تاریخ : سه شنبه 20 اسفند 1398 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
دوسال پیش
همین روزا بود...
عجیب نیس؟
چرا، واقعا عجیبه...


تاریخ : جمعه 9 اسفند 1398 | 03:06 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این کرونا چی بود یدفه سر و کله ش پیدا شد؟؟
این وضعیت یه جورایی هم سرمونو گرم کرده، هم حوصلمونو سر برده!
( تو ۳تا جمله پشت سرهم [شد ۴تا] از اصطلاحاتی با کلمه ی "سر" استفاده کردم! خیلی عجیبه)

بگذریم...
آمار مرگ و میر رو دنبال نمیکنم
خودمو حبس کردم تو خونه و دارم کپک میزنم
چون عادت دارم همیشه بیرون از خونه خودمو مشغول کنم
حداقل خونه ی خودمونم اگه نباشم، میرم خونه ی مامانجون
ولی چند روزه از فکر آقا که قلبشو عمل کرده میترسم برم پیششون...
دلمم برای نی نی کچلم یه ذررره شده

دیروز بالاخره با بچه ها رفتیم بیرون یه دوری زدیم یه بادی به کله مون بخوره
فلکه بستنیا چقد خلوت بود 
بعدم رفتیم خونه ی زینب اینا و ۳ساعت نشستیم جالیز بازی کردیم
تفریحات سالم برای دوران خانه نشینی

واقعا چقد سریع شرایط عوض میشه! اونم در این سطح وسیع...
قرار بود که این روزا شلوغ ترین روزای عمرمو تجربه کنم!
اول که جشنواره حرکت کنسل شد، بعدم همایشای دیگه ؛ روز مهندس و به وقت دانشجو و کارسازشو و ...
حالا به جاش هر روز دارم پیامای بچه ها رو جواب میدم:

واقعا قراره از شنبه برگردیم دانشگاه؟ ما عمرا پامونو بذاریم تو قم
همه ی دانشگاها تعطیل شدن، چرا دانشگاه قم سریع تر خبر تعطیلی قطعی شو اعلام نمیکنه؟
میشه بگین علاوه بر سلف و خوابگاه، صندلی های کلاس و کتابخونه رم ضدعفونی کنن؟
کاش فرشای نمازخونه رم بشورن
میخوان رو وسایلمون سم بپاشن؟؟؟
هزینه ی این ماه خوابگاه که پرداخت کردیمو بهمون برمیگردونن؟
من میخواستم وام بگیرم، الان که نمیتونم مدارکمو تحویل بدم چیکار کنم؟ مهلتشو تمدید میکنن؟
من کار اداری دارم، کارمندا میان دانشگاه؟
ثبت نام استعداد درخشان شروع شده، چیکار کنیم؟
انتخاب واحد ترمیمی مون که دست کارشناس آموزش بوده چی میشه؟
تورو خدا یه کاری بکنین، برای نامه ی مهمانی چن تا از امضاهام مونده، دانشگاه مقصد قبول نمیکنه واحد بده بهم دارم حذف ترم میشم...
میشه بگین برق خوابگاها رو قطع نکنن؟ ما کلی گوشت و مرغ داریم تو فریزر
یه روزو اعلام کنین ما بیایم وسایلمونو از خوابگاه برداریم، همه ی پالتوهام خوابگاهه، هوا هم سرده
ببخشید من چن تا گلدون دارم تو اتاقم که یه هفته س آب نخورن... موجود زنده ن، خواهش میکنم نجاتشون بدین
ما کنکور داریم ولی کتابامون تو خوابگاه مونده، میخواستیم درس بخونیم تو این مدت
میشه بگین کتابایی که از کتابخونه دستمون مونده، بعد از عید جریمه نخوره بهش؟
میشه حذف و اضافه ی مجدد انجام بشه؟ من ۲۰ واحد تخصصی برداشتم، نمیتونم اینجوری، میخوام کمش کنم
بگین کلاسای مجازی رو زودتر شروع کنن
بگین کلاس مجازی نذارن، اینجوری ما هیچی از درس نمیفهمیم!
این کلاسای مجازی که میگن چجوریه؟
تابستون تو این گرمای قم و ماه رمضون تا ۸ شب باید بریم سر کلاس؟

و کللللی سوالای دیگه از دغدغه های بچه ها...

طوطیمون که مشکوک به کروناست... چند روزیه حالش خوب نیس بچم
همه ی هماهنگی های شورا با مسئولین دانشگاه افتاده رو دوش خودم
منی که از تماس تلفنی حتی با آشناها واهمه دارم!!! کارم شده زنگ زدن به معاون آموزش و مدیر دانشجویی و مدیر فرهنگی و روابط عمومی و مسئول دفتر ریاست دانشگاه!
کی باورش میشه 

شب آرزوهاست؛
مهم ترین آرزوم همیشه سلامتی اطرافیانم بوده
الانم تو این وضعیت بیشتر از هر وقت دیگه ای به همین آرزو نیازه؛
خدا که خودش خوب میدونه داره باهامون چیکار میکنه
ولی به شدت به اینکه هر خوب یا بدی حکمتی داره معتقدم!

نمیشه فقط با کتاب و فیلم و خونه تکونی این روزا رو پر کرد؛ باید یه فکر اساسی کرد...
خدا بخیر بگذرونه بعد از تعطیلات رو با این حجم از درسای فشرده و کارای عقب افتاده!


تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
به آبان پارسال فک میکنم که دوس داشتم جزو شورای مرکزی کانون ادبی ارغوان دانشگاه باشم ولی از محیط های غریبه خجالت میکشیدم و تلاشی برای ورود بهش نمیکردم 
یه شب از اون شب ها مهسا صادقی ترم آخری دانشکده مون که جزو شورا مرکزی ارغوان بود بهم پیام داد گف میشه فردا جای من بری غرفه کانون ادبی تو دانشکده بهداشت کمک بچه ها ؟ 
گفتم اره چرا که نه
صبحش بازی پرسپولیس و یه تیم عربی بود که اسمش یادم نیس ، با مینا و نرگس رفتیم چاشتینو همراه با صرف صبحانه دیدیمش بعدش منو گذاشتن دانشکده مون 
رفتم تو حیاط دیدم وای همه ی آدم فعال خفن های دانشگاه ک دوس داشتم باهاشون همکاری کنم اومدن غرفه کانون هاشونو بزنن 
ولی خب از بچه های کانون ادبی کسی رو نمیشناختم غیر مفتاح که اونم جدا شده بود رفته بود کانون تئاتر 
مستقیم رفتم پیشش گفتم جای خانم صادقی اومدم بچه های کانون کجان ؟ 
راهنماییم کرد سمت پسرایی که داشتن میز میچیندن گفت ایشون آقای صالحی ان امروز راهنمایی تون میکنن 
یادمه غرفه مون اون روز خیلی عضو جذب کرد 
جوشقانی دبیر سابق کانون اومد گفت اگه فردا زحمتتون نیس میاید باهامون غرفه دانشکده پرستاری ؟ 
غرفه دانشکده پرستاری رو هم رفتم حالا گستره شناختم از فعال های فرهنگی بیشتر شده بود و از نظر خودم همین برام بس بود 
تا اینکه یه ماه بعدش قرار شد انتخابات دوره جدید ارغوان برگزار بشه ؛ اومدن بهم پیشنهاد دادن بیاین کاندید بشید 
شاید از عدم اعتماد بنفس بود که گفتم نه مرسی ، درصورتی که حدودا میشد یکی از بهترین پیشنهاد هایی که داشتم ، آخه فک میکردم کسی منو نمیشناسه چرا باید رای بیارم !! 
بعد از چند بار اصرار کردن قبول کردم کاندید. و در عین ناباوری رای اوردم ، حالا اصلیِ اصلی که نه ولی علی البدل شدم :)) 
اینااااارووو گفتم که بگم کی فکرشو میکرد دختری که حتی دیدش در حد کاندید شدنم نبود الان برای خودش دبیر گانون ادبی ارغوان شده 
و همین امشب داده براش پوستر طراحی کردن تا شروع ثبت نام کلاس های طنزو ، اولین کلاس هایی که خودش هماهنگی شو کرده ، اعلام کنن 
واقعا فک نمیکردم یه روز به عنوان دبیر بشینم جلو خانم دکتر حاجی صادقی "معاون فرهنگی دانشگاه" از افتخارات کانونم بگم و اون بگه که عالیه و طرح هاتو عملی کن 
کانون (م) واژه باحالیه 
شاید نخوام که دوره بعدی انتخابات اصلا شرکت کنم ولی. همین دبیر کوتاه مدتم جالبه 

:)))))هر کی فکرشو میکرد من بکی واقعا فکرشو نمیکردم 

پ.ن:وقتی تو نامه های این چند روزم تایپ میکنم فائزه هستم دبیر کانون ادبی ارغوان خیلی حس خفن بودن میکنم


تاریخ : جمعه 18 بهمن 1398 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
یه جوری ۲۰ ردیف کردم تو کارنامم... که حتی خودمم باورم نمیشه این ترم سخت ترین ترم کارشناسیم بوده تا اینجا! چه برسه به بقیه...
قرار بود ۲۴ واحد باشه که تربیت بدنی بهم نرسید و شد ۲۳ واحد... ۹ تا درس!
۷تاشو ۲۰ شدم، یکیشم ۱۹.۵  چقد بیمزه! ( البته من معمولی خونده بودم، خودشون دوسم داشتن بهم نمره دادن)
با برنامه ریزی فوق العاده ی مدیرگروه توانمندمون :) از شنبه تا ۵ شنبه دانشگاه بودیم، هر روزم یک یا ۲تا کلاس!
هفته ی وسط آذر به خاطر روز دانشجو انقدر فشار کارا زیاد بود و بیخوابی کشیدم که فقط میگفتم خداروشکر تابستون هرچقد دوس داشتم خوابیدم
دو هفته ی آخر که دوس داشتم دیگه از غیبتام استفاده کنم و نرم دانشگاه، تازه استادان بزرگوار یادشون افتاده بود که میتونن موضوع کنفرانس مشخص کنن... و هر روز یکی درمیون امتحان و ارائه داشتیم! ولی سختیش اونجایی بود که همه امتحانای ترمشون تموم شده بود ولی مال ما تا ۸ بهمن طول میکشید... :(
بعدشم که اردوی مشهد بین دوترم فعالین فرهنگی دانشگاه ( که کشتن خودشونو تا بعد از رد شدن از هزار جور فیلتر ۶۰ نفرو از ۱۰هزار نفر دانشجو انتخاب کنن)
تا اینکه دیگه فرصتی پیدا کردم که بیام و بنویسم...


  تجزیه و تحلیل سیستم ها:
استادش یه خانوم جووون خیلی محجبه بود (ازین مقنعه چونه دار ها) که دماغشم عمل کرده بود (ولی انصافا خوب عمل کرده بود) و هربار می دیدمش یاد نرگسِ tasty.art میفتادم!
خیلی قشنگ درس میداد و یه جزوه ی مرتب هم میگفت مینوشتیم؛ درکل از همه چیز کلاسش راضی بودم جز اینکه سر  پیدا کردن کتابش برای ارائه پدرمون در اومد و هم چنین کلاسای ساعت ۸ صبش! -_- که اونم گفته بود جهنم ضرر ۸ و رب بیاید  ولی دیرتر بشه دیگه حضوری نمیزنم... الکی میگفت... من همیشه دیرتر میرفتم و حضوریمم میزد
از نظم و آن تایم بودنش اینطوری بگم که... امتحانش ۴ تا ۶ بعدازظهر برگزار شد و ساعت ۱۲ شب نمره ها رو سایت بود 


 دانش خانواده: -_-
اگه یه هنذفری با خودت نمیبردی که کل تایم کلاس یه چیزی پلی کنی تو گوشت که صداشو نشنوی، به مرز جنون میرسیدی!!
خب من واقعا باورم نمیشه که همچین آدمایی وجود دارن... ولی خب دارن، باید قبول کرد!
آزمون آنلاین هاشم دادم مامانم انجام داد... نمرش از خودم بیشتر میشد
هر جلسه با یه لحن ملایم و لبخندی به ظاهر صمیمانه، تبلیغ چند همسری و کودک همسری میکرد :)
کلی داستان و ماجراهای احمقانه که همشونم فامیل و آشناهای خودشون بودن -_-
بابای خودش که ۲تا زن داشت، و میگفت ما اون یکی رو هم مامان صدا میکردیم!
میگف من خودم به شوهرم پیشنهاد دادم که براش یه زن دیگه بگیرم (چطور میتونهههههه)
اه اه
از این درس میگذریم...


 مدیریت کیفیت و بهره‌وری:
یه درس خشک، با یه استاد نچسب ( ولی خیلی خوشگل بود لنتی تازه عروس بود)
از اول تا آخر کلاس فقط میشست پشت لب تابش و از روی پاورپوینت میخوند -_- آخرشم چن تا پی دی اف بهمون داد که بخونیم امتحان بدیم... و از سختی درس خوندن از روی گوشی نگم که چقد حواس آدم پرت میشه و این ور و اون ور میره...


 مدیریت مالی:
دارم کلی فک میکنم چطوری استاد حیدری رو توصیف کنم که کم نذاشته باشم! شما تصور کنید هر صفت خوبی که یه انسان میتونه داشته باشه!
ورودی ۹۵ ای ها هرررر ترم یه درسی باهاش داشتن، اون وقت ما تا ترم ۵ کشفش نکرده بودیم  چه ظلمی بالاتر از این؟؟؟
به جرئت میتونم بگم بهترین استادی بود که تاحالا داشتیم؛ هم از نظر درسی هم اخلاقی...
در عین صمیمیت زیاد با دانشجوها، حواسش بود که حرمت کلاس حفظ بشه؛ وقتی ازش تعریف میکردی میرفت سمت دفتر نمره میگف: خب شما اسمت چی بود؟ یا وقتی مسخرش میکردی میگفت: شنیدم چی گفتیااا به نظرم برو ببین این درس ترم بعد با کی ارائه میشه... 
 از در کلاس که وارد میشد اول دستمال عینک میگرفت از یکی از بچه ها بعدم میگف: چرا انقد کمید؟ بقیتون کوشن؟ و هربار باید براش توضیح میدادیم که ما کلا از اولشم همنقدر بودیم... نصف بچه ها یه درسی رو افتادن که الان سر اون کلاسن... خیلی کوتاه و قشنگ درسشو میداد، مثال میزد (تا ما مسئله ها رو حل کنیم پای تخته تمرین امضا میکرد)، جزوه میگفت ( در این حین هی جمله هاش اشتباه میشد و مجبور میشدیم خط بزنیم، میگف حالا من یه بار حواسم نبود اشتباه گفتماااا... ولی باز تکرار میکرد! وقتی بچه ها غر میزدن که جزوه مون کثیف میشه، میگفت یه برگه دیگه بردار بنویس هزینش با من... پول غلط گیرتونم خودم حساب میکنم) ، آخر فصل هم جمع بندی میکرد و یه چکیده ی خلاصه بهمون میگفت و یادمون میداد حالا این فرمولا رو با چه تکنیکی حفظ کنیم... (دلم براش تنگ شد)
جلسه آخر هم طی یک حرکت تکانشی، رفتیم براش کیک خریدیم و تولدشو جشن گرفتیم؛ گوگولی انقددد خجالت کشیده بود اونم کارتشو داد بریم بستنی بخریم همشم میترسید فیلمش تو دانشگاه پخش بشه براش بد بشه... گوشی ها رو جم کرد گذاشت رو میزش تا یه هفته بعدش هر روز داشت تشکر میکرد...
درسش که تموم شد چن تا فصلو اعلام کرد، پرسید کجاشو دوس دارید حذف کنم برای امتحان؟ گفتیم کلشو... و واقعا کلشو حذف کرد!!
با این تیپ داغونش تو ذهنم موندگار شده: پیرهن سفید، کت کرمی، شلوار طوسی، کفش قهوه ای


 مهارت های مدیران:
در نگاه اول یه دختر جوون شبیه گلشیفته که با اون کوله پشتی بزرگی که مینداخت رو دوشش شبیه یه دانشجویی مث خودمون میشد، درحالی که سی و خورده ای سالش بود و مامانِ یه دختر ۲ساله بود یه آدم خیلی کتابخون، که راه ارتباطیمون باهاش از طریق اینستا بود...
این درس مث اینکه برای خودش هنوز جا نیفتاده بود و نمیدونست چی باید تدریس کنه ولی از اونجایی که استاد کارگاه های کارآفرینی بود، هرچی اون جا ها میگفت سر کلاس ماهم میگفت :/ چن جلسه رم کنسل کرد که بتونه به کارگاه های خودش برسه ( که قطعا من از کنسل شدن کلاسای ۸ صب ناراحت نمیشم) بعدم برا اینکه غیبتاش جبران بشه بهمون از کتابای خودش داد، گفت خلاصه کنید بیاید با پاورپوینت ارائه بدید :|  (نمیدونم چه ربطی داشت) در کل کلاس بیخودی بود


 کارآفرینی:
۳ جلسه رفتیم سر کلاس، استاد نیومد (همون استاد روانشناسیمون بود، ترم یک هم همنقدر بی نظم بود)
بعدشم ۳ جلسه من نرفتم سر کلاس (تایم جلسه ی شورا با مسئولین همش با این کلاسه همزمان میشد!)
خلاصه نصف درسو نفهمیدم؛ اونم در واقع درس خاصی نمیداد... رشته ی خودش حسابداری بود! :/ و بعدا شنیدم که مشاور مالی استانداره!
فقط در همین حد که یه چیزی به اسم کارآفرینی پاس کرده باشیم...


 تحقیق در عملیات ۳ :
سومین ترم پیاپی همراه با OR !
هم استاده خیلی از سر و ته کلاس میزد، هم خیلی از جلساتش خورد به تعطیلی و بین التعطیلین...
خلاصه که یه جزوه ی مختصر داشتیم و فقط یه مثال برای هر مبحث و این برای درس اوآر که نیاز به تمرین بسیااار داره یک فاجعه ست!
شخصا فقط میخواستم که پاس بشم و ۵شنبه جمعه ی قبل از امتحان رو قاچاقی رفتم تو خوابگاه با بچه ها صب تا شب درس خوندیم و جنازه برمیگشتم خونه
ولی متاسفانه وقت امتحانش انقدرررر کم بود که هیچ کس نرسیده بود سوالا رو کامل جواب بده، چه برسه به من که همیشه وقت کم میارم!
بگذریم از اینکه چقد سخت بود سوالاش، ۱۱ نمره رو که نرسیدم بنویسم ^_^ و کلی بعد از امتحان با استاده دعوا کردیم که این چه وضع امتحان گرفتنه؟ مگه نمیخواید دانش ما رو بسنجید و این حرفا...
نمره ها اومد، شدم ۷.۲۵  (فک کنم اولین باری بود که نمره م از یه امتحان ۲۰ نمره ای تک میشد)
نمره ی فعالیت کلاسی و حل تمرین و اینا رم بهش اضافه کرد... شدم ۹.۷۵  و یکی از ۴ نفری که تو کلاسمون اوآر ۳ رو افتادن
چون یدونه ۲۰ داشتیم دیگه نمیشد نمره ها رو ببره رو نمودار و در کمال تعجب اون یدونه بیستمون زینب نبود!!
حضور در کلاس ۱ نمره داشت که من فقط به خاطر یه جلسه غیبت نمرشو نگرفتم ( این خودش ماجرایی داره...)
ولی گفتم اشکالی نداره بجاش یکم بیشتر درس میخونم که نیازی به این یه نمره ی حضوری نداشته باشم
ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم لازمم بشه
من که مطمئن بودم قطعا این استادی نیست که بخواد سر ۲۵ صدم بندازتم
خانوم طوطی هم که سر اون ماجرا احساس مسئولیت میکرد نسبت به نمره ی من، طبق روش های خودش و نفوذش به عنوان نماینده ی کلاس و آشناییش با مدیرگروه سابقمون، با استاد صحبت کردن که تاجایی که میتونه ارفاق کنه... و تاجایی که من فهمیدم به بقیه بین ۱ تا ۲.۵ نمره اضافه کرده ولی به من داده ۱۵  (اوآر۲ هم ۱۵ شده بودم)
اگه خدا بخواد دیگه بعد از ۹ واحد OR، از ترم دیگه راحتیم از دستش
راستی استاد اوآر و مالی مون از اولین ورودی های مدیریت صنعتی دانشگاه قم بودن و همکلاسی بودن، هنوزم جلوی دانشجوهاشون همدیگه رو مسخره میکنن!


 مسئله یابی و حل مسئله:
یه درس چرت ، با همون استاد مهارت ها که نمیدونست دقیقا چی باید درس بده... یه سری تکنیک های تصمیم گیری یادمون داد و کتاب هنر شفاف اندیشیدنو ارائه دادیم و ۳ جلسشم دربست در اختیار یکی از دانشجوهای یه استاد دیگه گذاشت که میخواست TA بشه...
این دوتا کلاسش که اتفاقا تایمشم پشت سر هم بود انقد تو همدیگه قاطی شده بود که نمره ی ارائه ی یه کلاسشو میذاشت برای اون یکی درسش :/
حالا ما که هر دوتا درسو با خودش داشتیم خیلی مشکلی نداشتیم ولی اونایی که فقط یه کلاسشو بودن دیگه خودشون باید حواسشون به نمره شون میبود چون به استاده که اطمینانی نبود!!
اون یکی استاد مسئله یابی کی بود؟ یک دیوانه ی واقعی :| چن تا از بچه های کلاس ناچارا" رفته بودن تو این کلاس ( که برای بازرگانیا ارائه شده بود) و انقدررر سخت گیر بود این آدم -_- هرجلسه یه حرکت جدیدی میزد که دهنمون از تعجب باز میموند!
اون بیچاره ها که یه پایان نامه کامل به عنوان پروژه تحویل دادن :/ بدون تایم کافی یا حتی داشتن استاد راهنما
بعد از اینکه کلی وقت گذاشتن و فاز به فاز پیش رفتن و داده کمی دادن و پروژه رو اجرا کردن... استاده به قول خودش طی بررسی "کلی" که انجام داده بود یک عااالمه ایراد گرفته بود از کارشون (تازه هنوز به بررسی جزئی نرسیده)
بعدم برای اینکه یه شانس دیگه بهشون بده که پروژه شونو بررسی کنه، پیش شرط گذاشته بود، اونم ارائه ی یه پروژه ی دیگه بود  که تازه اگر اگرررر اون مورد قبول واقع بشه، شااااید بهشون شانس مجدد بده  مردک روانی
ما که پروژه نداشتیم، امتحانمونم ۴۵ دیقه ای دادیم... ولی اونا ۲ساعت و ۴۵ دیقه :|
حالا نکته ی ترسناک قضیه اینه که چنین آدم خطرناکی، مشاور مدیرگروهمونه -_-


 مدیریت تولید و عملیات:
خوب درس میداد راضی بودم ازش، فقط یکم بداخلاق بود... اصن گرم نمیگرفت با بچه ها، اگرم یذره میخندیدیم میگف بسه دیگه! کلاسو با کجا اشتبا گرفتین؟! تازه به خوراکی خوردن سر کلاسم گیر میداد... اولاش داشت تند تند از روی پاور انگلیسی درس میداد میرفت جلو ولی چون ما یکم تو زبان تخصصی ضعیف اومدیم بالا سختمون بود، با اعتراض بچه ها روش تدریسشو عوض کرد... ( سوال آخر امتحانشم این بود: نظرات و پیشنهاداتتون درباره ی نحوه ی تدریس درس مدیریت تولید و عملیات را بیان کنید، بارم ۱نمره  که من با دیدن نمره ای که براش درنظر گرفته ناخودآگاه سر امتحان بلند زدم زیر خنده)
روز امتحان میان ترمش آماده نبودیم، میخواستیم بندازیم هفته بعد... ۳۰ نفر موافق بودن، ۴ نفر مخالف... همون روز امتحانو برگزار کرد :| و نمره ها رم ریز به ریز با اعشار حساب کرد... نمره کامل هم نداشتیم!
هر جلسه هم یه چیزی باید به من میگف ! خانوم مجیدی پاشو درباره ی درس جلسه قبل بگو... خانوم مجیدی چقد سخت نشستی رو صندلی، راحت بشین ... :/
جلسه آخر هم بعد از اینکه ارائه م تموم شد، گفت: بعضی ارائه ها انقدررر خوبن، حقشون بیشتر از ۲ نمره س...


اینم خلاصه ای از آنچه در ترم ۵ گذشت... ( همین چند روز پیش به اهمیت و کاربرد این پست های آخر ترم پی بردم )
البته بدون ذکر فعالیت های شورای صنفی، انجمن علمی و کارگاه های کارآفرینی... ( که اینا رو هر وقت به ثمر نشست باید بیام یادداشت کنم)
همین 


تاریخ : یکشنبه 22 دی 1398 | 04:58 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام، دل آدمیان است...


تاریخ : شنبه 21 دی 1398 | 01:57 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
انقدرررر اتفاقات زیادی پشت سر هم افتاده ‌که دیگه نمیدونم از کدومش باید بنویسم

از شلوغ پلوغیای آخر ترم و ارائه های تکی و گروهی و استادای خوب و بد و خاطره های ترم۵
یا از اوضاع و احوال آشفته ی کشور و حوادث مرگبار روزانه و ماتم کده ای که توش گیر افتادیم!
از استرس فورجه ی کوتاه و درسای نخونده و امتحانای سخت پیش رو
یا ترس از جنگ و بدتر از اون ترس از آدمای جنگ طلب!
از اتفاقایی که تو بهترین سالای عمرمون داره ثبت میشه...
از تاسف برای اونایی که بیهود مردن رو شهادت میدونن و مقام شهیدو پایین میکشن
از رسانه ملی مون و رسانه های غربی که هر کدوم سعی دارن مزخرفات خودشونو به خورد ملت احمق بدن
از به چشم دیدن نالایقی ترامپ برای ریاست جمهوری
از ناتوانی درک وجود جنگ نظامی تو قرن ۲۱ !!
از شوک و حیرتی که هنوز تو وجودمه که چطور میتونن سردار محبوب یه مملکتی رو راحت ترور کنن و برن؟!
از بیشعوری افرادی که از مرگ هم وطنشون خوشحال میشن فقط به خاطر اختلاف عقیده
از دیدن حمایت آمریکایی ها از مردم ایران و شنیدن مرگ بر آمریکای ایرانی ها...
از مرگ مرموز و دلخراش نخبه های سرزمین مون و حواشی دردناکش
 از اون عده ای که فریاد میزنن بین مرده ها فرق نذاریم...
از پست و استوری آدمای جوگیری که از بحث کردن خسته نمیشن و همچنان برای تحمیل عقایدشون بر دیگران تلاش میکنن
از سست شدن روابط دوست هایی که به جای فکر به اشتراکاتشون، سر بی اهمیت ترین مسائل از هم فاصله میگیرن...
از سومین سالگرد فوت آیت الله هاشمی عزیزم که چنان بیصدا گذشت که انگار نه انگار آبادی بخش زیادی از مملکتمونو مدیونش هستیم
از غصه ای که هربار با اومدن اسمش وجودمو فرا میگیره از نبودش بین سیاست گذارانمون...
از فکر گرونی های بعد از انتخابات مجلس...
از ریسک فعالیت تو بازار بورسی که چنین واکنش هایی میده به هر اتفاقی...
از خبر مهاجرت ملی پوشامون و جدایی شون از تیم ملی به خاطر حجاب اجباری!
از حیوونای مظلوم و بیگناهی که تو آتیشای استرالیا گیر کردن و درختای بیچاره ای که سوختن و جنگلایی که نابود شدن و گونه هایی که منقرض شدن و مایی که هیچ کاری از دستمون برنیومد برای کمک به این کره ی زمینی که در نهایت برامون باقی میمونه!
از حسرت داشتن برفی که تو شهرای دیگه میاد و سوز و سرمای هواش به ما میرسه
از درگیری های همیشگی با اعضای لجباز شورای صنفی
از فکر به لیست فیلمایی که نمیرسم برم سراغشون
از تداخل تایم کلاس زبان با برنامه های دیگم
از دلتنگی برای نی نی
از تولد دیرهنگام به وقت ۱۸ دی ماه
از داشتن دوستایی که تو هر شرایطی میتونم باهاشون درد و دل کنم
از کتابایی که هنوز نخریدمشون برای امتحان
از سردردی که نمیذاره درس بخونم
از شب بیداری ها و ذهن آشفته ای که سر و سامون دادن بهش از توان من خارجه
و کلی حرفای دیگه ای که اینجا جای گفتنش نیست...!

واقعا چی بیشتر از نوشتن میتونه حال یه آدم درونگرا رو خوب کنه؟؟


تاریخ : پنجشنبه 19 دی 1398 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
از جمعه ، دقیقا از همین جمعه سیاه دست چپم عملا از کار افتاده 
انقدر خبرای تلخ خوندم انقد مرگ دیدم انقدر سیاهی پر کرده بود همه جارو 
انقد خودم با خودم کنار نمیومدم 
انقد فشار های شخصی روانی دورمو احاطه کرده 
که شبیه یه زندانی شدم که لحظه ب لحظه دیوار های سلولش داره تنگ تر میشه 

پریشب انقد دستمو حس نمیکردم گذاشتمش زیر تنم :)) بازم حسش نکردم 
انقدری که حتی به تست ام اس هم فکر کردم 
حالا وسط همه این شلوغی ها این لرزش مداوم ش بیشتر اعصابمو خورد میکنه 

ولی بجاش خودمو مجبورم کردم کلی درس بخونم ک تمرکزم اونجا باشه (الکی)
یه تولد بازی خوووب داشتیم دیروز ک خودش کلی انرژی منفی رو شست برد .
امشب ولی دیگه دردش انقد زیاد شده ک اشکام بند نمیاد 
بابام کلی با روغن ماساژش داده بستتش

کاش تو ی کشور آروم بودیم که انقد هر روزش اینجوری نبود 
که لازم نباشه از همه کانال هات لفت بدی تا تسلیت پشت تسلیت نبینی 
ولی باز بری اینستا پر باشه 
حتی گوشی تو خاموش کنی هم انقد از بچه تا بزرگ دارن درباره شون حرف میزنن ک نمیتونی از دستش فرار کنی 


از درسام بخام غر بزنم 
از 8 تا امتحانم 5 تاشو تو همین هفته خوندم ایشالا ک بازده داشته :))

پ.ن:اگ ی روزی ام اس داشتم بدونید خودم پیش بینی ش کرده بودم اینجا





و دیگر به هیچ چیز امید نیست




تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
پاییزی که گذشت 
فصل جالبی بود طولانی و پر از اتفاق های خوب و بد 
که تعداد خوب هاش بیشتر از بدی هاش بود 

مهر اتفاق خاصی نیوفتاد غیر اینکه اولین بار بدون دوستام و مستقلانه رفتم تهران و شبش برگشتم 
روز خوب و شیرین و جدید و پر از گرسنگی و کمی هم استرس 

اما آبان اوضاعش فرق داشت 
دعوت شدم برای سیمرغ دانشجویی که حدودا میشه گف مهم ترین اتفاقی که میتونه برای یه دانشجوی علوم پزشکی بیوفته !
و اکثر دانشجوها کل سال تلاش میکنن تا هر طور که شده با یه اثری برگزیده بشن و بیان تهران 
تا علاوه بر تئاتر ها و اجرای موسیقی های خفن مراسم از هفته اسکان تو یه هتل خوب بهره مند بشن. 

هتل ما میگفتن نسبت به سال قبل بدتره ولی بازم هتل تمیز خوبی بود ، البته فقط برای خواب هتل بودیم 
هشت صبح با اتوبوس میرفتیم فرهنگسرای خاوران و ده یازده شب برمیگشتیم 
که البته من دو روزشو نرفتم و با بچه های دانشگاه رفتیم ولیعصر گردی و کافه گیم و این جاهای جینگولی
اونم وسط تهران پر از التهاب و مامور و شیشه های شکسته از اعتراضات 
از نتیجه سیمرغ هم که بخوام بنویسم برای منی که همین طوری یه اثر فرستاده بودمو توقع نداشتم که برگزیده بشه .
شیش ام شدن تو کشور خیلی اتفاق فاخری بود برام .
باشد ک در این راه ثابت قدم بمانیم *_*

آذر 
ماه سختی بود ، ماه پر از فراز و فرود .
تازه برگشته بودم قم که یه اس مس برام اومد که نتایج فلان جشنواره رو در سایتش کنید 
تو اون جشنواره به 20 نفر اول جاییزه میدادن و رفتم تو سایت دیدم از بین 2120 نفر داستانم (که واقعا یادم نمیاد کدومو فرستاده بودم) 25 ام شده 
و بهم گفتن میتونید با پرداخت سیصد هزارتومن سرتیفیکیت دانشگاه فلان تو دانمارکو بگیرید !!
اگه جاییزه شو برده بودم با نصف پولش این کارو میکردم :)) ولی اینجوری زورم اومد ک پول بدم 
بعدش دو هفته بود یه کارگاه از طرف مجمع ادبی کانون های ادبی وزرات بهداشت برگزار شد 
که اسمم تو لیست اونایی که میتونن شرکت کنن دراومد 
:)) تازه یه داستانمم دادم به یکی دیگه بفرسته تا اون بیچاره هم اسمش دربیاد ! تا بتونه رایگان شرکت کنه 

پنجشنبه جمعه قبل شب یلدا تهران بودیم و یه کنسرت ، کنسرت گروه میرا ، به واسطه همون کارگاه دعوت شدیم 

چقد خواننده اش قشنگ از مولانا حرف میزد میگف این هفته برای پیروان مولانا هفته وصاله عشقه ؛ بهش میگن هفته عروسی ، چون شمس بلاخره به معشوق ش رسیده 

بعدشم که تموم شد با بچه های دانشگاه رفتیم کوروش گردی ، اکران فیلم هم داشتن بهرام رادان هم از نزدیک دیدیم چه پسر اقا و با پرستیژی بود ماشاالله
شبشم اسنپ گرفتیم بریم خابگاه دخترای دانشگاه شهید بهشتی که ماشین مون گم شد اقای اسنپ مهربون کلی ساعت 11 شب گشت تو خیابونا تا پیداش کردیم .
جمعه صبشم تا عصر دوباره کارگاه بودیم بعد برگشتیم قم .

به خودم برای اینهمه کم نیاوردنش آفرین میگم به این دارم صبوری رو بیشتر از قبل یاد میگیرم 
حتی برای خودم دوتا کتابم جاییزه خریدم 
ولی آذر کنترل خشم و عصبانیتمو از دست داد که اونم روش دارم کار میکنم .
نوشتم که یادم بیاد روز های خوب و خوش بیشتر از این روزای تباهی که داره میگذره 

پ.ن : اگه میبینید تو متن چهارتا دونه علائم نگارشی میبینید برای اینکه برا مینا دلبری کنم . 
تازه فک نمیکننم درست بکار برده باشمشون *_*

پ.ن دو : سرمای این پاییز منو چایی خور کرد یه چایی خور واقعی








تاریخ : جمعه 22 آذر 1398 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1398 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
دیشب رفته بودم پیش نی‌نی بمونم که مامان و باباش بتونن یذره بخوابن؛
در اوج بی‌حوصلگی داشتم به این فکر میکردم که ساعت ۸ صبح یه ارائه دارم و باید شروع کنم به خوندن کتابی که قرار بوده از ۳ هفته پیش خلاصه شو برای زینب بفرستم که پاورشو درست کنه! و الان ساعت ۱شبه و یدفه یادم افتاده!
با شرمندگی به زینب پیام دادم که بپرسم خودش درست کرده یا کلا بیخیالش شده
و در اون لحظه با جواب زینب فهمیدم که ارائه مون افتاده برای هفته ی آینده و برای همینم فعلا که میدونسته سرم شلوغه سراغشو ازم نگرفته ...
هیچ خبری بیش تر از این نمیتونست در اون لحظه خوشحالم کنه ^_^
و با پیشنهاد مامانم، تصمیم گرفتم حالا که صب ارائه ندارم و شب هم بیدارم، بیخودی نرم سر کلاس... و بخوابم 
ولی مشکل بعدی ارائه ی کلاس ساعت ۱۰ بود -_-
و متاسفانه حوصله ی خوندن کتاب اونم نداشتم و گفتم حالا تا فردا یه کاریش میکنم...
میخواستم به عطیه خبر بدم که بدونه صب نمیام و نگران نشه
چونکه بچم هر وقت دیر میکنم (یعنی همیشه) پیام میده : خانوم مجیدی، وِر آر یو؟
البته دیگه عادت کرده که تا ۲۰ دیقه تاخیر طبیعیه
ولی خب یادم رف که پیام بدم... تا صبح که داشتیم نی‌نی رو میبردیم پایگاه سلامت
و بهش خبر دادم که احتمالا به کلاس دوم هم نمیرسم
گفت پس همون ۱۱ونیم منتظرتم (قرار قبلیمون)
مامانم طبق معمول تذکر داد که اون گوشیو یکم بذار کنار، انقد نمیخواد برای کارای شورا وقت بذاری
گفتم اتفاقا این بار طوطی نیس، عطیه س
یه چند وقته کارم داره، هی نمیشه، من وقت خالی پیدا نمیکنم
مامانم یهو با تعجب نگام کرد گفت : خب چرا انقد برنامه هاشونو به هم میزنی؟؟
وقتی میگه کارت دارم ینی میخوان سورپرایزت کنن
پاشو برو دانشگاه شاید کیک گرفتن

خب مادر من! نباید بهم بگی که :/
شاید من طبق معمول نفهمیدم خب!
اصن خودم داشتم میرفتم دانشگاه دیگه...

عطیه گفته بود رسیدی دانشگاه خبرم کن
( خب الان میگم چقد ضایع! قطعا برسم دانشگاه خبرت میکنم دیگه، کار دیگه ای ندارم تو دانشگاه که... ولی خب متاسفانه اون موقع کاملا این حرفش برام طبیعی بود)

داشتم تو پارکینگ پارک میکردم که خانم طوطی زنگ زد
اتفاقا اونم از صبح پیام داده بود که کجایی؟ امروز نمیای؟
ولی جوابشو نداده بودم
چونکه این هفته سر نوشتن متن سخنرانیش برای مراسم روز دانشجو و هم چنین بیانیه ی شورای صنفی رُسمو کشیده بود... و من رسما بهش اعلام کردم که دارم چند روزی میرم مرخصی! و در کمال تعجب این بار حتی خودشم قبول داشت که دیگه زیادی تحت فشار بودم و هیچ مخالفتی نکرد
جواب ندادنم عمدی نبود، واقعا فرصت نکرده بودم آنلاین بشم
حالا زنگ زده بود باز کارم داشت
ولی گف که فقط ۲ دیقه طول میکشه، میخوایم بریم با مسئول سرویسا صحبت کنیم
گفتم باشه، بعدشم زود میرم پیش عطیه
سرمو با صحبت درباره ی پیامای کانال گرم کرد تا ساختمونا رو دور زدیم و رسیدیم
به فضای باز پشتش، که یدفه یکی داد زد: اومد اومد!
آهنگ پلی شد
با منظره ی جمعی از دوستان و هم‌کلاسی ها
بادکنک به دست
دور یک میز که روش یه کیک بزرگه و جعبه های کادو
دست و جیغ و خوندن تولدت مبارک
و همین طور که نزدیک میشدم فیلم میگرفتن
یه لبخند کج و یه نگاه چپ چپ به خانوم طوطی که ینی ناقلا، تو عم همدست بودی باهاشون؟؟
دستای از هیجان لرزونی که دیگه تحمل وزن کیفو نداشتن و همونجا رو زمین رهاش کردن
ذوقی که تو گلو مونده و رها نمیشه
مرسی بچه هاااا مرسیییی
بغل بغل بغل بغل...
تماشای جمع ده نفره ای که حدس میزدم احتمالا ۴ نفر باشن
عطیه، بهاره، مهشاد، فروغ
 فاطمه، فاطی (این دوتا فرق دارن باهم)
زینب، مرضیه، محدثه، یاسی

دقیقا حرکتی که آذر پارسال با همکاری بچه ها برای تولد زینب و محدثه و یاسی زدمو امسال رو خودم پیاده کردن 

و من باز هم رکب خوردم
سوپرایز کردن داره کم‌کم از مد میفته و هنوووز توجه کردن به این نکته ها رو یاد نگرفتم! خنگ شدم چرا؟
اون وقت تا یه جمله به مامانم گفتم که عطیه کارم داره، تا ته داستانو خوند 
حالا که اومدم خونه میگه خیلی هیجان انگیز نبود که میدونستی قراره سورپرایز شی؟
حقیقتا نه :/ هیجان انگیز نبود
یا حداقل نیم ساعت قبلش وقت فهمیدنش نبود!
هرچند دقیقا نمیدونستم که نقشه چیه و کیا در پشت صحنه مشغولن!

مهشاد میگه من حتی یه روز که داشتم نوتیفیکیشنای گوشیمو نشونت میدادم، اون بالا یه پیام اومد از گروه "تولد مینا"
و متاسفانه من حتی اونم ندیدم

با این کادوهای دوس داشتنیم، فهمیدم که خیلی قابل پیش بینی شدم
شاید لازم باشه یکم تنوع بدم به زندگی
ینی حتی همون رنگ لاکی که دوس دارم و بهش میگن "مینا پسند" 
( حالا اگه من بودم یادم نمیموند بقیه چه طیف رنگی از لاکو استفاده میکنن) 

عطیه میگف چون سرمایی ای گفتم برات جوراب بگیرم
غافل از اینکه بدونه من از قبل به بقیه دوستامم اعلام کردم که جوراب از همه چی بیشتر خوشحالم میکنه
حالا من با این جورابای بابانوئلیم کریسمس کجا برم؟؟!

اون موقع که خبر دادم نمیام، نمیدونستم باعث نگرانی این همه آدم شدم 
و چند نفر فک میکنن رو تک تک کلماتی که قراره عطیه بهم پیام بده!
چن تا ویدیو هم ضبط کردن قبل از اینکه من بیام، ولی هنوز ندیدم
میگن برا اینکه بکشونیمت دانشگاه به فروغ گفتیم زنگ بزن بگو یه جلسه یهویی (فورس ماژور) برا شورا داریم
ولی خوبه که خودشون فهمیدن اینجوری دیگه اصلااا نمیام دانشگاه

خبرها حاکی از آنست که همون ساعت ۱۲ ظهر، دوستای مریم تو تهران هم داشتن براش تولد میگرفتن!
آدم بعضی وقتا واقعا باورش میشه که ما دوتا دوقلوییم

و در آخر

اول اینکه بخدا انقدم پیر نشدم!
شمع ۲۲ مو نگه میدارم برای تولد سال بعدم

دوم ببخشید که چندین روزه هی میگید بریم بیرون و هربار چون من کار داشتم کنسل شده و شما هی با کادوهاتون اومدید دانشگاه و برگشتید خونه 

سوم مرسی که رفتید پیشواز و برنامه ی تولدو از برنامه ی شلوغ هفته ی بعدم با ۲تا امتحان دانشگاه و ۲تا امتحان کلاس زبان و ۲تا ارائه و ۵تا آزمون آنلاین و کامل کردن جزوه های ناقص و بازدید کارخونه و کارگزاری بورس و مهمونی نی‌نی و دندون پزشکی و مراسم شب یلدای مدرسه ی خاله حذف کردید!

همین دیگه :)


تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1398 | 06:37 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
زندگی، حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده اش می‌گیری، 
حتی وقتی نمی‌خواهی اش، از نا امیدی‌های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است.
 آدم‌هایی که از بازداشت‌های اجباری برگشتند، دوباره زاد و ولد کردند. 
مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، 
دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش بینی‌های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.

کتاب من او را دوست داشتم 
آناگاوالدا 


این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : پنجشنبه 14 آذر 1398 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
بعد از این کوچه های تنگ 
بعد از خونه های سرد
بعد از این آرزوی مرگ 
بعد از این بارون سنگ 
یه نوری از امید هست


تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1398 | 02:04 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1398 | 06:58 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
اومدم بگم درسته خیلی غر غرو شدیم 
ولی پاییز قشنگ طولانی بود 
که هنوز بیست روز ازش مونده 
ولی خیلی خوش گذشته 
همین 


این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1398 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
یه پست بلند طولانی نوشتم از ریز خاطرات این یه هفته خووب پر ماجرا 

و بله قبل سیو شدن پرید 


هشتگ غر
هشتگ امتحان اپید 




تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1398 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
چقد قشنگه همه بچه های کرد با لباس محلی قشنگ شون اومدن 
همه خیلی متحد تو سالن انتظار شروع میکنن اهنگ کردی خوندن 
کاش کرد بودم *_* چقد کرد ها خوبن 


تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1398 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
مهسانِ کلاس زبان، همون دبیرستان ما قبول شده
حواسم نبود اومدم ازش بپرسم: دبیر فیزیکتون خانوم جندقیانه؟؟
.
.
.
امروز دومین سالگرد فوت خانوم جندقیانه
مرض دارم انقد با خودم تکرار میکنم تا واقعا باورم بشه؟!؟


تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1398 | 02:07 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
چه راحت اینترنتمونو قط میکنن و هیچ کاری از دستمون برنمیاد :)


تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1398 | 02:16 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : جمعه 17 آبان 1398 | 11:38 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 15 آبان 1398 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 4 آبان 1398 | 03:10 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1398 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
دیشب تو اسپایدر من میگف 
گول زدن آدم هایی که خودشونو گول میزنن خیلی راحته 

فکر کردم مثل همه این روزایی که نشستمو دارم فک میکنم فکر کردم. ک فقط تو یه موضوع انقدر از خودم ضعف نشون دادم انقدر قدرت از بدنم خارج شده 
انقدر خودم رو قانع کردم انقدر خودمو گول زدم 
که حالا با ساده ترین اتفاق ها هم ذوق میکنم 
کجاس اون دختر ایده ال گرای قوی !
نمیتونم برای اون موضوع کاری بکنم حداقل الان که انقد زورش زیاده نمیتونم 
ولی میتونم هلش بدم ی گوشه از ذهنم . حداقل کاری که میتونم انجام بدم اینکه نزارم روی بقیه کار ها و اتفاق های زندگیم تاثیر بزاره 
درستشم همینه ؛ من هنوز نمیدونم از اون موضوع چی میخوام و دلم میخواد که به کجا برسه 
ولی میدونم دیگه باید بفرستمش گوشه رینگ 
بزارم بقیه اتفاق ها به روند عادی شون برگردن فارغ از همه چی 


یه قسمت از فیلم big little lies. بود 
که رواشناس به زنه میگف اون موضوع چقد آزارت ؟ همین الان تصورش کن تو ذهنت 
آیا دوست داری دوباره اتفاق بیوفته ؟ زن سکوت میکنه 
روانشناس میگه حالا اون قضیه رو دوباااره تصور کن ولی به جای خودت دوست صمیمی تو بزار تو ماجرا دوست داری دوباره اون اتفاق بیوفته ؟ 
زن : معلومه که نه هر جور شده نجاتش میدم 
+: پس چرا به آزار دادن خودت ادامه میدی 

 کلا جلسات مشاوره اون فیلمو خیلی دوس داشتم 





تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1398 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1398 | 10:17 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
قبلا یبار تو تهران رفته بودم کافه ای که بشه توش سیگار کشید اکثرا اونجا ازاده  
با اینکه به شدت از هر دودی سرفه ام میگیره و ترجیحم اینکه کسی جلوم سیگار نکشه ولی خب پیش میاد دیگه 
 خوبی اونجا این بود ک ی فضای بزرگ داشت با میز های دور از هم 
 ‏که پراویسی هر میزی حفظ میشد و آدم ها سرشون تو کار خودشون بود و یه رنج خاصی میومدن و صدایی از کسی بلند نمیشد 
 ‏اما امروز که بخاطر یکی از دوستای دبیرستانم رفتیم کافه پیاده روی تو بلوار امین ک سیگارش آزاده و امتیاز مثبت ای که داره قیمت کم غذا های خوبشه که واقعا هم کیفیت خوب داشتن 
 ‏فضای کوچیکش به شدت آزار دهنده بود و سیستم تهویه ضعیف داشت و تنها خوشحالیم این بود ک زیر کولر نشستم تا بتونم نفس بکشم 
چیزی که اعصابمو خورد کرد تا بیامو بنویسم 
آدم های بیشعوری بودن ک فک میکردن سیگار بکشن شاخن دختر ابلهی که سن خودش ب زور به 20 میرسید با پسر بچه ای ک 9 سالشم نشده بود هنوز پا میشه میاد تو کافه ای ک همه فضاشو دود گرفته و خودش سیگار شو گرفته دستش و دودشو هی میده طرف صورت بچه 
دوس داشتم پاشم مشت بکوبم تو صورته دختره ک حداقل دودتو اینور فوت کن 
اون پسر بیچاره هم فقط نشسته بود سرشو انداخته بود تو گوشی و آروم بازی میکرد و دختره از پنجره زل زده بود بیرون
مورد دوم دختر هایی بودن ک فک میکنن هر چی فحاش تر باشن و حرف های زشتشون از میز خودشون صداش به بقیه میز ها برسه خیلی کوول و خفن به حساب میان 

خلاصه ک همین !  ولی ویو بسی قشنگ به خیابون سر سبز بلوار داشت و دوس داشتم میشد بدون دود و آدم های مزخرفی که مثلشون هر روز داره تکثیر میشه ساعت ها بشینم تو کافه و شربت بهار نارنجمو بخورم و بنویسم .

وقتی برگشتم خونه تا تیشرت زیر مانتو مم بوی دود گرفته بود :| همینم مونده بود آش نخورده و دهن سوخته بشم 
رسیدم خونه با سیل عظیمی از مهمون روبرو شدم:))) ک باید باهمشون روبوسی میکردم !
 :)



تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1398 | 01:03 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : دوشنبه 1 مهر 1398 | 02:16 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿
دیگه کم کم پاییز هم داره میاد 
و به قول جمشید:
مهر، آبان، وای از آذر...



الکی گفتم
هیچ حس خاصی به آذر ندارم
حتی اگه دست خودم بود، تاریخ تولدمو به اردیبهشت منتقل می‌کردم!


تابستون امسال یکی از بهترین تابستونایی بود که گذروندم
و اولین دلیلش اینه که اصلا حسرت خواب ندارم
یه دل سیییر خوابیدم، هر ساعتی از شبانه روز که دلم خواست
کلی هم از خودم تشکر کردم هربار که به خودم خوابیدنو جایزه دادم 
و هیچ کس هم باهام کاری نداشت خداروشکرررر به جز این دبیر شورای صنفی مون که زورش به بقیه نمیرسه و یک سره به من زنگ میزنه تا کارا رو انجام بدم
ولی خب اونم مشکلی نبود قطع میکردم
خب معلومه که خوابم در اولویته

دوم
تصمیمی که هنوزم خیلی ازش راضی ام
و اونم این بود که سرمو با کلاس رفتن شلوغ نکنم
هرچند تا وسطای مرداد هم به محض تموم شدن یه کلاس باید میدوعیدم که برسم به کلاس بعدی ولی همون یک ماه و نیم بعدش خیلی لذت بخش بود
حس رهایی
بدون فکری که درگیر کارای کلاس و رفت و آمدشه

سوم
روتختی نازنینم که از دوسال پیش برنامشو داشتم بالاخره دوختم
با اون کوسن های گوگولیش
البته خیلی زمان برد و حالا حالا ها سراغ دوختن چِل تیکه نمیرم
ولی حالا اتاقمو خیلی بیشتر از قبل دوس دارم

چارم
با دخترخاله جانِ جانان در زمینه ی درست کردن دستبند خودکفا شدیم تا اون دستبندای زشت و گرون بیرونو نخریم دیگه!

پنجم
یه عالمه کاردستی و عروسکای گوگولی نمدی درست کردیم با زندایی کوچولو
که با کمک هم سیسمونی پسردایی تپلوی کچلی که تو راهه رو درست کنیم
لاو یو خیلی زیااااد
بیا که خیلی خیلی منتظرتم
قراره خاله بشم آخه

شیشم
کلی فیلم دیدم!
دارم یاد میگیرم فیلم دیدنو به برنامه های زندگیم اضافه کنم
البته بیشترش فیلمای مارول بود که ذاتا انقد جذابن که آدمو میکشه سمت خودش ولی خب بازم تونستم گام مثبتی بردارم در راستای واچینگ موویز و تقویت لیسنینگم که واقعا اثرات مشهودی داشته.

هفتم
تجربه ی حس خوب درآمدی که حاصل دانش و مهارت خودته

و هشتم
بعضی از غذاهایی که بلد نبودمو تو این مدت یاد گرفتم و درست کردم.

از بچگی عدد ۸ ُ خیلی دوس داشتم
پس همینجا دیگه تمومش میکنم
ولی خیلی از کتابام نخونده باقی موند!
که نکته ی منفی تابستونم بود
من شرمندم

فردا میرم دانشگاه
نه به قصد حضور در کلاس!
بلکه برای استقبال از نودانشجویانی که میان برای ثبت نام
انگار همین دیروز بود
مهر ۹۶ که با زنداییم رفتم برای ثبت نام
هییییچی نمیدونستم از دانشگاه
چقد بچه بودم!
روز اول حتی تا در کلاسم منو برد
هعی... ۲سال گذشت
پیر شدیم! (اما بزرگ نه؟)


تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور 1398 | 12:33 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا )
از دفعه قبلی که رفته بودیم خانه معما و نرگس باهامون نبود 
و اونجا خیلی بهمون خوش گذشت 
قرار شد صبر کنیم تا دفعه بعد حتما نرگس برای اتاق ساواکش باشه 
نرگس اینا درگیر اسباب کشی بودن 
برای همین هی تاریخش عقب تر میوفتاد، توی مرداد ماه قرار شد بریم 
که چون تولد نرگس نزدیک بود من به مینا گفتم خوب نمیشه اگ کیک بگیریم و ببریم اونجا سورپرایزش کنیم ؟
گف چرا ولی هنوز خیلی زوده اگه دیرتر هم رفتیم مشکلی نداره خلاصه که نشد تو مرداد بریم و همه باهم جمع نشدیم تا از تولد نرگس گذشت...

شنبه دوباره تصمیم گرفتیم که خب جمع شیم بریم خانه معما اتاق ساواکش 
یکشنبه برای 25 شهریور یعنی دوشنبه اش اتاق رزرو کردم 
بعد همین جوری که به مینا پیام میدادم کاش برا نرگس کیک بخرم بیارم 
کیانا زنگ زد گفت مگه نگفته بودی نرگسو سورپرایز کنیم پس چیشد ؟
گفت من برای تو و مریم و مینا کیک پختم حالا دوست دارم برای نرگس هم کیک بپزم 
پاشو بیا خونمون کیکو آماده کنیم 
ساعت چند بود؟! هشت شب 24 شهریور ما تازززه تصمیم گرفتیم کیکشو بپزیم 

البته که به قول مینا ما آدم های شب زی هستیم و خداروشکر که کیانا همیشه مواد اولیه اینجور چیزا رو بی کم و کاست تو خونشون داره 

القصه : کیانا اومد دنبالم رفتیم خونشون ؛ مینا هم جایی کار داشت گفت اگه بشه بعدش حتما میام. بعد به زینب پیام دادم که حالا اگه دوست داشت به ما ملحق بشه 
از 8 و نیم تا 9 به طور معجزه آسایی دو نفری کارا رو سریع انجام دادیم و تو نیم ساعت کیک مون تو فر در حال پخت بود 
زینب که اومد بستنی خوردیم بعدش رفتیم با بژی فلافل خریدیم برگشتیم خونه 
ولی دیگه شروع کردیم به ور رفتن 
درسته کار زیاد بود ولی میشد سریعتر هم انجام بشه :))
مینا و مریم ساعت ۱۰ و نیم شب اومدن پیشمون کمک و شروع کردیم آماده کردن تزیینات روی کیک که خیلی جذاب و خفن طور بودن و به اندازه ی کافی ازشون عکس استوری کردم 
نمیخاد دیگه اینجا شکلشو توصیف کنم 
مینا 12 و نیم برگشت خونشونو من ساعت ۲ رفتم خونه ولی هنوز یذره از کارای کیک مونده بود که زینب و کیانا بچم تا ساعت سه و نیم صبح مشغولش بودن 
که زینب همونجا خوابید دیگه 

فرداااش قرار شد مینا بره کادو گوگولی شو بگیره تا مونوپولی رو به نرگس یاد بدیم ظهر رفت خرید ولی من کادومو نگرفته بودم 
شب قبلش برای بردن کیک با خانه معما هماهنگ کردم و تصمیم گرفتم بعد از تحویل کیک برم از طبقه بالای پاساژ آسیا هنذفری های که میخواستم به بچه ها بدمو بخرم 

ساعت پنج و بیست دیقه کیانا و بژی اومدن دنبالم رفتیم شیرینی بلوط که شمع طلایی بگیریم تا به کیک بیاد 
ساعت پنج و چهل دیقه رسیدیم خانه معما؛ خوبیش این بود نگران نبودیم که با بچه ها برسیم چون ب مینا گفته بودیم دیر تر بیاد 

رفتم تو خانه معماااا ( کیانا رفته بود ماشینو پارک کنه) درو که با یه دستم باز کردم و با اون یکی دستم کیک به اون قشنگی رو گرفته بودم که نیوفته 
یا تعداد زیادی کله آدم مواجه شدم :| که برگشته بودن سمت منو نگاهم میکردن 
بی اختیار بلند گفتم سلام 
خانم مسئول اونجا اومد کیکو از دستم گرفت و شروع کرد از قشنگی ش تعریف کردن گف وا چرا جعبه نداره 
گفتم اخه خودمون درستش کردیم  دیگه بیشتر ذوق کرد 
بعد آقای مسئول اونجا اومد گف بیا تو اتاق برات توضیح بدم کیکو کجا میزارم 
پرسیدم اینجوری معمای اتاق برای خودم لو نمیره ؟ 
گفت نه بیاین شما... رفتم تو اتاق کیانا هم اومد شروع کرد توضیح دادن 
که وقتی اون میز پایینی رو رمزشو پیدا کردی باز شد یه رمز جدید تو کشو هست که اونو باید بدید دوستتون باز کنه 
کیکو میذاریم تو کشو بالایی
گفتم خیلی طرح خوبیه ولی چون بازی طولانیه یدفعه اگه دیر به رمز برسیم 
کیک مون آب میشه 
نمیشه خودتون بیارید تو اتاق؟! یذره فک کرد گف از در اصلی که نه نمیتونم 
اتاق دو تا در داشت 
اقاعه گف خب باشه پس شما بدونید هر وقت لامپ ها خاموش شد قراره از این یکی در کیکو بیارم 

شمع ها رو هم دادم دست اقاعه گفتم پس لطفا با شمع روشن بیارید 
 بعد با کیانا رفتیم بالا هنذفری بخریم 
اقای خانه معما هم دو دیقه بعد پشت سر ما اومد به فروشنده گفت اینا مشتری های منن هااا هواشونو داشته باش! بعد رفت :)) 
قیمت هایی که مغازه داره قبلش به ما گفته بود 
150 
55
25 بود چیزایی که میخواستیم بخریم
 بعد از اینکه سفارش شدیم 
بهمون اون 150 ای رو گفت شما دیگه 70 بدید 
خدای من یعنی چقد رو همه چیز سود الکی میگیرن !!!!!
 تا کارمون اونجا تموم شد بچه ها هم رسیدن رفتیم پایین بازی رو یذره توضیح داد و گفت گوشی هاتونو تحویل بدید برید تو 

( قبل اینکه بچه ها بیان بهش گفته بودم من میخام از لحظه آوردن کیک فیلم بگیرم کلی ادا اومد که نه نمیشه گوشی ببری تو اتاق و اینا گفتم من نمیدونم دیگه ما دوس داریم این صحنه رو فیلمشو داشته باشیم  گفت خب قبول پس بعدش هم میام کیکو ازتون میگیرم میزارم تو یخچال هم اینکه گوشی رو بده من گفتم باشه قبوله ) 

مینا گوشی شو یواشکی جوری که نرگس نبینه آورد تو و شروع کردیم به بازی... 
بازیش زیادی برای مایی که فکر مون درگیر سورپرایز کردن بودو نمیتونسیم تمرکز کامل مونو بزاریم رو تحلیل کردن اون حجم از اطلاعات، مناسب نبود و دیگه اخراش قند خونمون رسیده بود به کف زمین :))) داشتیم بداخلاق میشدیم 

به مینا هشدار دادم که تا لامپ ها خاموش شد گوشی رو درار فیلم بگیر 
نیم ساعت چهل دیقه اینا گذشته بود که بوووم لامپ اتاق خاموش شد صدای شکنجه از پشت اون در آهنی میومد و نور قرمز از بالای پنجره اش به اتاق تابیده میشد و بچه ها که خبر نداشتن کیک قراره بیاد هی جیغ میکشیدن یه دستی که تو نور قرمز شده بود از لای نرده ها اومده بود تو اتاق ، یه چوبو تق تق محکم میکوبید به در!
زینب به شدت جیغ میکشید ، نرگس ترسیده بود رفته بود عقب 
هی بش میگفتم بیا باهم بریم درو باز کنیم میگف ولم کن خودت برو، بعد خودشو میکشید عقب 
از من اصرار :| از اون فرار
صدای لولای در اومد و یدفعه آقاهه کیکو با شمع های روشنش آورد تو 
نرگس با قلبی که داشت از دهنش درمیومد از شدت ترس سورپرایز شد  بینگو 

تازه خوب شد آقاهه قبلش به حالت اخطار پرسیده بود: ترسو که نیستید؟؟

به نرگس گفتیم آرزو کن، گفت آرزو میکنم هرچه سریعتر از این اتاق ترسناک بریم بیرون
شمع هارو فوت کردیم کیکو گذاشتیم کنار بقیه بازی رو حل کردیم از اتاق اومدیم بیرون 
چون همچنان جمعیت زیادی اونجا بودنو اگه همونجا کیک میخوردیم باید به همشون میدادیم تصمیم گرفتیم که بریم بیرون
 با یاسی و بژی رفتیم سمت بستنی زنبیل آباد خسته و کوفته 
زینب و مریم رفتن با مدیریتش حرف زدن که مشکلی نیس کیکو بریم تو اونم گف ن بیاد 
و این قصه به صرف کیک تمام شکلاتی رویایی و موکا و لته و هات چاکلت که مهمون خانم متولد شده بودیم به پایان رسید 






تعداد کل صفحات : 21 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • پوسته های وطن
  • تنگ
  • ضایعات
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو