بود! با اینکه خانوم دشتی دائم تذکر میداد که حرف نزنید و حواستون به درس باشه؛ ولی خیلی اهمیتی هم نمیداد و درس خودشو میداد برلی اونایی که دارن گوش میدن! منم از ردیف آخر معمولا نمیشنیدم! باید خیلی گوشمو تیز میکردم تا از نکته هایی که مدام در طول کلاس میگف جا نمونم‌...
عربی درسی بود که واقعا به من نشون داد چقد یه درس میتونه موقع امتحان آسون باشه؛ وقتی که هر هفته درستو خونده باشی!
تازه من درس هر جلسه رو که میخواستم بخونم، از درس اول سال اول شروع میکردم و کل اول و دوم و سوم دبیرستانو دوره میکردم؛ بلکه هم راهنمایی!
این کار خییییلی برای کنکور به من کمک کرد!

زنگای زبان
وای که چقد سخته تحمل کردن یه معلم خودشیفته
ولی باید دائم حواسمونو جمع میکردیم که به موقعش ازش حسابی تعریف کنیم
چون هم کلی تحویلت میگرفت و متقابلا تعریف میکرد ازت
هم تاثیر بسزایی در نمره دادن داشت
ولی گرامر درس دادنش عالی بود
جمع بندی لغاتش هم خیلی خوب بود
امتحانا و نمونه سوالایی که هر هفته برای تمرین سر کلاس حل میکردیم واقعا به تفهیم زبان انگلیسی کمک میکرد

زنگای ریاضی و نگاهای خشم ناک همراه با سکوت خانوم صحفی که سنگو آب میکرد
وقتی درسو توضیح میداد نه به تخته نگاه میکرد،نه به ما!! همش نگاهش به موزائیکای کف کلاس بود!!!!
و بسیاااار به سروصدای کلاس حساس بود و افراد خاصی بودن که همیشه به اونا مشکوک بود!
خیلی وقتا پیش میومد که واقعا همه ی بچه های کلاس ساکت بودن اما صدای بچه های کلاس بغلی از دریچه ی کولر میومد تو کلاس ما !!!!!
هرچی هم قسم میخوردیم که بخدا ما نیستیم باور نمیکرد!!
همشم لج میکرد تند تند جزوه میگف که هیشکی نرسه بنویسه!!
بعدم میگف اگه حرف نزنید میرسید بنویسید!!
همیشه درحال لجبازی و انتقام بود!!
ولی دستش درد نکنه چقد خوب ریاضی یادمون داد!

وقتایی که وسط زنگ سردمون میشد و میرفتیم کولرو خاموش میکردیم؛ 
بعد کلاس بغلیا میرفتن دوباره روشن میکردن میگفتن گرمه!
باز ما سردمون میشد و زود خاموش میکردیم!
و این جدال ادامه داشت...

زنگای زمین شناسی... وااای زنگای زمین!
چقد من غصه میخوردم برای چنین معلم مهربون و عزیز و باشعور و باشخصیت
که انقد قشنگ درس میده اما... زمین شناسی درس میده!!!
درسی که هیشکی بهش اهمیت نمیده!
اونم وقتی که شنبه زنگ اول باشه! 
خب خیلی طبیعیه که بچه ها نیان اصن اون زنگ مدرسه!
کلاسمون اکثر روزای سال به زور به ۱۰ نفر میرسید!!
دلم میخواست وقتی معلم شدم، معلمی مثل اون بشم
آخه آدم چقد صبور و خونسرد و با ادب میتونه باشه!!

از نظر اخلاق معلمی، معلم تاریخ سوممونم خیلی دوس داشتم
میومد سریع درسشو میداد تموم میکرد!
هر چقد از وقت کلاس که میموند دیگه متعلق به خود بچه ها بود؛ ولی توقع داشت موقع درس گوش بدیم! یا اگه گوش نمیدیم حداقل صحبت نکنیم!
خیلی خلاصه و قشنگ درس میداد
بچه ها هم حرف نمیزدن... اگرم میزدن رو کاغذ بود!
یه جورایی هم کنترلی رو کلاس نداشت ، هم خیلی خوب کنترل میکرد!
ولی همیشه برای اونم ناراحت بودم که درسیو تدریس میکنه که بچه ها براش تره هم خورد نمیکنن!

کلی خاطره تو ذهنمه ولی نمیتونم همه رو بنویسم؛
این روزا خیلی یاد خاطراتمون میکنم

[ شنبه 1 مهر 1396 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
امروز همراه مریم رفتم جشن شکوفه های دانشگاه تهران

خیلی بیمزه و کسل کننده بود!
فقط رئیس همه ی دانشکده ها هی اومدن حرف زدن
ماشالا انقدم جذاب سخنرانی میکردن که من یکم کتاب خوندم بعدم خوابم برد

بعد از مراسم همه رو از دانشگاه تهران با اتوبوس فرستادن به دانشکده های خودشون
و اونجا بود که ما برای اولین بار غذای سلف دانشگاهو تجربه کریم
با این سینی ها تو صف رفتیم غذا گرفتیم
به نظر من که عین تو فیلما بود
ولی مریم میگف یاد زندان میفته!!

بعد از اونم کللللی وقت همینجوری علاف فقط تو دانشگاه چرخیدیم تا ثبت نام کنن
۵بعدازظهر که شد گفتن برای امروز تمومه؛ برید خونه هاتون
هنوز نصف بچه ها هم ثبت نام نشده بودن!!
تازه با اینکه تهرانی ها رو فرستاده بودن برن که امروز فقط کار شهرستانی ها رو راه بندازن!!
بچه شهرستانی 

ولی در آخرین لحظات که داشتیم نا امیدانه برمیگشتیم، گفتن وایسین کار شما رو انجام میدیم
تازه بعدشم قراره بریم خوابگاهو ببینیم!

امروز یه مکالمه ی دوس داشتنی بین دوتا مامان شنیدم :
مادر 1 [با کنجکاوی] : پسرتون چی قبول شده؟
مادر 2 [با خوشحالی] : نقاشی!


مادر 2 : دختر شما چطور؟؟
مادر 1 : موسیقی 

حالا ما معمولا میپرسیم رتبه ش چن شده؟
اما اینا: 

مادر 2 : نمره ی تئوریش چن بود؟
مادر 1 : 66
مادر 1 : نمره ی عملیش چی؟؟
مادر 1 : 100

این تیکه رو دیگه نمی فهمیدم چی دارن میگن
ولی باز به فکر فرو رفتم که بچه های مردم چه رشته هایی قبول میشن!
اون وخ ما انقد خودمونو کشتیم
که بریم یه رشته هایی که بازمجبور شیم خودمونو بکشیم براش


هنوز دانشگاه نرفتم ولی حس میکنم دانشگاه اصن چیز جالبی نیس
حتی اگه با دوستات قبول شده باشی، بازم تنهایی...
هرچقدم دوستای جدید پیدا کنی، بازم نمیتونی تو دانشگاه زیاد ببینیشون
فک میکنم دورانیه که باید با خودت بیشتر آشنا بشی

هر روز که میگذره، حس رضایت بیشتری دارم از اینکه تو شهر خودمم
خدایا شکرت

[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
خداروشکر
خداروشکر
خداروشکر
دانشگاه قم قبول شدم
شهر خودم
با نرگس جونم هم‌دانشگاهی شدم

فقط از خدا میخواستم قم قبول بشم که بتونم به برنامه های دیگه ای که در کنار درسم بهشون فک میکنم برسم

خیلی خوب شد
ممنووووونم خدا جونم

از دیشب خبرای خوب خیلی زیاد شنیدم
به طرز شگفتی آوری اکثر دوستام قم قبول شدن
خیلی عاااالیه

فائزه جانمان هم دانشگاه علوم پزشکی
تبریکات فراوااااان

خواهر جانمان که مایه ی افتخارمونه
دانشگاه تهران

خدایا شکرت که همه رو به هرچی که دوس داشتن و یا صلاحشون بوده رسوندی!

دوتا از بهترین و مهربون ترین و با انگیزه ترین دوستام قراره برامون معلم بشن

ندا جونمون هم دانشگاه تهران قبول شده

ان شاءالله همگی موفق باشیم

[ شنبه 25 شهریور 1396 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


اینجا یه وب شخصیه که ما توش خاطراتمونو می نویسیم تا موندگار بشن!
و اکثرشون مربوط به اتفاقات مدرسه س!
حقوق این وب مربوط به هر4 تای ما میشه.
ما همه با هم رفیقیم و برای خودمون و دوستامون خاطرات خوب میسازیم!
خنده همیشه شرط اوله و افسرده بازی نداریم! اما تا بخوایم میتونیم غر بزنیم...!!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :