˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿

trichotillomania

امشب خانوم بیانو دیدم
بهم گفت چقد بزرگ شدی
:))
ولی
به نظرم
 اولین قدم برای بزرگ شدن اینه که
 یاد بگیرم وقتی فیلم میبینم و شخصیت مورد علاقم که قلبم از محبوبیتش لبریز شده رو طی حوادثی که توسط نویسنده های خبیث فیلم رقم میخوره از دست میدم،
انقدر براش عزاداری نکنم :/
که حداقل وقتی بعد از چن روز یدفه اسمش میاد
چشمام پر از اشک نشه! -_-
اولش میخواستم دیگه هیچ فیلمی نبینم که بخوام تحت تاثیرش قرار بگیرم
ولی خب با دنیای خودمون چیکار کنم؟
از غصه های اون که نمیتونم فرار کنم...
حداقل همین فیلمنامه های بی‌رحمانه به مرور میتونه پوستمو کلفت‌تر کنه!
کاش عادت کنم به این رفتن ها و نموندن ها؛
به این دنیای فانی...


[ شنبه 2 شهریور 1398 ] [ 04:52 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

یادآر

داشتم تو اینستا میگشتم 
یاد سوم دبیرستان افتادم 
که مینا و چن نفر دیگه از این هنر های نقاشی بلدن بودن 
خوشگل موشگل های ریز میکشیدن روی این کاغذ یادداشتی ها که بالاشون چسب داشت و میچسبوندن بالای تخته و کلاسو قشنگ تر میکردن 
یادش بخیر


[ شنبه 26 مرداد 1398 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

Left alone

آیا رواست نمره ی OR الان بعد از ۲ماه و خرده ای بیاد؟
که ۱۷ نفر افتاده باشن؟ (تازه اگه بالای ۹ ها رو پاس شده فرض کنیم)
با چنین مدیرگروهی که همه ازش مینالن چه باید کرد؟
جالب اینجاست که خودش فک میکنه منظم ترین و دقیق ترینه!

از طرف شورای صنفی با مسئول آموزش مجازی جلسه داشتیم؛
گفتیم چرا رشته ی ما در برگزاری کلاسای ترم تابستون باید انقدر ضعیف عمل کنه؟
سریع پرسید دانشکده مدیریت هستید؟؟
با تاییدِ ما یه آهی کشید که معلوم بود دلش خیلی بیشتر از ما پره!
گفت والا ایشون از چند ماه قبل که اومده، با ما اصلا همکاری نمیکنه، حتی نمیذاره استادایی که قبلا همکاری میکردن بیان شرکت کنن!! درحالی که مدیرگروه قبلی خودش برای هرچیزی اعلام آمادگی میکرد و داوطلب بود هر جا کمبودی هست خودش جاشو پر کنه...
از بهمن ماه گذشته به ایشون گفتیم هر استادی که شما معرفی کنی، با هر دستمزدی که شما پیشنهاد بدی میاریم برای تامین محتوا، اصلا از بقیه ی دانشکده ها میزنیم که برسیم به شما... قبول نکرده! انقدر که "وسواس علمی" داره! همه چیز ترم تابستونی هم باید با تایید مدیرگروه انجام بشه...
گفتیم پس دروس اختصاصی که از لیست ترم تابستون حذف شده...؟
لبخند تلخی زد و بحثو عوض کرد...!

بریم تا فارغ التحصیلی با یه مدیرگروه محبوووب
که نه درست درس میده
نه خوب نمره میده
نه مجوز برای درسای پیش نیاز میده
و نه راه جبران ترم تابستونی رو باز میذاره :)


_ لازمه بگم من پاس شدم؟ یا دیگه گفتن نداره؟!
همونی بود که میان ترمشو از ۹ نمره ۱.۲۵ شدم :)


[ جمعه 25 مرداد 1398 ] [ 04:02 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

خبر گسترش ساختمان دانشکده

خبر کوتاه بود و جانکاه 
خوبتون شد ؟ انقد نرفتم اونور دیوار دانشکده تا توی بیمارستان روانو ببینم 
از اونجا منتقلشون کردن به یه مرکز دیگه 
ولی ساختمونشو قراره اضافه کنن به دانشکده ما 
ولی من اون ساختمون خالیه بدون آدماش به چه دردم میخورن 
یعنی دیگه قرار نیس یهو از اونور دیوار یه لیوان شیشه ای پرت شه وسط حیاط ما و صدای داد بیاد 
یا دیگه یدفعه موزیک رقص دار پخش نمیش از دفتر مدیریتشون که یکی تند تند آهنگا رو قطع کنه بعدشم تق تق بزنه رو بلندگو بازم صدای داد و خاموش شدن موزیک 



[ دوشنبه 21 مرداد 1398 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

دیوانگی

یه خونه متروکه ک کلید شو داده دست ی نفر که هر وقت دلش خواست بیادو یه چرخی توش بزنه تو ایونش وایسه روبروی قشنگی های حیاطش چای گرمی بخوره بعد با تیشه ی قسمت دیگه خونه رو خراب کنه و بره  دوباره درو قفل کنه تا کسی دیگه ای نیاد نه برای ترمیم نه برای خرابی بیشتر


"اسم یه نویسنده خارجی مثلا " :))


[ چهارشنبه 16 مرداد 1398 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

پیوست

امروز برای یه سری کارای اداری شورای صنفی رفته بودم دانشگاه
مسئول دبیرخونه که میخواست یکی از نامه ها رو بفرسته پرسید: نامه تون پیوست داره؟ گفتم نه...
بعد جلوی قسمت پیوست نامه یه چیزی نوشت و داد دستم
نگا کردم دیدم نوشته: "صلوات بر محمد و آل محمد"
خندم گرفته بود که چرا همه چیو باهم قاطی میکنن؟!

امشب داشتم لابه‌لای پوشه های قدیمی دنبال چیزی میگشتم
یه نامه پیدا کردم از طرف مدرسه به ثبت احوال؛ گواهی اشتغال به تحصیل بود که امضای خانوم آزادی هم پایینش بود...
یدفه نگا کردم دیدم بالای برگه نوشته پیوست : صلوات !!
فهمیدم خیلی کار رایجیه مث اینکه! من در جریان نبودم!

دیدید وقتی یه چیز جدید یاد میگیری یا چیزی توجهتو جلب میکنه، از همون لحظه هییی موردای بیشتر و بیشتر ازش می بینی؟؟ خیلی جالبه

تو یه پوشه ی دیگه یه برگه ی انشا پیدا کردم از راهنمایی؛
البته من چرت و پرت زیاد نگه میدارم ولی اینو احتمالا چون انشای قشنگی بوده نگه داشتم که شاید بعدا دوباره ازش استفاده کنم!
یه ۲۰ بزرگ قرمز هم وسطش بود که اینطور امضا زدن مشخص بود کار خانوم وزیریه!
نوشته بود: بیست هزار آفرین دخترم، موفق باشی گل مینای من
انشا رو خوندم، درباره ی طبیعت بود... ولی اصلااا لحنش شبیه متنای من نبود!
فهمیدم این یکی از همون انشاهایی بوده که فائزه برام نوشته و من رفتم بیستشو گرفتم
جا داره از همین تریبون باز هم تشکر ویژه ای بکنیم از فائزه خانوم
مرسی که هستی
مرسی که بودی


پیک نوروزی کلاس پنجممو پیدا کردم
انصافا خیلی قشنگ درستش کردم! پر از نقاشی و کادرای جینگوله!
یه جا نوشته: دختر باهوشم که به علوم خیلی علاقه مندی؛ از هر بخش علوم چند سوال طرح کن و پاسخ بده
بعد من سوالا رو طرح کردم و پاسخ دادم اما اولش یه توجه بزرررگ نوشتم:
اولا من دخترت نیستم! (چشام داره درمیاد از ناباوری!)
دوما من اصلا باهوش نیستم! (خودزنی چرااا؟ معلوم نیس با کی داشتم لجبازی میکردم!)
سوما من به علوم علاقه ندارم و ... (تازه "وغیره" هم داره تمومش نمیکنه!)

خداااای من چقد گستاخ بودم!! باورم نمیشه (خنده ی شرم)
ینی هیشکی نبوده یه چیزی بهم بگه؟ یه کنترلی، یه تذکری...!
خب آخه این پیکا رو تحویل معلممون میدادیم! ( که احتمالا خودشم سوالا رو طرح کرده بوده) بعدم پیکای برترو میدادن دست مدیر و معاون!!

یه جای دیگه باید از درسای جغرافی و تاریخ و مدنی هر درس از خودمون امتحان میگرفتیم
پررو پررو تهش یه ۲۰ دادم نوشتم آفرین به خودم!

اه اه اه



[ دوشنبه 14 مرداد 1398 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]


sometimes that thing you're searching for your whole life
it's right there by your side all along
You don't even know it

Peter Jason Quill


[ دوشنبه 14 مرداد 1398 ] [ 01:34 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

یادداشت شماره پنج

ی شبایی مثل امشب برعکس دیشب تو شاد ترین حالت خودمم :)) 
و غرق در لذتم :| 
همین طوری الکی 

آدمی دلخوش به همین چیزای قشنگ و کوچیک دور و برشه 
قلبم انگار تند تر می تپه بی دلیل 

و خداروشکر ب خاطر همین قشنگیا و مهربونی های دلخوش کننده 



[ شنبه 12 مرداد 1398 ] [ 03:40 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

بیمارستان روانی

نادر ابراهیمی ب زنش میگه من نمیگم ک دیگه خسته نمیشیم 
من میگم ما دیگه خسته نخواهیم ماند 
از اونور میگه کتاب خوندن زیادش جالب نیس چون نمیزاره تو دنیای واقعی بیرونو لمس کنی 
تجربه زیسته درست کنن 
اونایی ک میخان یادت بدن داستان بنویسی میگن تجربه زیستت رو زیاد کن :| مرسی نمیدونستم 
یکی از چیزایی ک من دوس دارم ببینم 
دیدن توی بیمارستان روانی عه 
اونم وقتی بین مون فقط ی در باز فاصلس حیفم میاد چهار سال دانشگاهم تموم شه وقتی فقط تو ی قدمی بیمارستان روانیم نرم اون تو رو ببینم 
تو حیاطمون ی دیوار المینیومی کشیده شده ک سوراخ های ریز داره 
ک فکر کنم جای پیچ های دراومده اس 
بلندگو داشت اعلام میکرد که زمان ملاقات تموم شده و هر چه سریع تر ب داخل ساختمون برگردن. پا شدم از وسط کلاس تجزیه الاینده اومدم بیرون و رفتم تو باغچه :)) که بتونم نگاهم کنم 
از نظر من صحنه ب شدت غم انگیزی بود 
بابایی ک لباس آبی بیمارستانو پوشیده 
بچه ای تو بغلشه و سرشو گذاشته رو شونش و زنی که چادرش افتاده کنارش و داره خانواده شو نگاه میکنه 
اون طرف ی مرد آبی پوش دیگه با مادر و پدرش داشت خودافظی میکرد و حیاطی ک پر بود از صحنه های کوچیک ک 
انقدر نگاه کردم تا حیاط خالی شد 
دوباره شد همون بیمارستان خالی ک فقط دیوار های بلند ساختمون هاش پیداس 
و یه عالمه زندگی تو خودش و لای در و پنجره هاش قایم کرده 

شاید پرستار ی بیمارستان روانی بود شغل جالبی باشه شایدم اخرش خودتو از دست بدی و از پرستار ب بیمار تبدیل شی 
ولی دلم میخاد برم شدیدا مخصوصا اون بیمارستان شایعات عجیبی هم پشتش هست 


[ چهارشنبه 9 مرداد 1398 ] [ 03:36 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

یاداشت شبانه. چهارم

میشد الان لباسا رو پیچید تو ی کوله و اسپیکر رو برداشت و بدون گوشی اینترنت دار رفت سوار قطاری شد ک مقصدشو نمیدونیم 
قطار بدون سر نشین بدون لوکوموتیو ران 

واگن هایی با چراغ های خاموش و موکت های پاره و خاک گرفته کفش 
ک تنها نورش چراغ بالای سر منی باشه ک هدایتشو ب دست گرفتم

شاید اگه سیگار میکشیدم لاب لای وسایلم چنتا پاکت سیگار وینستون سیلور هم بود با ی فندک گازی قدیمی که گاز مایع ش کفاف ی هفته مو فقط میداد 
 سیگار گوشه لب پاها روی هم انداخته شده روی صندلی جلویی و موزیک از اسپیکر روشن که تا چن تا واگن خالی پشت سرم صداش فضا رو پر میکرد پخش میشد و صحنه دراماتیکی رو میساخت 

اما ن تاحالا سیگاری کشیدم ک بلد باشم 
ن کوله پشتی مناسب سفری دارم 
ن حتی هنوز تصمیم گرفتم قراره تو این سفر بی بازگشت چیا گوش بدم و کدوم. گلچینی رو با خودم ببرم
شاید از ایرانی ها 
سیاوش قمیشی و چن تا ریمیکس قوی از شادمهر و تصنیف های همایون شجریان و اهنگ های ناب علیرضا قربانی 
چار پنج تا از خوب های رستاک و دو سه تا از رضا یزدانی 
البوم خفن های شاهین برا وقتی ک حال هیچی نیس یا سوگند و شایع
مقدار کمی چاووشی و اهنگ نفس مهدی یراحی

ولی من حتی هنوز مهم تر از همه قطار خالی شو هم ندارم 
برم وایسم جلوی نیمکت های چوبی کوله بدست و هدست ب گوش تا قطار ساعت دو بامداد ب مقصد جنوب برسه 
پیرمرد متصدی ایستگاه اصرار کنه ک اون ساعت هیچ قطاری از اینجا رد نمیشه و تو جنوبی ترین نقطه ممکنیم جنوبی نداریم ک مقصد باشه وقتی رفت پشت شیشه انتظامات نشست و سرش کج شد ک مطمعن بشم خابش برده 
راس ساعت دو برم سوار قطاری بشم ک سوت ش کل شهرو پرمیکنه هر شب این ساعت 
 
 


[ سه شنبه 8 مرداد 1398 ] [ 03:00 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

یادداشت شبانه. 3

اومدم اعتراف رفتار های بچگانه و بیمزه قبلنمو بکنم ک تغیر شون دادم 


مثلا من سوم دبیرستان دوست داشتم مینا فقط با خودم دوس باشه
با فاطمه غفوری زنگ تفریح ها میرفت بیرون کلاس خوشم نمیومد  ناراحت میشدم
این بچگانه ترین شون بود  ک دقیقا از چهارم اصلاح کردم خودمو *_*

ی رفتار دیگم ک بنظر بقیه بد بود ولی خودم مشکلی توش نمیدیدم اینکه نظراتمو تغیر نمیدم و نمیخام قبول کنم ک اشتباه کردم 
ولی اینم تغیر دادم
الان دو مدله یا اشتباهمو قبول میکنم و تغیرش میدم 
یا بازم اشتباهمو قبول میکنم ولی چون خودم باهاش حال میکنم و ب کسی ضرر نمیرسونه ادامش میدم .

اعتراف بعدی اینکه 
فاعزه هستم استاد اشتباه های آگاهانه کردن 
ی حس عجیبی عه کاری رو فقط و فقط بخاطر دلت انجام دادن 
البته خیلی کم پیش میاد ک تصمیم بگیرم اشتباه اگاهانه بکنم 
شاید فقط یبار شاید 


)با خودم حرف میزنم ( شاید ک منظم بشه 









[ سه شنبه 8 مرداد 1398 ] [ 01:22 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

یادداشت شبانه. 2

امشب دوس دارم مدام بنویسم 
از چیزی ک نمیدونم چیه 
از حرفی ک بلد نیسم بزنمش 
کلمه هایی ک توانایی جمله سازی باهاشونو ندارم 
انگار همه جمله ها اول ذهنم قفل شدنو نمیزارن منظورم رو برسونم 
ما به این زندگی عادت کردیم 

***
داشتم فک میکردم ب بچه های دانشگاه و کانون ادبی 
منی ک اصن دغدغه سیمرغ نداشتم و تو فاز اعلام نتایجش نبودم 
بیدار میشم و میبینم جزو 7 تای اولم 
با ناراحتی ازم پرسید چ حسی داری الان ؟ 
و خیلی زشت بود به ادمی ک رویای فینالو کلی با خودش چیده بود و چن باری با شوق از حضورش تو اختتامیه گفته بودم 
بگم هیچی 
و واقعا هیچ حسی نداشتم چون هیچوقت منتظرش نبودم و برام جدی نبود شاید باید بیشتر خودمو باور داشته باشم 
گف چجوری حست الان ؟ 
گفتم هیچی خب خوشالم دیگه 
گف فقط همین ؟ گفتم ن خب ادم کلا خیلی ذوق میکنه دیگه 
گف داری دروغ میگی و طبیعی نشون میدی خودتو 



*: جهت سامان بخشیدن ب ذهن نامنظمم 






[ دوشنبه 7 مرداد 1398 ] [ 04:02 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

یادداشت شبانه

هیچوقت چیز های کامل و بی نقصو دوس نداشتم 
حتی آدم ها رو 
باید بدونم اشتباه ها رو بدونم بدی هاشونو حس کنم باهام خود واقعی شون بودن 
نه اینکه تصویر ایده الی که خودشون خواستن رو نشونم بدن 
حتی بنظرم این جمله غلطه ک میگه عشق کورت میکنه نمیزاره بدی های مقابلت رو ببینی 
عشق واقعی اونه ک بدی هاشو بدونی و بازم ذره ای از حست ب اون جسم یا شی کم نشه 
و گرنه همه بلدن ک خوبی ها رو دوست داشته باشن

شاید شماره یک


[ دوشنبه 7 مرداد 1398 ] [ 03:16 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

سوء‌تفاهم

این موقع همان لحظه ای است که برمیگردی و به پشت سرت نگاه میکنی و با خودت میگویی چگونه برگردم؟ برای این ک به اینجا برسم سختی های زیادی کشیدم و زخم های زیادی برداشتم. با این وجود تو میدانی اشتباه آمده ای! میدانی که فکر و اعتقاد اولی غلط بوده!
اصلا میدانی چرا یک انسان معتقد اغلب می ترسد نسبت به اعتقادش شک کند؟ آخر چگونه به تاول های کف پایش بگوید تمام مسیری را که آمده، اشتباه بوده و حالا باید بنشیند یا که برگردد؟
سوءتفاهم های زندگی ما جگرسوز است! مستقیم سراغ ریشه میرود و زخم های عمیقی را میزند. خب ممکن است وقتی که فهمیدی اشتباه میپنداشتی، به انتخاب خودت یا به زور روزگار با مسئله کنار بیایی و پرونده اش را ببندی. اما زخمش هیچ گاه خوب نمیشود و هر از گاهی به بهانه های مختلف زخمش سرباز میکند و میشود آنچه که نباید بشود.
زندگی همین است. فراز و نشیب های زیادی دارد. خیلی کوتاه است و در عین حال به شدت بی رحم. اما خب چه میتوان کرد؟
گاهی یکدفعه چراغ ها خاموش و روشن میشود و تو نمیفهمی چه شده است.
به نظرم باید گوشه ای بنشینیم و قهوهِ مان را بنوشیم. بعد در همان حال به دنیا نگاه کنیم و فقط لبخند بزنیم!


"عشق دانشکده تجربه انسان هاست
گرچه چندی ست پر از طفل دبستان شده است"


یه بخش کوتاه
از یه متن بلند
که نویسندشو نمیشناسم...


[ دوشنبه 7 مرداد 1398 ] [ 02:14 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : آشفته و سرگردان

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ جمعه 4 مرداد 1398 ] [ 02:08 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مدرسه اسلامی هنر

 رفتم یه  کلاس داستانی که دوره سومشه برگزار میشه ثبت نام کردم 
 
ولی خب من اصولا دوس ندارم تو جمع های غریبه تنها باشم همیشه باید یه نفر نسبتا آشنا کنارم باشه
 
 نه تنها آشنایی نبود تو تین دوره بلکه بقیه بچه ها کلاس چون این سومین دوره ای عه ک باهم برگزار میکنن 
همشون باهم صمیمی ان 


هفته پیش جلسه اولش بود یه استاد که آخوند بود و ده نفر که اومده بودن کلاس و من فک میکردم کوچیک 

ترین شونم چون ظاهر و تیپ هاشون اینجوری نشون می داد 

خلاصه ک جلسه معارفه بود بیشتر  و حرف میزدن باهم تا استاد رسید به من یذره از خودم گفتم بعد گف 

چند سالته گفتم ترم 4 بعد گف جالبه 

 حالا خودش جوون بود ولی نمیدونسم دقیقا نزدیک چن سال 

که خودش بحث سنو پیش کشید دوتا دختر متاهل تو کلاس بودن ازشون پرسید 

 گف متولد 79  دو ساله بود ازدواج کرده بود   

بقیه هم کلا 76 به بالا بودن که اصن بهشون نمیومد فک میکردی 25 24 

خود استادش متولد 66 بود دو تا کتابم داره 

ولی از کلیت رفتار استاده خوشم اومد آدم فیلم بینی هم بود احساس خوشمزه گری هم نمیکرد  مثل خیلی های دیگه 

 حالا برای کلاس فردا باید داستان های سورئال مونو سر کلاس بخونیم ولی من فق یه طرح خام نوشتم که 

حتی مطعن نیسم سورئال محسوب بشه و اینکه بشینیم فیلم لابستر ببینیم درباره اش نظراتمونو بگیم 


[ شنبه 29 تیر 1398 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : #جم_پیلن

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ سه شنبه 25 تیر 1398 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : جشن آبیصورتی مون!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ یکشنبه 23 تیر 1398 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

کنکور ۹۸

ای بابا باز شب کنکور شد که 
امیدوارم این استرسای الکی باعث نشه کسی تو همین ۴ساعت دلهره آور آزمون، تمام تلاش چندین سالش به باد بره!
چقدر مسخره که آینده ی تحصیلیمون یا حتی خیلی از موقعیتای مهم دیگه ی زندگیمون بستگی به همین آزمون کوتاه داره که واقعا هیچی رو ثابت نمیکنه!
اون روزایی که خودمون برای کنکور درس میخوندیم، بعضی وقتا فک میکردم هیچ وخ به اون روز موعود نمیرسیم
حالا کی باورش میشه که ۲سال هم گذشته ازش؟!!
به امید موفقیت همه ی کنکوریای بیچاره ای که واقعا تلاش کردنو لیاقت بهترینا رو دارن


[ پنجشنبه 13 تیر 1398 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

از اون پست ها ک هیچ ارزش معنوی و مادی ندارد

نشستم فیزیک بخونم هر کاری دارم میکنم به جز خوندن فیزیک 

تازه تو پست قبلی رفتم خاطره مشهدمونو بنویسم حتی 
ولی ایموجی ها خراب شده نمیشد بهش ایموجی داد 5 خط نوشتم پاک کردم 


فیزیک دو عجب چیز مزخزفیه با یه استاد مزخرف تر که میانترمشو نکرده بود یذره راحت بده یه کمکی بشه 
اگ این ترم پاسش کنم دیگه اون استادو نمیبینم و این خودش یه امید و انگیزه ای عه 

پاشدم کارامو کردم رفتم فروشگاه بیسکویت موردعلاقمو نداشت نفر قبل من اخریشو از تو قفسه ها برداشته بود 
خب شما به من بگید دیگه انگیزه ای میمونه :)))

گوشی مو خاموش کردم که درس بخونم ولی خب لبتاب ک هس ( ایموجی سوت زنان از صحنه خارج شدن )

تنها خویش اینکه فیلمامو خالی کردم تو هارد خطر دیدن فیلم کمه البته اگ شیطون غلبه نکنه ک برم یکی از فیلمای مارولو دان کنم 

از اون پست ها ک فقط میخای هی توش چرت و پرت بنویسی ک تموم نشه بعدش مجبور نباشی صفحه رو ببندی بری سراغ  کارات هات :|

آها به درجه ای رسیدم ک تو ذهنم ب یه چیزی فکر میکنم ناخوآگاه یه چیز دیگه تایپ میکنم اصن بساطیه (ایموجی سوت زنان ...)


اگ نیم ساعت بیشتر وقت داشتم پستو کامل میکردم براتون :)) (خونوک )


[ شنبه 8 تیر 1398 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : تابسون 9 روز کم

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ شنبه 8 تیر 1398 ] [ 01:31 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ]

[ نظرات() ]

ترم ۴ دانشگاه

_اخلاق حرفه ای در مدیریت (آقا)
یه استاد ۵۰ و خورده ای ساله ی خوش اخلاقِ عشقِ ماشین (ازینا که خیلی بلند بلند حرف میزننو صداشون تا ۵تا کلاس اون ور تر میره!)
مثالای درسشم همش از ماشینایی بود که تاحالا داشته و تصادفا و بدشانسیاش تو جبران خسارت گرفتن!
از لهجه ی قمیشم هرچی بگم کم گفتم که حتی تکیه کلام همکلاسیای تهرانیمون شده بود: "مال چی چی" 
و مناظره هایی که اگه گروهی کنسل میکرد و مینداخت برا هفته بعد، مجبورشون میکرد به کل کلاس شیرینی بدن
اولین امتحان ترمی که از قبل دقیقا سوال و جواباشو داشتیم
جالب بود^^
خلاصه شده ی امتحان میان ترم، در امتحان ترم تکرار شده بود؛
بماند که پدرمون دراومد برای خوندن امتحان میان ترم طولانیش، اونم پی‌دی‌اف و با گوشی!
ولی این احساس عدم اعتماد به استادا !! باعث میشد خیالم راحت نباشه و هی فک کنم قراره از یه جای دیگه ای سوال بده ومن حتی یک کلمه هم اضافه تر نمیتونم بنویسم -_-
۲۱خرداد

_ترم۹ زبان (خانوم)
(سومین باری بود که تو این چن سال امتحان این ترمو میدادم)
نمیفهمم چجوریه که این جلسات کلاس زبان ما ایییین همه تغییر میکنه،
سه جلسه در هفته
دو جلسه در هفته
و یک جلسه در هفته میشه،
یه روزم کلا کنسل میشه
اما
بازم با این همه عقب و جلو شدنش
تاریخ امتحان پایان ترمش دقیقا همزمان میشه با امتحانای ترم دانشگاه :/
عجیبه واقعا
۲۲خرداد

_روش تحقیق (آقا)
هرچی ویژگی خوب میتونه یه استاد داشته باشه رو کنار هم جم کن...
حاصلش میشه این استاد
یه کلاس خلوت ( چون بچه هایی که ترم قبل آمار یکو افتاده بودن نتونستن روش تحقیق بردارن )
نمیدونم کلاسامون کلا چن جلسه شد
معتقد بود دو هفته ی اول ترمو که نباید اومد دانشگاه (هفته ی اول که ما اصن مشهد بودیم!) دو هفته قبل از عید هم که مشخصه کسی نمیاد، هم چنین هفته ی بعد از تعطیلات عید رو، بین التعطیلین ها هم که تکلیفش مشخصه... تو ماه رمضونم که جون نداریم... پس درسو تموم میکنیم دیگه
تازه غیر از اینا که زمانش مشخص بود، هر روز دیگه ای حوصله نداشتیم فقط یه پیام میدادیم که: استاد امروز نیایم کلاس... میگف باشه نیایم
یا سر کلاس بودیم، میگفتیم الان تو دانشگاه فلان همایشه... کلاسو تموم میکردیم میرفتیم همایش ینی خستهههه به معنای واقعی کلمه!
درسشم چقد آسووون بود... امتحانش از اون آسون تر! خودشم که اومد سر امتحان (برعکس استادای بی تربیت دیگه ) بعدازظهرشم برگه ها رو صحیح کرده بود و ۲۰ های درخشانمون رو سایت بود (چش قلبی)
کاش بقیه استادا یکم آسون گرفتنو یاد میگرفتن ازش
۲۶خرداد

تحقیق در عملیات۲ (آقا)
این درس اُ آر خودش کم پدرمونو درآورده بود، مدیرگروه سخت گیر و به دردنخورمونم شد استادش! ترم قبل اعتراض کرده بودیم که استادمون خوب نیست و ما اُآر نمیفهمیم... میخواست بهمون ثابت کنه اونی که بلد نیس درس بده دقیقا کیه :)
باز اون ترم یه نمره ای گرفتیم (ینی انقد به اون بیچاره غر زدیم که مجبور شد به همه نمره بده) ولی این ترم با اینکه تو همه ی جلسه ها هم حضور داشتم ولی هیچی یاد نگرفته بودم :/ نه فقط من... کل بچه ها! البته به جز زینب (طبق معمول)
که زینب برامون توی دو هفته، ۴جلسه ی ۳ساعته کلاس گذاشت که درکمال تعجب ۱۸ نفر از بچه های کلاس میومدن که زینب OR یادشون بده!! خیلیه! (قم میموندن و آخرهفته نمیرفتن خونشون!)
و نتیجه ی این همه تلاش... امتحان میان ترمی بود که از ۹نمره، فقط تونستم ۲ نمره بنویسم :) و آخرم نمرم شد ۱.۲۵  به همین قشنگی :)
۷ تا صفرِ زیبا داشتیم... و ۲۹ نفر از ۳۴ نفری که امتحان داده بودن حتی نصف نمره رم نگرفته بودن ^^
زینب که میگف یاد میگرفتیما... ولی تو امتحان هیچی به ذهنم نمیرسید! خیلی عجیب بود! حتی چرت و پرتم نمیتونستم بنویسم!
کلی مقاومت کردم که درسشو حذف نکنم چون پیش نیاز ۳تا درس دیگه س!! و استاد بی تربیت به جای اینکه یه راه جبران بذاره برامون، با خونسردی میگفت من ۲هفته دیگه میخوام برگه ها رو صحیح کنم... اگه میخواید به وقت حذف اضطراری برسید فعلا درخواست حذف بدید، من اگه دیدم نمرتون کمه قبول میکنم درخواستتونو!
به همین راحتی! 
خودمونو کشتیم تا برای امتحان ترم خیلی بهتر بخونیم... پاس میشم؟ بعله
چون قرار شد مباحث میان ترم حذف نشه و دوباره تو امتحان ترم تکرار بشه و این بار همشو جواب دادم غیر از اون ۲نمره ای که قبلا تو میان ترم نوشته بودم که اونم وقت نکردم دیگه...
استاده خودش میدونست چقد مسائل درسش وقت گیره... گفته بود ۳ساعت برا امتحانتون وقت میدم، ولی ۲ساعت و نیم داده بود منم تو برگم براش نوشتم استاد من تا آخر این مسئله رو بلدم، اگه نیم ساعت دیگه وقت داشتم مینوشتم ولی حالا دیگه مجبوری خودت نمرشو بهم بدی و باز آخر امتحان با مراقبه دعوام شد که میخواس به زور برگمو بگیره من می کشیدم، اون میکشید... (دیگه این حرکت برام تازگی نداره)
و در همین حین، خانومی که داشت زمینو جارو میکرد، اومد شیرین عسل نازنینم که بغل پایه صندلیم رو زمین گذاشته بودمو کرد تو خاک اندازش و رفت...
ولی در کل خیلی حال کردم ... چون برگه ی اضافه گرفتم و ۸ صفحه پررررر فقط نوشتم و نوشتم... حتی ۲تا برگه پشت و رو چرکنویسم استفاده کردم!!! جل الخالق!
۲۷خرداد

آمار۲ (خانوم)
یه استاد کوچولوووویی داشتیم اردیبهشت تازه شد ۲۴ سالش ولی دانشجوی دکترا بود! خیلی مهربون و گوگولی و یکمم لوس بود... تنها راه ارتباطی که بهمون داد اینستاگرامش بود و  بچه های کلاسو با اینستاشون میشناخت! مثلا میگف تو همون موفرفریه ای؟ یا تو همونی هستی که عکس عروسکاتو پست کرده بودی یا اونی که امروز استوری گذاشته بود چرا کلاس تموم نمیشه تو بودی؟؟؟
خودشم مثلا یه استوری بومرنگ میذاشت که یه پاشو انداخته رو اون پاش و داره تکون میده... بعد مینوشت: بسی شیطنت ! ( وااای دختر! این همه شیطنتم خوب نیس دیگه! زشته، مردم چی میگن )
مهارت کنترل کلاس هم نداشت ینی امتحان میان ترممونو انگار همه گروهی داشتیم باهم مینوشتیم با اینکه ۲مدل سوال طرح کرده بود...
و همین جریان سر امتحان ترمش هم برقرار بود چون یه مراقب خیلی خوب داشتیم (خانوم میری، کارشناس آموزشمون که دو ترمه اومده و سنشم خیلی کمه و فک کنم مجرده... میومد جوابا رو از کسایی که نوشتن میپرسید، میرف به بقیه میگف)
و هر دوتا امتحاناشم دقیقا عین جزوه ش داده بود! ینی هی میگف نگران نباشید امتحان مثل جزوه س... ولی خب ما باورمون نمیشد که حتی عدداشم تغییر نده!!
آخه خیلیا اینو میگن ولی منظورشون اینه که از مباحث تدریس شده سوال طرح کردن!
۲۹ خرداد

زبان تخصصی ۲ (آقا)
باید اعتراف کنم که تاحالا نمره ی زبان غیر از ۲۰ نداشتم
ولی این امتحانو حتی از OR هم کمتر نوشتم :/
یه جزوه ی گرامر خیلی سخت داشتیم که من چن دور خوندمش تا مطمئن بشم یاد گرفتم، ولی امتحانش پر از کلمات تخصصی بود و ترجمه میخواست!!
بعد از امتحان تازه فهمیدم من ۲صفحه ی آخر جزوه رو نداشتم  و جلسه آخر یه سری قواعد جدید از ترجمه رو کار کرده!
و نصف امتحان دقیقا از همون صفحه ی آخر طرح شده بود! :(
خیلی ناراحت شدم... ینی اگه خونده بودم و بلد نبودم جواب بدم انقد ناراحت نمیشدم  ناراحتیم از اینه که خبر نداشتم چنین چیزایی تدریس شده!
مهشاد میگف من که عکسای جزوه رو فرستادم تو گروه!
ولی خب من که همیشه خودم جزوه مینویسم و اون قسمتی هم که تو ماه رمضون غایب بودمو از رو جزوه ی یکی دیگه کامل کرده بودم که دیگه فک نمیکردم بازم ناقص باشه و مجبور باشم عکسا رو باز کنم :(
هعی... از کجا بدونم‌ M5 چیه آخه؟ اینو با دانسته های قبلیمم نمیتونستم جواب بدم...
(درباره ی استادشم بعدا باید مفصل بنویسم)
۲تیر

مدیریت منابع انسانی (آقا)
مردای قد کوتاه، باید خیلی بیشتر از بقیه تلاش کنن تا بتونن ابُهتشونو حفظ کنن!
حس میکنم این استاده هم برا این انقد سخت گیری میکرد که یکم حساب ببریم ازش!
خیلی اصرار داشت که بگه سبک تدریسش تئوری نیست و میخواد مباحثو عملی یادمون بده! حتی چن جلسه هم صندلیامونو دور تا دور کلاس چیدیم که تو این زمینه هم متفاوت باشیم!
 یه کنفرانس داشتیم، که من آزمون های تست شخصیتو ارائه دادم (باتشکر از مادر گرامی) و یه تحقیق که باید حضوری میرفتیم یه سازمانی و با یه کارمند یا مدیر مصاحبه میکردیم و شرح شغل مینوشتیم که من سازمان را به خانه آوردم (باتشکر از پدر گرامی) یه گزارش بازدید باید تحویل میدادیم از کارخونه ی بتن و سیمانی که تو محمودآباد بازدید کردیم و ۳تا هم کوییز دادیم... ولی هنوز باید یه مقاله ی دیگه هم بنویسیم -_- بابا بسّه دیگه! برا امتحانشم که ۳۰۰ صفه کتاب خوندیم و فقط ۱۲ نمره داشت  (منی که تا شب امتحان نشه درس نمیخونم، تو فورجه ها بکوب باید این کتابو میخوندم که با این سرعت کند من فقط تموم شه تا روز امتحان! حیف که نمیتونم بهش بگم لعنتی به دردنخور چون واقعا هم متن خوبی داشت هم خیلی آموزنده بود!)
در کل هرچقد میخواس سخت گیری کرد در طول ترم (حتی بچه هایی که کتاب نداشتنو از کلاس بیرون کرد!!! مدرسس مگه) ولی امتحان پایان ترمشو تقریبا شبیه نمونه سوالش طرح کرده بود... برا اینکه من میدونم این آدم خطای ادراکی تاخرو میشناسه! اثر تاخر میگه که: آخرین اطلاعات، ادراک ما را تحت تاثر قرار می دهند... ینی وقتی امتحان پایان ترمشو نسبتا راحت میده، ما سخت گیریای در طول ترمشو دیگه فراموش میکنیم و وقتی میگن فلان استاد... ما خوبی آخر ترمشو یادمون میاد!

امروز طبق معمول، وقت امتحان تموم شد و من همچنان داشتم مینوشتم که مراقب اومد برگه رو بگیره... مراقبمون خانوم‌ میری بود... همون کارشناس آموزش مهربون!
اومد بالای سرم یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت : تو شاگرد اولشونی؟
گفتم بله؟؟؟ یکم فک کردمو با مکث گفتم نه، نمیدونم! از کجا باید بفهمم؟
گف یه روز بیا اتاق من... میگم بهت!
با اینکه میدونم"شاگرد اولشون"نیستم ولی خیلی ذوق کردم که چنین فکری میکنه
۳تیر


حسابداری صنعتی ۲ (آقا)
برای چارمین ترم پیاپی، حسابداری داشتیم!
اولاش یه استاد محترم و باشخصیت و خیلی با ادب بود که از تهران میومد و خیلی اصرار داشت به جای فرمول نویسی و جدول و نمودارای کتاب، از نرم افزارای حسابداری استفاده کنه و مسائلو تو فضای اکسل حل کنه.
هر جمله ای هم که میگفت، نصف کلماتش اسامی و صفات انگلیسی بود و پای تخته هم کلا انگلیسی مینوشت... حتی عدداشو!
هر جلسه هم میگف نمره ی امتحان اصلا مهم نیست و هرکی نمیخواد از کلاس استفاده کنه بگه من از الان بیستشو بذارم و میتونه دیگه نیاد!
ولی از اواسط ترم دیگه تبدیل به یه آدم رو اعصابی شده بود که به جای تمرکز روی درس دادنش، فقط هی یه جمله درمیون میگف: درس نخوندید، برا همین نمیفهمید من چی میگم! کتابو اگه مطالعه میکردید الان اینجوری نمیشد... پس فردا شما میرید میشینید جای همون مدیرای نالایق... اونا هم از پشت همین صندلیا بلند شدن و رفتن پشت اون میزا نشستن! همینجوری به درس نخوندن ادامه بدید سرنوشتتون میشه مث همونا! بعدم یه سری تکون میداد و بلند بلند میخندید که مثلا داره حسرت میخوره برامون!! ماعم با نفرت فقط نگاش میکردیم تا تنهایی خندیدناش تموم شه :|
حالا هرچی سوال میپرسید بچه ها جواب میدادنا ولی وقتی میگف کی درس خونده، فقط چن نفر دستشونو بالا میگرفتن! اینم دیگه تا آخر کلاس هی تو سرمون میزد و با کلاس پسرا مقایسمون میکرد که من وقتی میگم کی درس خونده اونا همشون دستشونو میگیرن بالا! خب آخه آدم ساده! اگه معیار درس خوندن اینه که ما هم بلدیم دستمونو بگیریم بالا! معلومه اونا دارن خالی میبندن ما اون پسرای درس نخونِ رشتمونو تو این ۲سال شناختیم... تو مگه اولین استادی هستی که داری مقایسمون میکنی؟ هم خودمون میدونیم، هم استادای دیگه میگن که ما خیلی درسخون تریم...
برای اولین بار با دخترا کلاس برداشته بود و گف دیگه این کارو نمیکنه! چه بهتر
انقد مستقیما بچه ها رو تحقیر میکرد که من دیگه یه روز صبرم تموم شد و پاشدم از کلاس رفتم بیرون... بعد از اونم دیگه کلا نرفتم سر کلاسش!
البته که درسش برام مهم بود ولی تحمل رفتار زنندشو نداشتم...
آخرین باری که یه معلم بهم گفته بود کلاس از این وره، فک کنم راهنمایی بودم
حتی توانایی اینو داشت که ده بار تکرار کنه: اگه کتابو مطالعه کرده بودی، الان کج نمیشِستی رو صندلی!!
روز قبل امتحانش برامون یه کلاس حل تمرین گذاشت و سبک سوالا رو گفت بهمون که دیگه خودش نیاد سر امتحان؛ ولی خب امتحانش یکم مشکل داشت، باید میومد ابهاماتشو برطرف میکرد...
منم بعد از کلاسش تا شب موندم خوابگاه و با بچه ها درس خوندیم...چون تو خونه اصلا حس درس خوندنم نمیومد و انصافا هم با بقیه بچه ها خیلی خوب یاد گرفتم!
۵تیر

امتحان ورزشم که قبلا پستشو نوشتم
و مطمئنم از این استادای عقده ایه که میخواد نمره ی ورزشو کمتر از درسای سخت تخصصیمون بده!

انقددد حاااالم بده عطیه میگه از این ویروس جدیدا گرفتی!

و هم اکنون
پایان رسمی ترم ۴ کارشناسی رو اعلام میکنم...
( ولی من خیلی رفته بودم تو جو امتحانا)


[ چهارشنبه 5 تیر 1398 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مورفی فور اِوِر

آخرشم رو سنگ قبرم مینویسن:
اَز
گُشنِگی
مُرد!


[ سه شنبه 4 تیر 1398 ] [ 03:20 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

لنفانژیولیومیوماتوز

آدم شب امتحان یاد چه چیزایی میفته ها

تهران بودیم؛
من و مریم سوم ابتدایی ، داداشم دوم؛
مدرسه هامونم دقیقا چسبیده بود به هم
همه ی زنگامونم همزمان میخورد!
یکی از تفریحاتمون این بود که هر چن وخ یه بار زنگ تفریح که میشه، طبقه ی بالا تو کلاس بمونیم و از پنجره حیاط مدرسه بغلی رو نگا کنیم 
( با اینکه انتظامات همیشه میومد همه ی بچه ها رو به زور میفرستاد پایین تو حیاط)
بعد مهدی رو پیدا میکردیم که طبق معمول با "سینا قشنگی"  و "میلاد" وایساده بودن یه گوشه ی حیاط و داشتن عین آدم بزرگا حرف میزدن باهم!!
بچه برو شیطونیتو بکن!
یکم بدوعید ، یکم مث بقیه از سرو کول هم بالا برید!
ماعم انقد جیغ و ویغ میکردیم و دست تکون میدادیم تا اونم بالاخره یه دستی برا ما تکون میداد
کلی هم حال میکردیم
بعد میومدیم خونه با ذوووق برا مامانم تعریف میکردیم که امروز برا مهدی دست تکون دادیم!
( وااای چه کار خفن و مهیجی!)
ای خدا ... چقد بچه بودیم


بریم برای پاس کردن نامفهوم ترین و پیچیده ترین درس تاریخ بشریت -_-




[ دوشنبه 27 خرداد 1398 ] [ 03:37 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مای لاولی مموریز

این میهن بلاگ که چن روزیه هر وخ دلش بخواد ارور میده، خیلی نگرانم کرده!!
اگه یه وقت
خدایی نکرده
زبونم لااال
گوش شیطون کررر
بلایی سر خاطرات نازنینم بیاد
اون وخ من چیکاااار کنم؟؟


[ شنبه 25 خرداد 1398 ] [ 02:04 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مگه میشه نشناسمت؟

با خواهر کوچیکش
از وسط کوچه
قدم زنان
داشت میومد به سمت من و یاسی
که جلوی خونه ی زینب اینا منتظر بودیم
یدفه
چادرشو کشید رو صورتش
رفت تو پیاده رو ی اون ور
:)
ینی من انقد ترسناک بودم
یا زینب؟


[ دوشنبه 20 خرداد 1398 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

بخواب لنتی بخواب!

ای کاش یه نی‌نی بودم که یکی داوطلب میشد منو بذاره رو پاش تکون بده؛
هرچی من بیشتر غر میزدم، اونم تند تر پاشو تکون میداد!
با چشمای مست از خوابم هی به اطراف خیره میشدم و اونم میگفت انقد مقاومت نکن دختر، بخواب... اینجا هیچ خبری نیست!
ای کاش یه نی‌نی بودم که کل روز شیطونی میکردم و وقتی دیگه خسته می‌شدم، بقیه خوب میدونستن که چجوری میتونن بخوابوننم...


[ یکشنبه 19 خرداد 1398 ] [ 03:14 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

چااارمَندااان

یه ضرب المثل چینی هست که میگه:

کسی که سوال می‌پرسد، برای پنج دقیقه ابله فرض می‌شود؛
و کسی که نمی‌پرسد، تا آخر عمر ابله می‌ماند!

تا ضرب‌المثلی دیگر
 بدرود...


[ شنبه 18 خرداد 1398 ] [ 03:58 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

بِلَخَرِعِیدِفِطرِ...مُبارَک‌باشِ

نمیدونم اینکه سرماخوردم باعث شد انقد ضعیف و کم انرژی بشم،
یا چون روزه میگرفتم یه سرماخوردگی ساده ۱۰ روز طول کشید!
فقط میدونم ماه رمضون امسال ، از سالای دیگه خیلی سخت تر گذشت...

از عذاب وجدانِ درس نخوندن، فیلمایی که براش برنامه ریزی کرده بودمو ندیدم... 
ولی درسم نخوندم!
حالا من موندم و فیلمای ندیده و کلی درسِ نخونده و فورجه هایی که همین روزا تموم میشه!!

ولی امشب به یه دلیل خوشحالم!
اونم اینه که در این لحظه، بیشترین فاصله رو تا ماه رمضون بعدی داریم!!

>... همِنقدر خسته و نالان...<



[ چهارشنبه 15 خرداد 1398 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]

مطلب رمز دار : یه روزِ بد

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ شنبه 21 اردیبهشت 1398 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]