خب!
لازم شد که بیام تاریخ امروزو در کنار خاطرات دیگه م ثبت کنم
چون که امشب یه دستاورد جدید داشتم!

برای اولین بار جریمه شدم 

کنار یه خیابون معمولی همه پارک کرده بودن، یه جا خالی شد، من پارک کردم!
ولی مث اینکه پارک ممنوع بوده و من اصلا حواسم نبوده؛
و 20 تومن جریمه شدم 
تازه وقتی رسیدم خونه دیدم عههه یه کاغذ رو شیشه س !
منم آوردم چسبوندمش رو در یخچال تا درس عبرتی بشم برای سایرین !



یک ماه از تولدمون‌ میگذره اما هنوز دوتا بادکنک شیطون، با پررویی تمام، برا خودشون آزاد و رها میچرخن تو خونه...
مقاومتشون ستودنیه!


از اثرات اندیشه خوندن اینه که فهمیدم من چقد به تفکر لیبرالیسم معتقدم!


امروز اولین امتحانمو گند زدم
باشد که رستگار شوم...

یادم نمیاد تاحالا هیچ امتحانی رو انقد بد داده باشم!
حتی نمیتونستم حساب کنم چن نمره نوشتم! فقط میدونم که پاس میشم...
ینی اگه پاس نشم خیلی ناراحت میشم از دستش 
ولی میدونم این کارو نمیکنه... هرکی رم بندازه، به من نمره رو میده!

استاد زرنگگگگ... بعد امتحان سریع از گروه لفت داد 

آخه نه آمار درس سختیه، نه ما بچه های خنگی هستیم !!
پس چرا باید سوالای امتحان انقد غیرقابل فهم باشه؟!
یه استاد چجوری میتونه کلاسشو به کارای بیهوده بگذرونه به جای درس دادن، بعدم راحت قبل امتحان یه جزوه بده دست دانشجوهاش بگه خب اینو بخونید بیاید امتحان بدید ... و رسما هرچی یادگرفتنو خودشون خوندن!
چطور میتونه حتی کلاس حل تمرین روز قبل امتحانم یدفه کنسل کنه با وجود اینکه بچه ها فقط به خاطر اون پاشدن از شهرشون اومدن!
و چطور میتونه فرداش ساعت ۱۲ یدفه خبر بده که ساعت ۱ کلاس تشکیل میشه؟
 -_-
بعضی از بی مسئولیتیا و وقت نشناسی ها رو واقعا درک نمیکنم...


چقدر یه آدم میتونه باشعور و فهمیده باشه که ساعت امتحانو بذاره بعدازظهر!
و همچنین برعکسش برای اونی که ۸صب میکشونتت سر جلسه امتحان!
( من چرا اصن عصاب ندارم؟ بخاطر اینه که این شبا تا صب بیدارم؟!؟ )


کاش یکم برا امتحانا استرس داشته باشم!
کاش یکم نمره م برام مهم باشه!!
نگران خودمم :/


تاریخ : چهارشنبه 26 دی 1397 | 04:54 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
ما یه گروه بزرگی داریم، به اسم "بچه های دیدار"
من با همشون دوستم (البته بیشتر دوستای مریمن)
اکثرشونم دوستای راهنمایی و دبیرستان بودن و تا الان باهم در ارتباط بودیم
این جمع از طرف معلم دینی و قرآن راهنماییمون (خانوم معتمد) تشکیل شده و این بچه ها چندین ساله که ۴شنبه ی هرهفته میرن به خانواده ی یه شهید سر میزنن!
در واقع میرن به دیدار خانواده ی شهدا و از داستان زندگیشون میپرسن و ماجرای شهادتشونو میشنون و حرفا و توصیه هایی که کردنو ....
بعدشم کلی متحول میشن!!
مریم یه چن باری باهاشون رفته بود
اما از اون جایی که من اصن تو این فازا نیستم، هیچ وقت نشده همراهشون برم!
بیچاره ها کلی هم اصرار میکردن، ولی هربارم که تصمیم گرفتم برم، یا کاری پیش اومده یا با یه کلاسی تداخل داشته!
ولی تو تولدا و عروسیا و مهمونی های دیگه بودم تو جمعشون...
این بار هم یه مناسبت جدید داشتیم!
خودمون اسمشو گذاشتیم گودبای پارتی مجردی
از طرف یکی از بچه ها ( که اتفاقا اصلنم بهش نمیخورد بخواد مث این رسم و رسومای خارجی عمل کنه!) ۵شنبه دعوت شدیم به یه کافه ای برای اینکه بعد از مدت ها همه جم شن دور هم و روز قبل از بله برونش ببینیم همدیگه رو!
من چون تو گروهشون نیستم، از طریق مریم دعوتم میکنن؛
مریم هم که نه واتساپ و اینستاگرام داره، نه گروهای تلگرامشو چک میکنه، نه حتی وقتی بهش زنگ میزنی جواب میده -_-
خلاصه که ما باخبر نشده بودیم
تا اینکه اول هفته تو کلاس زبان من از زینب خودمون شنیدم و گفت حتما بیای هاااا 'زینب ولی' رسما دعوتتون کرده، اصن تارف نکنین!
منم گفتم باشه ببینم چی میشه، آخر هفته که مریم از تهران برگشت خبر میدم؛
باز تو باشگاه زینب یادآوری کرد و گفت که زینب ولی خیلی اصرار کرده که حتما باشید و اگه نیاید واقعا ناراحت میشه؛ گفتم باشه خب میایم، دوست قدیمیه بالاخره...
۴شنبه صب که با بچه ها رفته بودیم بیرون، معصومه سادات گف فردا حتما بیاید دور هم باشیم...
ما که شبش قرار بود بریم یه مهمونی خونوادگی، گفتم قبلشم یه سر میریم اونجا!
وقتی که مریم اومد قم، زینب لطیفی اومد خونمون ببینتش بعد از مدت ها و یه خبری بهش بده و یه چیزی قرض بگیره...
من که خونه نبودم ولی فهمیدم اون زینبم باز مریمو دعوت کرده که فردا حتما باشید تو جمعمون...
گفتم من که امروز ترم ۳ دانشگام رسما تموم شد، اینم بهونه ای میشه برای جشن گرفتن!
۵شنبه بعدازظهر شد؛
قرار بود یا ما بریم دنبال زینب، یا زینب بیاد دنبال ما...
بابای زینب ماشینو برده بود، ماشین ماعم تعمیرگاه بود
تصمیم گرفتیم با اسنپ باهم بریم؛
قرار بود ۴ حرکت کنیم، ولی با تاخیر ما، بالاخره ماشین از تعمیرگاه برگشت و ۴ونیم رفتیم دنبال زینب
گفتیم زشته که دست خالی بریم، حداقل یه دسته گل بگیریم برا زینب ولی!
زینب گف نه نمیخواد امروز، هممون کادو هامونو برای جشن عقدش باهم میدیم؛ مریم پرسید عقدشون کیه؟ زینب گف نمیدونیم که! فردا تو بله برون مشخص میشه...
تو راه مریم زنگ زد به زینب لطیفی، فهمیدیم اونا هم هنوز نرسیدن و فقط ما نیستیم که دیر کردیم!
مریم میگف من روم نمیشه بیام تو جمع این بچه های خونه شهید!
هیچ وقت نیستیم ولی بازم برای جشناشون دعوتمون میکنن؛
زینب میگف خب منم نیستم... ولی ببین با خوشحالی میرم!

وقتی رسیدیم، زینب زنگ زد به یکی دیگه از بچه ها و آدرس دقیق دقیقو پرسید و گف که ما داریم پارک میکنیم، میایم الان...
مریم جلوتر میرف
زینب گف عزیزم صب کن باهم بریم دیگه!
باهم رفتیم تا دم در شیشه ای کافه
من یه لحظه سرک کشیدم دیدم اوووو همه ی بچه ها هستن! چقدم تعدادشون زیاده!
فقط نمیفهمیدم معصومه سادات چرا داره فیلم میگیره؟!
زینب درو برامون باز کرد و یدفه...
"تولدتون مبااااارک"
دست و جیغ و سروصداااا


مریم که یهو از خنده منفجر شد و رف اون ور...
من همین جوری وایساده بودم با یه لبخندی که هرلحظه کشیده تر میشد و چشمای گرد شده از تعجب نگاه میکردم به چهره ی تک تک بچه هایی که همشون داشتن با یه ذوقی به ما نگاه میکردن و منتظر بودن ما بریم تو
دونه دونه بغلشون کردیم و کلی تشکر کردیم؛
انقدررر شدت هیجان اون فضا بالا بود که من طبق معمول اشک... اشک....
مریم هم خنده و گریه ش با اشکاش قاطی شده بود!

در دقیقه ی اول ورودمون خیلی برام جالب بود همه ی اون دوستای دور و نزدیکو کنار هم می دیدم
دقیقه دوم خیلی عجیب بود که دیدم تولد ما رو یادشون بوده و تصمیم گرفتن که تو لحظه ی ملحق شدن ما به جمعشون اینجوری تبریک بگن!
در دقیقه ی سوم دیدم که دوتا کیک کوچولوی ناز و چن تا کادو رو میزه!
فهمیدم مث اینکه قضیه جدی تر از یه تبریک هیجان انگیزه!
و چن دیقه بعدش
تاااازه فهمیدم که اصن اساس این دورهمی امروز، تولد ما بوده!!!
ینی هیچ عروسی ای درکار نیست و زینب ولی بیچاره فقط طعمه ای بوده برای کشوندن هر دوتای ما به اونجا و اصن دعوت کننده ی اصلی، خود زینب بوده !!!
جل الخالق!
چه کارایی میکنن مردم!
اییین همه نقشه کشیدن برای سوپرایز کردن دوتا مشنگ به معنای واقعی کلمه
که با این همه دعوت و اصرار برای اومدن هیچ شکی نکردیم و البته هیچ توقعی هم نداشتیم!
چقدم عذاب وجدان داشتن و شرمنده بودن که دروغ گفتن!
زینب زارعی رو تو راه باهامون فرستادن که بتونن باهم هماهنگ باشن...
زینب لطیفی اومده حضوری ما رو دعوت کنه چون احتمال میداده ما یه وخ نیایم!
و زینب ولی آروم و خجالتی بهونه ای شده که میدونستن ما به خاطرش میایم حتما!
اصلا فکرشم نمیکردم که تولد ما هنوز ادامه دار باشه و این بچه هایی که ما اکثرا نیستیم تو جمعشون، انقدر مهربون باشن و انقدرررر به یاد ما باشن که بخوان زحمت هماهنگیا و کیک و کادوهای تولدو بکشن!

عاشق اون شمعای عجیبی شدیم که آتیشش همرنگ شمعش میشد!
شمع بنفش رو کیک من همرنگ اتاقم،
شمع قرمز رو کیک مریم همرنگ اتاقش؛
چقدر دوستای باذوقی داریم !

شلوغ کاریای تولد ما که تموم شد، یدفه کافه منه یه کیک دیگه آورد گذاشت جلوی ریحانه سادات و یکی از بچه ها یه باکس گل و کادوی دیگه تقدیم کرد بهش!
شد یه سورپرایز تولد دیگه، البته ۳روز قبل از تولدش...
ولی اون کاملا توقشو داشت :/

و چقد خوب شد که ما با تاخیر رسیده بودیم!  چون قبلش زینب لطیفی و مطهره و عارفه منتظر تکمیل شدن باکس گل ریحانه سادات بودن تو گل فروشی!

جای فاطمه مون (که همین دو هفته پیش مامان شده) و فائزه و نرگس و کیانا هم خیلی خالی بود

من آرزو کردم خدا همیشه این جمع قشنگو کنار هم نگه داره
و مریم آرزو کرد خدا شعور مجددی عطا کنه که قدر این دوستامونو بیشتر بدونیم!


_ اینم از تولد ۶ دی مون!
 اینکه انقد با جزئیات تعریف کردم، چیزاییه که بعدا تازه یادم اومده
وگرنه همون لحظه ی وقوعشون اصلا توجه نکرده بودم!


تاریخ : جمعه 7 دی 1397 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
یه روزایی مث امروز
وقتی ناهار سلف دانشگاه به درد نمیخوره
( مثلا دوتا گزینه هاش قورمه سبزی و کباب مزخرفشه)
غذا رزرو نمیکنیم
و طبق قرار نانوشته ای، با چن تا از بچه های کلاس میریم بیرون ، خودمونو تحویل میگیریم
مثلا از دوهفته پیش معلوم بود که دوشنبه ناهار نداریم و قراره بریم بیرون!
روزای عادی وقتی برای ناهار دانشگاهیم، مث یه دانشجوی گرسنه ی خسته، ساعت ۱۱ونیم میریم ناهارمونو میخوریم!
ولی امروز قرار بود بعد از امتحان بریم و امتحان هم ۱۱ تموم شد!!
و از اون جایی که هیچ رستورانی خارج از دانشگاه ساعت ۱۱ ناهار نمیده :/
قرار شد بریم کافه، پَست فود بخوریم...
سوار ماشین شدیم و یه مقصد تعیین کردیم و رفتیم؛
یکی دیگه از بچه ها هم که بیرون بود، قرار شد خودشو برسونه!
 رسیدیم ، پیاده شدیم
در ماشین قفل نمیشد -_-
بچه ها رفتن تو
من موندم یکم با درهای ماشین کلنجار رفتم تا قفل بشه
وقتی رفتم تو، بچه ها جا پیدا کرده بودن و داشتن دوتا میزو به هم میچسبوندن تا بزرگتر بشه و به تعداد خودمون صندلی بچینن دورش
یه کیک و یه جعبه کادو هم روی میز بود!
گفتم بچه ها خب بریم یه میز دیگه، اینجا ملت میخوان تولد بگیرن!
تا این حرفو زدم، یدفه ساکت شدم 
تا چن دیقه فقط همینجوری ساکت مونده بودمو دوستامو نگاه کردم!
بعد شروع کردم به خندیدن
 که چجوری میتونم انقدررررر گیج باشم!
اصن حواسم نبود ممکنه برای من باشه!
تو این دو سه روز ، صد تا پیام تبریک جواب دادم ولی نمیدونم چرا انقد یادم میره که تولدمه
چون توقع نداشتم همکلاسیام چنین برنامه ای داشته باشن، خییییلی غافلگیر شدم
 مرسی بچه ها
مرسی که برام یه خاطره ی قشنگ دیگه از تولد ۲۰ سالگیم ساختین
مرسی که انقد خوب سلیقه مو میشناسید
مرسی بابت کادوی گوگولی دوسداشتنی تون
مرسی بابت اون شمع بادکنکی "بنفش"
مرسی مهشاد که انقد حرفه ای جدا از ما و زودتر رفتی تا فضا رو برای رسیدن ما آماده کنی!!
میگفتن ما از دیروز انقد سوتی دادیم، فک کردیم تو فهمیدی دیگه!
کی؟
من؟؟؟
تو بگو یک صدم درصد
هنوز دوست باهوشتونو نشناختین!

فقط الان که دارم فک میکنم تنها چیزی که یادم میاد اینه که تو راه رسیدن به کافه، عطیه گف مینا آرومتر برو! گفتم باشه 
همین!
حال میکنید یکیو دارید که انقد راحت سوپرایز میشه هااا

وقتی بهم میگن آرزو کن، واقعا هیچ آرزویی ندارم!
فقط دیروز یه آرزوی کوچولو کردم که کمتر از چن دیقه بعد، برآورده شد


تاریخ : سه شنبه 27 آذر 1397 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
از اول آذر یه گروه زدم اسمشو گذاشتم تولد دوتاشون 
شرو کردیم سر اینکه چجوری راضی شون کنیم دور هم جمع شیم و بعد کلی نتیجه گیری رسیدیم به اینکه سر بهانه کوکی و کیک شب یلدا راضی شون کنیم بیان خونه کیانا و باید حتما آخر هفته میبود که مریم باشه تا تولد دوتاشون بشه 

هفته اول من عروسی تهران بودم ، هفته دوم کیانا کار داشت، هفته سوم من کارگاه داشتم تو تهران؛ تا رسید به همین جمعه بیست و سه آذر 
که قرار شد اگه جمعه هم نشد با کیک و بادکنک بریم دانشگاه قم دنبالش 

چهارشنبه بلاخره روز موعود رسید ولی هممون کلی کار داشتیم
کیانا تا 5 و نیم تو بیمارستان کلاس داشت، من تا 4 بیرون خونه کار داشتم .
ساعت 6 اومدم برم خونه کیانا که پیام داد کره و ظرف زیر کیک بخر
مامانمو راضی کردم ببرتم که یهوویی تعمیرکار زنگ در خونه رو زد  پنج دیقه بعدش دوستاش اومدن
ساعت هی داشت شب تر میشد و ما هنوز وسایل اولیه رو نخریده بودیم 
خلاصه که من و مامانمو دوستای مامانم تو خیابون هی مغازه به مغازه دنبال ظرف زیر کیک بودیم آخرم اون اندازه ای که میخاستیم پیدا نشد و بلاخره ساعت 7 رسیدم خونه کیانا و اتمام حجت کردم که یا شب برنمیگردم خونه یا ساعت دو ،سه برمیگردم چون کارا زیاده .
 رسیدم خونه کیانا ، منتظر شدیم زینب بیاد و دوباره رفتیم تو خیابون دنبال ظرف زیر کیک بعداز  کلی گشتن و پیدا نکردن، سه تا آدم خسته عصبی که باهمم یذره دعواشون شده بود 
اومدیم بریم خونه زینب اینارو بگردیم ببینیم دارن یا نه که دیدیم بعله فلکه جهادو بستن باید دور برگردونو دور میزدیم
داشتیم با سرعت میومدیم که یه ماشین احمق یدفعه تغییر جهت داد از مسیر 
یه صحنه اسلوموشن که من فقط دارم به چرخ های ماشین کناری که داره میاد تو در راننده نگاه میکنم جیغ بنفش کشیدن کیانا و بوق زن
دنش و گاز دادنش که رد شه از این تصادف
تا حالا خودمونو انقد ترسیده ندیده بودم !
زدیم کنار چون کیانا حالش بد شد و چون خیلی داشت وقتمون میرف زینب سریع نشست پشت فرمون کل باجکو هم گشتیم و نبود هنوز کارو شروع نکرده به درجه هایی از شیدایی رسیده بودیم رفتیم اب هویج و شیر موز زدیم .و بیخیال همچی 

مینا بچم کلی جات خالی بود 

جلو ابمیوه فروشی گفتم حالا فکر کنید مینا یدفعه با ماشینش بیاد کنارمون پارک کنه شب قشنگمون کامل تر شه 
یهوویی یاد کیک تولد مهراد و ظرف زیرش افتادم 
زنگ زدیم به نرگس و با خاله منصوره هماهنگ کردیم و قرار شد دایی نرگس
بره ظرف از خاله منصوره بگیره ببره خونه نرگس بعد ما بریم بگیریم
(از دوستای مامانم و مامانم ، دایی نرگس، خاله منصوره، بابام و مامان کیانا همین جا تقدیر و تشکر میکنم  که بسیج شده بودن )
رفتیم خونه کیانا و من از سرما مردم
خمیر خوش مزه بیسکوییت هامونو درست کردیم باید یه ساعت تو یخچال میموند 
تصمیم گرفتیم با تخم مرغ های مونده املت بزنیم زینب رفت گوجه و نون تازه خرید و برگشت، ده شب بود دیگه 
پرانتز باز
مینا فوز دلت یه املتی شد  فقط اقاعه گوجه ها رو بهمون انداخته بود املتمون بی رنگ شده بود و زشت
پرانتز بسته 
بیسکویت خوشمزه ها رو گذاشتیم تو فر که نرگس زنگ زد بیاید ببرید ظرفو با زینب پریدیم تو ماشین رفتیم گرفتیم اومدیم 
تو خیابون حائری دوتا ماشین باهم لج کرده بودن دقیقن وقتی داشتی میرسیدیم نزدیکشون که از وسطشون رد شیمکج شدن سمت ما و عین این فیلم ها که یه ماشین کوچولو رو از اندک جای ممکن با سرعت رد میکنن رد شدیم و تا سالم رسیدیم خونه  صدقه گذاشتیم که خدا سومی رو بخیر کنه 

کیک گشنگ و جذابمون ساعت یک شب در مراحل پایانیش بودیم ک خامه کم اومد شب جذابمونو جذاب تر کرد اومدیم بزاریمش تو یخچال کیانا، جا نمیشدگفتم بزاریم تو حیاط سرد بمونه گفتیم گربه خرابش میکنه زنگ زدم بابام اومد دنبالم ، کیکو بردیم خونمون تو یخچال ما هم جا نشد؛ دیگه بابام کلی تنظیمش کرد یه جای خنک که خراب نشه و رفت خابید بچم ساعت دو شب
یهوویی نرگس پیام داد: تو یخچال ما جا میشه  بابای مهربونم گفت خب اگه مطمعنی اونجا جا میشه، دوباره لباسامو میپوشم که بریم 
ساعت دو و نیم تو خیابونا میچرخیدیم با ی کیک جذاب بی مکان تحویل نرگس دادم و گفتم که کیانا صبح زود زووود خامه میخره میاره تکمیلش کنیم 

فرداش شد کیانا و زینب تازه ساعت یه ربع به 12 از خواب پریدن و بدو بدو رفتن خونه نرگس کیکو تکمیل کردن که یدفعه مینا قهرمانی با دلخوری زنگ زد به من که چرا ب من نگفتید!
 کلی توضیح دادم که آخه اصن جمعمون متفاوت بود و اینا و خلاصه قرار شد که بیاد خونه ی ما، باهم بریم  گفتم حالا الان مینا شک میکنه ک دو روز قبل تولدش داریم میریم خونشون یه ادم اضافه هم ببریم
نمیدونستم دوستم اصن تو این باغ ها نیست 
پیام دادم براش بهانه ساختم و من و مینا و نرگس رفتیم خونشون 
یه ساعت بعد وقتی مینا مثه افسرده های بد بخت عصبی از تاخیر زیاد کیانا اینا رو تختش افتاده بود داشت گوشیشو چک میکرد 
کیانا و زینب اومدن 

حتی چون من فک میکردم مینا کلی منتظر سورپرایزه  گفتم کیکو بزارید تو ماشین بمونه، نیارید تو که همه تصوراتش خراب شه  ولی بازم نمیدونسیم که مینا اصن تو این باغا نیس

پرانتز باز 
عاخه ما بچه هایی که انقد همش همه رو سورپرایز میکنیم چرادو روز قبل تولد با اون همه سوتی دادن بازم منتظرش نبودی
پرانتز بسته 

چن دیقه بعد اومدنشون، به بهانه کاغذ روغنی من رفتم از تو ماشین کیانا کیکو بیارم 
زینب دنبالم اومد 
دو ثانیه بعد کیانا هم اومد تو کوچه  دیگه بخدا این حجم از مشکوکی و ضایه بازی مون شک کردن داشت
من زودتر برگشتم بالا گفتم عِ کیانا ماشینش خراب شده قفل نمیشه... میان بالا حالا بازم باور کرد تازه کلی غصه خورد گف ماشین ما هم همین طور نگم که حتی بعد تولد گرفتن واینا 
 اخر شب همچنان به کیانا میگف قفل درت چیشد

کلی مریمو صدا زدیم که اونم تو سالن باشه وقتی کیکو میاریم تو و کیانا اومد تو مینا و مریم  طبیعتن ذوق زده شدن و بعد کلی تولد بازی و عکس و اینا و کادو های خفن شونو بشون دادیم 
مینا بچمم که وقتی خیلی میخنده ذوق میکنه اشکش درمیاد هودی رو که باز کرد دید جوری اشک میریخت انگار باباش بعد 7 سال از جنگ برگشته

تولد پرماجرات مبارک مینای من
تکرار بدیهات نمیکنم که خودت خیلی خوب میدونی این حجم از علاقمو به خودت

ساعت 4 صبح بیست و هفت آذر 
من برای حفظ شرافتم از خواب پریدم و دارم پست تولد مینویسم





تاریخ : یکشنبه 25 آذر 1397 | 12:26 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
درس خوندن برای امتحانو ول کردم تا بیام خاطره ی قشنگ دیروزو بنویسم

قضیه از اونجایی شرو شد که حدود یک ماه پیش کیانا گف بچه ها بیاید جم شیم دور هم، یکم چیز میز برای یلدا درست کنیم!
فائزه گف اووووو کو تا یلدا! هنوز این همه وقت مونده؛
ولی منم گفتم کلی ایده تو ذهنمه که میخوام برا شب یلدا درست کنم، بیاید یکم تمرین کنیم...
خلاصه قرار شد آخر هفته که همه سرشون خلوت تره و تایم کلاسامون باهم تداخل نداره و مریم و معصومه سادات قمن، بریم خونه ی کیانا اینا :)
آخر هفته که شد، کیانا گف ببخشید من سرم خیلی شلوغه
بندازیم هفته ی بعد
گفتیم باشه؛
هفته ی بعدش شد
باز کیانا برنامش جور نشد!
گفتیم اوکی وقت زیاد داریم هنوز؛
آخر هفته ی بعدش فائزه برای کلاساش و جشنواره رفته بود تهران، باز کنسل شد!
گفتم کیانااا میخواید اصن بیاید خونه ی ما؟!
گف آره
دیگه قرار شد جمعه ۲۳ آذر، دقیقا یه هفته قبل از یلدا بچه ها بیان باهم بیسکوییت کَره ای درست کنیم!
گفتن چه ساعتی بیایم؟ گفتم برای من که فرقی نداره
یکی گف صب، یکی گف بعدازظهر
گفتم پس من ناهار درست میکنم
گفتن نه ما ناهار میخوریم، ساعت یک میایم
منم کارامو کردم و منتظر بودم که برسن
فائزه قبل اومدن پیام داد که یه مهمون دیگه عم داره با خودش میاره
" اون یکی مینا" نذری آورده براشون و وقتی فهمیده دارن میان خونه ی ما گفته منم میام
گفتم اوکی مشکلی نیس... مینا عم از خودمونه
ساعت نزدیکای دو بود که فائزه و نرگس و مینا رسیدن
نشستیم کلی حرف زدیم و بعد از یه ساعت فهمیدم که اینا ناهار نخوردن -_-
حالا شانس آوردن که برای عصرونه سالاد اولویه درست کرده بودم
 ناهار خوردن و ساعت ۳ونیم شد ولی کیانا و زینب هنوز نیومده بودن، گوشیاشونم جواب نمیدادن!
منم عصابم خورد شده بود
که چرا اینا نمیان ... شب شد هنوز هیچ کاری نکردیم!
تا اینکه بالاخره تشیف آوردن
دیگه حوصلم سر رفته بود واقعا...!
همه ی وسایلای مورد نیازو چیده بودم، ولی برای شروع، کاغذ روغنی لازم داشتیم!
کیانا گف من آوردم، پایین تو ماشینه
گفتم منم دارم، الان میگردم پیداش میکنم
فائزه گف کیانا میره میاره دیگه...
گفتم بابا چه کاریه ... هست همین بالا!
گفت آخه مال اون خیلی بزرگه!
گفتم باشه
( منِ ساده رو بگو نمیفهمیدم برا چی انقد داره اصرار میکنه)
کیانا رف پایین و وقتی اومد بالا....
یه کیک خوشگل گنده تو دستش بود :|
زینبم پشت سرش، با دوتا کادو :|
یه نگا کردم به اون طرف، دیدم مریمم مث من با تعجب وایساده داره نگا میکنه
فائزه و نرگس و مینا هم دارن فیلم میگیرن :|
هنگ کرده بودم قشنگ! اشک تو چشام جم شده بود؛
اونا برای خودشون سروصدا میکردن و تولدت مبارک میخوندن ولی من تو یه دنیای دیگه ای بودم! صداها رو مبهم میشنیدم! حتی دست و پام دیگه در اختیار خودم نبود!
 ناباورانه نگاه میکردم و اولین حسی که داشتم این بود که گول خوردم
( آخه از قبل گفته بودم برای تولدم منو سورپرایز نکنید! اوناعم گفته بودن باشه )
دونه دونه بغلشون کردم ولی نمیدونستم چجوری باید تشکر کنم از اینکه انقد به فکرم بودن! که انقد وقت گذاشتن برای من! که این کیک خوشگلو آماده کردن ( من واقعا میفهمیدم چقد کار سختی بوده! مخصوصا درست کردن یه کیک به این سبک جدید برای اولین بار!)
نمیدونستم چجوری احساس اون لحظمو بیان کنم که چقد خوشحالم از داشتنشون کنارم!
چجوری بگم دوسشون دارم و قدرشونو میدونم که عُمقش معلوم باشه!!

مامانم میگه وقتی انقد دیر کردن که دیگه باید میفهمیدی خبریه
ولی من واقعا توقعشو نداشتم!
فقط چن روزی بود که بچه ها کمتر تو گروه حرف میزدن؛
شاید برای اینکه احتمال سوتی دادنشون کمتر بشه
ولی دلیل اصلیش این بود که خودشون یه گروه جداگانه برای هماهنگیاشون داشتن
از روز قبلش کلی استوری گذاشته بودن از تدارکات و منو هاید کرده بودن
حتی دخترعمومم هاید کرده بودن چون میدونستن من رفتم پیشش برای درست کردن کاپ کیک و ژله و کوکی و کیک و تزئیناتش برای جشن شب چله ایش!!

بعد از همه ی عکس گرفتنا و سروکله زدن با شمعایی که روشن نمیشدن، فهمیدم که کیانا و زینب بیچاره هم ناهار نخوردن

بعدشم زندایی سارا و دخترخاله جونم اومدن 
و بچه ها رو با همون حجم از خستگی مجبورشون کردم که تا شب بمونن پیشم، بیسکوییت هندونه ای درست کنیم!
انقدرررر دورهم خندیدیم که به مرز شیدایی رسیدیم!

کیک جدیدمونو به سبک جدیدی خوردیم
نمیگم که چقد چرک کاری کردیم!
ولی الان دو مشت شکلات از انواع مختلف دارم که حس میکنم دیروز رفته بودم برای تریک اُر تریتینگ هالوین!

یه کادوی گوگولی گرفتم
و کلی ذوق کردم که میدونستین چقد هودی دوس دارم و چقد از اسکلت خوشم میاد

باز انقد من در طول روز پله ها رو بالا و پایین رفتم و وسایل و ظرف آوردم و یادم رفت گاهی بشینم و استراحت کنم، آخر شب از بدن درد، کمرم نه خم میشد نه صاف!!
پاهامم میخواستم با تبر قطع کنم بندازم دور -_-
ولی همش به این فک میکردم که واقعا ارزششو داشت
و تولد ۲۰ سالگیم شد یکی از خاطره انگیز ترین روزای عمرم

و در آخر
واقعا خداروشکر که دوستایی مث شما دارم
تا روزی که شما ها رو کنارم دارم، خوشبخت ترین دختر روی زمینم


تاریخ : شنبه 24 آذر 1397 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
با دختر تازه وارد کلاس زبانمون که فرام سوئدن بود دوس شدم؛
اسمش ساراس، ۱۴ سالشه
مامان و باباش عربن
ازین عراقیا بودن که زمان صدام فرار کردن به کشورای دیگه!
سارا فقط عربیک بلده و سوئیدیش و داره مث ما اینگیلیش یاد میگیره
خودش که میگه فارسی هم میفهمه، فقط نمیتونه صحبت کنه!
هرچی معلم کلاس زبانمون میگه پرژن، هی سارا میگه پرسی‌یَن
مامانش مدرسه ابتداییشو تو ایران گذرونده ، برا همین پرسین بلده ^_^
میگفت هر وقت بیرون از خونه م و نمیفهمم بقیه چی دارن میگن، زنگ میزنم مامانم برام ترجمه میکنه!
استادمون داشت چن تا جمله ی فرانسوی یادمون میداد؛ سارا گفت اتفاقا منم یکم فرانسوی بلدم! باهم مکالمه کردن و ما کف کردیم!!!
ولی من خودم وقتی رفتم فرانسوی یاد بگیرم، نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و بیخیالش شدم...
پرسیدم سوئدیا کجایی حرف میزنن؟ گف سوئدی!
معلممون گف فک کنم شبیه آلمانی باشه... گفت نههه شبیه نروژی و دانمارکی و فنلاندیه! گفتم یاااخداااا زبون اینا چه شکلیه دیگه؟ فقط نروژی رو از آهنگای الکساندر ریباک شنیدم!
خلاصه یکم برامون سوئدی حرف زد، خودشو معرفی کرد، ولی ما حتی نفهمیدیم کجاش گفت اسمش ساراعه  در این حد مبهم و عجیب غریب!!
سارا یه دختر ریزنقشه با یه چهره ی ظریف و یه عینک گرد بزرگ که استایلشو خیلی بامزه تر میکنه! روسریشو جوری میبنده که تو نگاه اول حدس میزنی رگ عربی داره!
حتی اینگیلیسی رو با یه لهجه ی خاص و یه صدای محکم و رسا صحبت میکنه که دیگه مطمئن میشی قطعا عربه!
یه بار گفت : حیجاااب... از اون "ح" ای که از اعماق وجودش تلفظ کرد دیوارای کلاس به لرزه دراومد 
من حتی نمیتونم اداشو درارم D:
پرسیدیم شیعه ای یا سنی؟ گف شیعااااا
ای کاش آدما انقد در قید و بند دین و اعتقاداتشون نبودن که مجبور بشن مهاجرت کنن به جایی که به شدت رفاهشونو تحت تاثیر قرار بده
یه داداش ۱۰ ساله داره که اونم تو همین آموزشگاه ما میاد کلاس و خییییلی ناراحته از اینکه اومدن ایران! و یه خواهر کوچیکتر که اطلاعاتی ازش ندارم!
ولی خود سارا نظر خاصی نسبت به ایران اومدنشون نداره!
من میگم فعلا داغه نمیفهمه کجا اومده
میگه خب من سوئد به دنیا اومدم و بزرگ شدم... شاید اونجا راحت تر بودم ولی به خاطر دینمون اذیتمون میکردن! برای همین ما اومدیم ایران که اکثرا مسلمونن و تو شهر قم که خیلیا مث ما چادرین!
ما :|
پرسیدیم ینی چی اذیتتون میکردن؟
گفت معلم ما مرد بود؛ دوستم که سوال میپرسید باحوصله و کامل جوابشو میداد اما جواب منو نمیداد... میگفت برو از بقیه بپرس!
بابا سوئدیا که خیلی بافرهنگن!
انصافا از اونا دیگه توقع نداشتیم...
با اطمینان پرسیدیم مدرسه بین الملل میری دیگه؟ آخه فارسی برات سخته
گفت نه:/ چرا باید اینترنشنال اسکول برم؟ ما اومدیم اینجا بمونیم... پس ترجیح میدم مدرسه عادی برم!
بعد حالا کجا؟؟؟؟ یه مدرسه ی داااااغووون -_- ینی من افتضاح تر از اونجا نمیشناسم! بچه ی بیچاره چقد تصوراتش نسبت به مدرسه های ایران خراب میشه!
میگفت یکی از بچه های کلاسمون عربی بلده؛ هرچی رو نفهمیدم میتونه برام ترجمه کنه!
باید میرفت پایه هشتم؛
ولی بهش گفتن تو باید فارسی هفتمو بگذرونی، برا همین فرستادنش یه پایه پایین تر!!
آخه از کتاب ادبیات مدرسه مگه چقد میشه فارسی یاد گرفت؟ -_-
ازش پرسیدیم روز اول مدرسه چطور بود؟
با تعجب پرسید: راسته که میگن نباید تو مدرسه لاک بزنیم؟
خندیدیم گفتیم آره راسته واقعا 
میگفت آخه انگار میگن ناخونامونم باید کوتاه باشه وقتی میریم مدرسه!
یکی از بچه ها گفت آره چک میکنن! اول هر هفته باید صف بکشید ناخوناتونو نشون بدید -_- 
هی میگفت وااای؟ و ما هیچ چیزی برای گفتن نداشتیم!
یدفه بلند داد زد چرااااا؟
خنده مون گرفته بود گفتیم بابا میفهمیم چی میگی! ولی سوال خودمونم هس... جوابی نداریم براش! میگن این جزو انضباطه
با چشمای گرد شده از تعجب فقط یه لبخند کجی رو صورتش نقش بست و گف: درست برعکس سوئد...
ما تو کلاس زبان، دائم داریم درباره ی کشورای دیگه صحبت میکنیم؛ حتی کتابمون پر از مکالمه بین افرادیه که هر کدوم متولد یه کشورن و یه جای دیگه بزرگ شدن و دارن از آداب و رسوم و فرهنگ های مختلف صحبت میکنن
همیشه آخر این نوع بحثا به این نتیجه می رسیم که همه ی خارجیا مثلا اونجورین و فقط ایرانیان که اینجورین!
مثلا فقط ایرانیان که انقد به خودشون ور میرن و هزار جور عمل زیبایی میکنن و ...
حالا تو این دو هفته ای که سارا اومده، هرچی میگیم، میگه سوئدیا هم همین شکلین...
نتیجه اخلاقی؟


تاریخ : پنجشنبه 22 آذر 1397 | 12:57 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 20 آذر 1397 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : جمعه 16 آذر 1397 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
دختره
از سوئد
پاشده اومده قم!!!!
فارسی هم بلد نیس
بعد با ما میاد کلاس زبان!
کاش میتونستم درکت کنم :/
به کجا میخوای برسی دوست عزیز؟
ما دیگه ته ته آرزوهامون سوئده تو چرا برعکسی؟!
تا آخر کلاس داشتم عین خارجی ندیده ها نگاش میکردم
ولی میدونم چه حس باحالیه یه زبانی بلد باشی که کسی بلد نیس!


چن تا امتحان میان ترم دادیم، چن تای دیگه هم در راهه...
چقد این ترم دانشگاه زود گذشت!
دم اون استادایی که میذارن بچه ها راحت تقلبشونو بکنن گررررم
دم اون دانشجوهایی که قبل امتحان به همکلاسیاشون درسو یاد میدن گرم تررر


رفتم پمپ بنزین؛
آقاهه گف: چن تا بنزین بزنم؟
گفتم: پنجاه تا
پرسید: چن جاه تا؟؟؟


خیلی بیمزه س ولی هربار یادش میفتم خندم میگیره


یک ساعت نشستم پشت یه پراید مدل ۸۵ با یه کلاج سفت که نه فرمونش هیدرولیک بود، نه ترمزش ای بی اس؛
پدرم دراومد -_-
کم بدبختی داشتم از دست این دندون درد؛
الان هم پای چپم فلجه هم دوتا دستام!
آدم انقد بی جنبه و انعطاف ناپذیر ؟!؟


مثلا ازدواج نتیجه ی امام خمینی چه ربطی به من داره ؟! چه تاثیری تو زندگی من داره ؟! که هم انقد از خبرش شوکه شدم و هم ذهنم درگیرشه -_-

باتشکر از دوست خبرنگارمون که همیشه خبر دست اول داره!


تاریخ : پنجشنبه 8 آذر 1397 | 11:56 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
پنل مدیریت پر شده از پست های نصف و نیمه نوشته شدم که وسطش میگم چقد دارم چرت و پرت مینویسمو ولش میکنم 
کلی چرک نویس که ریز ریز از خاطره ها میگه 


حالم خوب نیس 
این روزا هیچکی حالش خوب نیس

من از اندازه ظرفیتم دارم بیشتر تحمل میکنم اینکه ی شب یدفعه سر ریز میشه تو چشام !
من حتی از خدا فراموشی هم نمیخوام فقط دلم میخواد حافظم انقد قوی نباشه 
انقد یادم نیاد تصویر به تصویر خاطره هامو 
انقد یادم نیاد تاریخ هارو ساعت هاشو 

یادم نیاد دوسال پیش همچین شبی تا صبح بارون میومده 
یادم نیاد صبح که بیدار شدیم دونه هاش برف شده بودن 
یادم نیاد صبحش دیر رسیدم سر کلاس شیمی خانوم یامولا و چون من بودم گذاشت برم بشینم رو صندلی 
یادم نیاد بدو بدو بعد مدرسه رفتم خونه لباس پوشیدم و رفتیم فینال هندبال دیدیم و بعدش اولین برف سال و...

نمیدونم یادش هس یا نه 
و نمیدونم مریم هم  یادش هس یا نه 

ولی من یادمه و داره بد میگذره این شبام ، 


تاریخ : پنجشنبه 1 آذر 1397 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : پنجشنبه 1 آذر 1397 | 03:23 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
خیلی دلم میخواد انقد بهش فک نکنم؛
ولی با هر چیز کوچیکی یادش میفتم...

واقعا یکسال گذشت...
یکسال از روز فوت خانوم جندقیان و تولد پسر خانوم بیان!
خدا انقد قشنگ و واضح داره نشونم میده رفت و آمد آدماشو...
ولی من کی میتونم درک کنم که هممون مسافریم تو این دنیا؟
کی قراره کنار بیام با این موضوع؟؟

بیچاره اونی که بیشتر بمونه...

روحت شاد خانوم جندقیان عزیز

هشتگ‌یک‌فرصت
هشتگ‌یک‌زندگی
هشتگ‌منِ‌ترسو


تاریخ : سه شنبه 29 آبان 1397 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 26 آبان 1397 | 06:43 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 26 آبان 1397 | 03:18 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
 






از اون روز خنثی ها که میشینی زیر بارون تو ایستگاه اتوبوس عقربه های ساعت هی دور میزنن دور سرت 
*تجربه جدید 
*آهنگ های جدید 
*زندگی جدید 








پی نوشت!!!!!

 آدم هایی که جرئت ندارن تموم کنن درگیری ها شونو 
محکوم به عذابن


تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 | 01:23 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
گاهی همین حرف زدنِ ساده چقدر سخت میشه...


تاریخ : یکشنبه 20 آبان 1397 | 02:09 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
سشنبه یه روز شلوغ بود 
این روزای شلوغمو خیلی دوس دارم که همش باید تو رفت و امد باشم و حس مفید بودن کنم 
صبح ساعت یه رب به هشت از خواب بیدار شدمو صبونه نخورده خودمو رسوندم دانشکده کلاس بیوشیمی 
همین طوری که داشتم وسط کلاس ادامه داستانمو مینوشتم و استاد هم فک میکردم دارم تند تند جزوه مینویسم و بهم نگاه تحسین آمیز میکرد موبایلم زنگ خورد 
که  مربی رانندگیم بود گف 9 بیا آموزشگاه کلاسو ساعتشو برات درست کردم .
  پرانتز باز :
  ‏استاد بیوشیمی یه ادم خودخواه که فک میکنه ریس دانشجوهاس و به شدت بداخلاقه ولی خودش فک میکنه خیلی با دانشجوهاش صمیمی عه و از 8 که کلاس شروع میشه تا خود پنج دقیقه به ده هممون رو تو کلاس بدون انتراک نگه میداره 
  ‏پرانتز بسته .
حالا من ساعت پنج دیقه به نه با کلی نا امیدی به استادم گفتم ببخشید من ی مشکل شخصی برام پیش اومده میتونم 9 و پنج دیقه برم ؟ و در کمال تعجب گف بله بفرمایید حتما 
:)) فک کنم خوشش اومده از جزوه نوشتنم و اینهمه دقت و علاقم ب مطالب کلاسش :)) 
خلاصه ک 9 تا 11. آموزشگاه بودم که بسی از خودم راضی ام برای پارک دوبل های قشنگم و البته همس ب خودم غر میزنم ک چرا تو تابسون نیومدم کلاساشو .
بعد اموزشگاه دوباره باید سریع اسنپ میگرفتم میرفتم تا دانشکده پرستاری 
نمایشگاه معرفی کانون ها رو گذاشته دانشگاهمون و کانون ادبی ارغوانمون غرفه اش دست منو دوتا از پسر های پرستاری و اتاق عمل بود 
حالا من ک تا حالا نرفته بودم دانشکده پرستاری فقط برام یه لوکیشن فرستاده بودن از رو همون مسیر اسنپ رو زدم تا یه تابلو علوم پزشکی دیدم پیاده شدم از تاکسی و ماشینه رفت 
من موندم و یه در بسته از دانشکده پرستاری کلی پیاده رفتم کوچه بغلی ببینم راه داره که برسم به در اصلی یا نه 
ک راه نداشت و کوچه بن بست بود 
دوستای پرستاریم گفته بودن اگ پیدا نشد زنگ بزنا ولی من گفتم زشته زنگ نزدم بهش ن بعد کلی گشتنتو کوچه ها در اصلی رو پیدا کردم 

دانشکده پرستاری ساختمونش از بهداشت هم بدتر بود ولی بجاش انقد همه دانشجوهاش باهم صمیمی و خوب بودن که اصلا حس معذب بودن نداشتم به عنوان بار اول 
کلی هم شلوع بود و تو سالن ش زندگی جریان داشت *_* و کلی بهم خوش گذشت 
پرانتز باز: 
ساختمون دانشکدشون قبل ی مدرسه بوده و یه مرده هم بود ک هی وسط سالن داد میزد بفرمایید کلاساتون شروع شده بعد استاد نرید تو :))) کلی بهشون تیکه انداختیم ک انگار هنوزم ناظم دارید 
و واقعن هم شبیه ناظما گیر بود مرده .
پرانتز بسته 
بعد این که تایم غرفمون تموم شد سریع اسنپ گرفتم برگشتم دانشکده کلاس کلیات محیط زیست داشتم 
ک تا نشستم سر کلاس کیانا پیام داد بیا بریم خونه مینا قهرمانی روضه گفتم من تا پنج و نیم کلاس دارم ولی گف دیگه بیا بیرون من چارو نیم دم در دانشگاه منتظرتم 
هیجی دیگه این استاده کلاسش اجازه نمیخاد چار ونیم کیفمو برداشتم رفتم بیرونو رفتیم خونه اون یکی مینا روضه 
مینا کلی جات خالی بود :* 
بهمون آش دادن و 5 تا شاخه گل رز و کیک های خوشمزه و نون پنیرای تزیین شده قشنگ 
یه حدود چل دیقه اونجا بودیم بعد کیانا گف بریم دور دور دیگه 
رفتم جلوی بستنی داش علی زدیم کنار و یه زنگ ب مینای خودمون زدیم ببینیم کجاس بیاد بریم ولگردی مثل همیشع :)) 
که رفته بود خونه دیگه داشت تازه میخابید 
ساعت 6 و نیم بود راه افتادیم بریم سمت فلکه مفید ک وسط فلکه صدوقی یه پراید احمق کوووبید تو در طرف راننده 
جوووری زده بود ک چرخاش بین چرخا و سپر ما گیر کرده بود. و در کیانا باز نمیشد دیگه .
ی سرباز اونجا وایساده بود گف من دیدم دیگه صحنه رو ماشین هاتونو جا ب جا کنید 
ماشینو اوردیم کنار خیابون ی افسر اومد گف خب خانما مقصرن. :| کیانا هم ک ترسیده بود اولین تصادفش بود هیچ اعتراضی نمیکرد پیاده شدم میگم چرا ما مقصریم 
قهقه میزنه میگه چون من میگم 
پسره هم فقط سپر ماشینش سیاه شده بود 
کیانا میگف من قبول ندارم ک مقصرم افسره دوباره میزد زیر خنده میگف خب قبول نداشته باش میخاسم بزنم فکشو بیااارم پایین مردک احمقو 
حالا پسره هم سپر ماشینو گرفته بود میکشید بیرون میگف ببین سپرم شکسته پول سپر شکستمو بدید راضی شم گفتم از کجا معلوم از قبل سپرت شکستع نبوده ؟؟؟ 
گف یعنی میگی من دروغ میگم ؟ پس رضایت نمیدم 
گفتم نده ولی اگه پول میخای هم باید بدی ما ماشینو ببریم تعمیرگاه مدنظر خودمون بعد پولشو بدیم 
یدفعه ای افسره نگاه کرد رو گواهینامه کیانا ک تازه ی ماهه اومده گواهینامه رو گذاشت تو جیبش گف بفرمایید پاسگاه :/ گف گواهینامه دار کنارت نیس حرفمم ک قبول نداری پس رسید میکنم کلاس ها رو بری دوباره ازمون بدی بیا پاسگاه 
حالا کیانا هر چی ب دایی و خاله اش زنگ میزد ک بیان جواب نمیدادن ک 
رفتیم پاسگاه فلکه مفید افسره اومده با لحن تحقیر امیز میپرسه حتما چن بااارم ازمون دادی تا قبول شدی :/ کیانا میگه ن بار اول اتفاقن قبول شدم افسره میگه خب پس همون شانسی بوده 
حیف گواهینامه دستش بود باید با تعامل حلش میکردیم و گرنه گند میزد ب کل هیکلش.
کلی صحبت کردم راضی ش کردم که تعهد بگیره از کیانا که دیگه بدون ی با سابقه نشینه و افسرم راضی شده بود فقط گف باشه پس منتظر میشیم دایی ش بیاد ک بشینه ک کنارش .
حالا دایی ش چقد رو اعصاب من بود :| هی بش میگفتم من افسرو راضی کردم شما فقط برو گواهینامه رو بگیر 
رفته جلو میگه عه خب جناب سروان پس باید کلاسا رو . بله چشم حتما !!!!! 
من و کیانا پوکر فیس بودیم !!  خودمون رفتیم گواهینامه رد گرفتیم از پلیسه 
پنجاه تومنم نقد دادیم ب اون پسره 
ک برگشتیم خونه و روز پر ماجرام تموم شد .


تاریخ : چهارشنبه 16 آبان 1397 | 10:20 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
همون استاد بیشوری که یه رب بعد از شروع کلاسش تازه زنگ میزنه خبر میده که نمیتونه بیاد، ساعت ۱۲ شبم پیام میده که فردا ۸ صب پاشید بیاید برای جبرانی!
تازه کسایی که ارائه داشتن هم مسلط باشن...
اوکی!
ما که تایممون همیشه خالیه و بچه ها هم همه تو همین شهرن، فقط منتظریم تو بگی کی بیایم سرکلاس!
ینی حقشه نرم واقعا!
مثلا شبا زود میخوابم، خبردار نشدم...
وقتی این استاد برنامه ی ۳۰ نفر دانشجوش براش مهم نیس، دلیلی داره من بخوام احساس مسئولیت کنم و به خاطر ارائه م برم سر کلاس؟!

********

من که خواب موندم
ولی اون بدبختایی که خودشونو رسوندن به کلاس، گفتن تشکیل نشد
استاد پررو ! با این وضع اطلاع رسانیش توقع داشته همه هم بیان!
گفته تعداد کمه، کلاسو میندازیم بعد ازظهر :/
بعدم با اون یکی استاده هماهنگ کرده و وقت کلاسشو ازش گرفته!

اصن چرا اون هرچی گف ما باید بگیم "چشم"؟!
مگه روز و ساعت جبرانی نباید با مشورت دانشجوها و رضایت همه انتخاب شه؟

ولی اگه همون صب پاشده بودم رفته بودم دانشگا، الان مامانم نمیگف ماشینو کار دارم با اسنپ برو


تاریخ : دوشنبه 7 آبان 1397 | 02:24 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات

اول اینکه 
مینا منو ببخش 
حوصلم سر رفته بود قالبو عوض کردم 
بعد هیچکدومو نپسندیدم. اونی ک بود از قبلو پیدا نکردم ک بزارمش دوباره 


دوم 

حس جدیدم ب محیط دانشگاه 

پارسال ک رفتم سر کلاس فقط 12 تا دختر و یدونه پسر بودیم سر کلاس 
یه کلاس خلوت خوب که حس این مدرسه غیرانتفاعی ها رو بهم میده 
با حیاط پر از درخت های انار و نیمکت های سبز رنگ بین گل ها و درختاش 
تازگی ها که تو حیاطش زندگی بیشتر جریان داره *_* 
میز تنیس همیشه پر دختر یا پسرایی ک راکت گرفتن دستشون دارن پینگ پنگ بازی میکنن یا پسرا توپ اوردن دارن فوتبال میزنن تو دروازه کوچیک های گل کوچیک 
ی هفته هم تور والیبال کشیدن برامون 

البته بعضی وقتا صحنه های مسخره ام میبینی 
در کمال احترام ب انتخاب پوشش شون 
ولی یهووو میبینی خفاش شب داره رو هوا با توپ ابشار میزنه تو زمین حریف 
خب دخترم دربیار اون چادرو برا والیبال :)


حالا من این ترم سه تا درسامو با ترم یکی ها برداشتم 
13 تا پسرر دارن 12 تا دختر یعنی دیر برسی صندلی گیرت نمیاد بشینی 
شانس نداشتیم ما یذررره :)) 
یعنی ها کل دانشکده بهداشت سر جمع تا پارسال 25 تا پسر نداشت ک امسال 13 ورودی رشته ما پسرن 
خود استادا هم تعجب کردن 



سوم:
کلاس دفاع مقدس از اونجایی ک عمومی و ساعت کلاسش بعد ازظهر از همه دانشکده ها انتخابش کردن ک بیان دانشکده ما 
تشکیل شده از ترم 7 ای های حرفه ای و ترم یکی های محیط و بقیه ک مثل من اضافه برداشتن این درسو 
حدودا میشیم 40 تا دختر و 4 تا پسر که از دانشکده پردیس اتاق عمل میخونن میکوبن از پردیسان میان ک برسن به این کلاس و ساکت و اروم همیشه میشینن کنار در ورودی 

هفته پیش ک رفتیم سر کلاس اون پسرا با یه ربع تاخیر اومدن تا خواستن ک بشینن سر جاشون استاد احمق گف 
نه من با آموزش هم صحبت کردم اسم شماهارو از لیست این کلاس خط بزنن 
:| بعدم در کلاس روشون بست 
اونا دوباره درو باز کردن گفتن چرا استاد عاخه 
ما ترم اخریم اگه اینو برنداریم باید یه ترم دیگه هم بیایم الکی 
اون استاد بیشعور هم همین طوری ک اهمیت نمیداد بهشون جواب داد اخه دخترای کلاس من معذبن با شما و راضی نیستن تو کلاس باشید 
:| همه دخترا پوکر فیس شده بودن ک این چی داره میگه برا خودش اخه 
پسره پرسید خانما شما راضی اید ما بیایم تو !؟!
اکثریت گفتن معلومه ک اره اصن این بحثا زشته تو محیط دانشگاه 
ک چارتا دختر بسیجی از گوشه کلاس صداشون بلند کردن ک نه استاد ما سختمونه معذبیم حذفشون کنید 
-_- آخ ک میخاستم بزنم تو دهنشون ک انقد هنوز فکراشون بستس 
-‏خب شما ک میدونید دانشگاه مختلط عه پس اصن از اول میرفتید حضرت معصومه یا دانشگاه قم تو انتخاب رشته-
 اون یکی شونم با پرویی تمام رو ب بقیه دخترا با نگاه تاسف باری میگف کاش انقد شان خودتونو برا چارتا پسر پایین نمیاوردید فک کنن شما هول اید :| 
گفتم مشکل از ذهن تو عزیز من که نمیتونی ببینی چهار نفر اون جلو بشینن و کاری نداشته باشن بهت 
بقیه هم کم کم صداشون در اومد ک استاد یعنی چی اینکارا دانشگاه اگه نمیخواست تو انتخاب واحد قبول نمیکرد اینارو 
پیرمرد احمق هم میگف اخه کلاس شلوغه 44 نفرید اینا حذف شن بهتره خلوت میشه !!!(اره اینا حذف شن ک تو بشینی بهمون شماره موبایل دوستتو بدی بگی بلیط اب و تاب میفروشه فامیلی منو بگید بیشتر تخفیف بگیرید )
گفتم استاد ظرفیت کلاسای دانشگاه تو انتخاب واحد 100 نفر نوشته شده پس قانونا حق دارن سر کلاس باشن 
ک بلاخره راضی شد درو کامل باز کرد ولی گف پس صندلی بزارید پشت در بشینید !!

چقد اعصابم خورد میشه ک تو قم بی اهمیت ترین مسائلو هم چندتا ادم متظاهر ریاکار به حاشیه میرسونن 




چهار :
 یه چیز جدیدی ک خوشالم کرده چند روزه اینکه رفتم سراغ نوشته ها و داستان کوتاه هایی ک پارسال نوشتم و  با اینایی ک امسال دارم مینویسم مقایسه شون کردم و پیشرفت چشمگیر خودمو دوس داشتم و راضیم کرد 
 ‏الان حتی نوشته های این ماهم از ماه قبلی بهتره .
 ‏چقد ذوق میکنم ک سال دیگه همین حس بهتر شدن و روند صعودی رو نسبت ب سالی توشیم داشته باشم *_* 


حسن ختام : از اون پست طولانی هاس ک مینا دوس داره :*


تاریخ : یکشنبه 6 آبان 1397 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
دیروز دسته جمعی رفتیم بیرون 
کیانا اومد هممونو چپوند تو ماشینش   رفتیم تا شهرک قدس کافه مونه 
یه کافه قشنگ که کیفیت خوراکی هاش نسبت به قیمیت شون خیلی خوبه بنظر من
توی کافه مینا یدفعه گف من حس میکنم اون مرده ازمون عکس گرف
خلاصه اهمیتی بهش ندادیم و بعد از یک ساعت و نیم اونجا بودن ساعت 8 اومدیم بیرون دو ساعت بعدش دیدم بیچاره برا استوری پیج کافه اش میخاسته 
:(( همیشه قضاوت نادرست میکنی خانوم مینا
. بعد کافه  اصلن دلمون نمیخواست که بریم خونه هامون  یذره بی هدف گشتیم تو خیابان ها

                    از اونجاااا که قم هیچ محل منااااسبی برای دخترا نداره
                    پارک ها که اصلا انتخاب قشنگی نیستن اونم ساعت 9 شب 

 مینا مثل مادری مهربان و قدیسه ای فداکار بهمون مکان داد نرگسو گذاشتیم خونشون و خودمون رفتیم خونه بابامحموووود ایناااا
قرار بود تا ساعت 11 و نیم خونه هامون باشیم ها ولی ما ها دور هم که میشیم 
نخورده مستیم  اونم با آب انگور سفارشی از باباشون ک دیگه ساعت از دستمون در رفت دیدیم دو شبه لباسامونو میپوشیم ک من و زینب و کیانا بریم منزل 
میریم تو کوچه  کیانا میگه تاریکه من میترسم پشت ماشین بشینم زینب تو بشین 
زینب قفل درو وا میکنه ک بشینه اونم تاریکی بهش غالب میشه
عاخه ماشین که ترس نداره -_- خلاااصه که 
رفتیم بالا دوباره لباس عوض کردیم و شب موندگار شدیم  ساعت 4 و نیم خابمون برد
حالا من نمیدونم مینا خانم چرا گوشیت باید 7 صبح هی زنگ بزنه هی زنگ بزنه منم نه ک عادت ندارم دست به گوشی دوستام بزنم هی بجا اینکه قطش کنم هی چرت شو میزدم دوباره دو دیقه بعد آلارم میداد 
7 و نبم صیح زینب و کیانا و من لباس پوشیدیم ک بریم خونه هامون :)) زینب باید خواهرشو میرسوند آزمون؛ داشتیم از در میرفتیم بیرون 
ک مریم گففف یعنیییی چییی بابام براتون حلیم و کلپچ گرفته باید بمونین 
منو گروگان گرفتن  (علی رغم میل باطنی م ها) ک کیانا اینا برگردن دوباره صبحانه اونجا 
ساعت 8 و نیم صبونه رو خوردیم ک دایی کیانا زنگ زد گف بیاد خونه کارش داره
ساعت ده صبح برا بار سوم لباسامونو پوشیدیم ک بریم 
گفتم حالا چ کاریه جمعه اس بمونیم کیانا بره برگرده

نرگس خیلی حیف شد ک شب پیش ما نبودی جای خالی ت واقعا حس میشد و چقد خوب بود ک واسه ناهار بهمون اضافه شدی باز کامل کردی این جمع قشنگو
 مرسی که مارو تحمل کردی مینا مرسی که غذای مورد علاقتو واسه ناهارمون درست کردی ممنون ک بهم سیب زمینی دادی تا بجا بادمجون با قیمه خوشمزه ات بخورم :*

حسن ختام اینکه مرسی که دارمتون تو همه اتفاقای زندگیم 
چه خوبه ک دورهم درجه های شیدایی رو رد میکنیم
 قدیسه نمای دوست داشتنی منی


پ.ن: حالا اصن واسه چی رفتیم خونه اینا ک حرف بزنیم ؟ 
رفته بودیم برا هالوین پارتی مون برنامه ریزی کنیم  که با لش بازی هامون ازش غافل شدیم و بهش اهمیتی ندادیم
ایشالا مراسم بعدی بالماسکه به خواست خدا


تاریخ : جمعه 4 آبان 1397 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
امروز خیلی روز مسخره ای بود :/
از همون صبح زود که چون داداشم خواب مونده بود ، منم معطل شدم و با نیم ساعت تاخیر رسیدم به دانشگاه...
و ترجیح دادم کلا نرم سر کلاس! چون استادمون از قبل رسما اعلام کرده بود که اگه بعد از من رسیدین، کلا ریسک نکنید در بزنید بخواید بیاید تو
و من نمیدونم چرا الکی انقد ازین استاده حساب میبرم!! (با اینکه خانومم هس)
جلسه ی اول گفته بود من اصلا حضورتون برام مهم نیس؛ شاید ۵_۶ جلسه یه بار حضور غیاب کنم... الان نمیدونم چی شده یدفه تغییر رویه داده و هرجلسه همون لحظه که میاد تو کلاس حضورغیاب می‌کنه و حتی برای کسایی که با تاخیر می‌رسن، حاضر نیس حضوری بزنه!!
چی میشه که آدما انقد مزخرف میشن؟!

کلاس بعدیمو از قبل قرار بود که نرم...
خلاصه "مستقیم" رفتم کارگاه روانشناسی تربیت مربی کودک که قرار بود بعد از کلاس صبحم برم... اونم چه مستقیمی !
دقیقا یک ساعت داشتم تو دانشگاه دور خودم میچرخیدم!
با این آدرس دادنشون!  فقط گفته بود "تالار اندیشه"... خب لنتی این‌همه سالن همایش تو دانشگاه هس! حداقل یه راهنمایی میکردی که تو کدوم ساختمونه!
من فقط قبلا شنیده بودم که دور و بر ساختمون بهشتیه... ماشینو پارک کردم رفتم دنبالش... دانشگا یه جوری جدی تفکیکه، که حس میکنم حق ندارم پامو بذارم اون طرفا... چون قلمروی پسراس
کل ساختمون بهشتی رو گشتم، پیداش نکردم -_- اومدم بیرون؛
هیچ موجود زنده ای یافت نمی‌شد که بتونم ازش سوال بپرسم.
بالاخره یه پسر تپلی رو دیدم و ازش آدرس پرسیدم؛ یکم دور و برشو نگاه کرد گف: اصن اینجا نباید میومدی که! باید بری جلوتر، میدون بعدی رو دور بزنی بری تا آخر... درش اونجاس!
منم تشکر کردمو همون مسیری که گفته بودو رفتمو وقتی رسیدم پشت ساختمون، دیدم اون پسره هم از اون طرف دور زده اومده پشت ساختمونو وایساده داره میخنده
خب من به تو چی بگم آخه عوضی!
کاش بلد بودی حداقل همین لحظه یکم آدم باشی وقتی میبینی دیرم شده و ازت کمک میخوام!
فقط سری به نشانه ی تاسف تکون دادمو برگشتم همون جایی که سوال پرسیده بودم؛
این بار یه دختره رو دیدم؛ گف دنبالم بیا من قبلا ورودیشو دیدم...
داشت میرفت پشت ساختمون، گفتم من همین الان این مسیرو رفتم، هیچ دری نیستااا
گف چرا من دیدم..‌ بیا
رفتیم ... نبود... معذرت خواهی کرد و جدا شد
و من برای دومین بار برگشتم به همون جایی که اولش وایساده بودم!
رفتم تو گروه تلگرام ، از بچه های کلاس پرسیدم کسی میدونه تالار اندیشه کجاس؟
یکی جواب داد: تالاری که توش می اندیشن!
مرسی واقعا من الان به چنین جواب کاملی نیاز داشتم! -_-
بالاخره یه مردی با لباس حراست دیدم! آدرس پرسیدم و درِ بسته ای رو نشونم داد که درست پشت سرم بود و هیچ تابلوی اسمی نداشت!
و منِ خسته ای که شب قبلش نخوابیده بودم، چند دقیقه فقط تمرین حفظ آرامش کردم...!


یکی از چیزایی که توش شانس ندارم، اندازه ی بادمجونیه که مسئول سلف، همراه قیمه میذاره تو ظرفم! چرا منی که انقدررر عاشق بادمجونم همیشه باید بادمجون کوچولو نصیبم بشه؟


قرار بود ساعت ۴ که کارگاهم تموم میشه، داداشم بیاد کیف باشگاهشو از تو ماشین برداره؛
ساعت ۳ونیم یه لحظه گوشیمو چک کردم دیدم بچه ۵بار زنگ زده، ۳تا اسِمِس داده، حتی تو تلگرامم صدام زده!
از کلاس جهیدم بیرون، پریدم تو ماشین، رفتم تا دانشکده شون
هرچی زنگ زدم جواب نداد
گفتم شاید پیاده رفته تا سردر دانشگاه... کل مسیر دمبالش گشتم، نبود:/
هیچ دسترسی ای بهش نداشتم... انقد منتظرش موندم تا کلاس بعدیم شرو شد و باز به خاطر برادر، همون خانوم بداخلاقه برام دومین غیبت امروزو زد -_-
کیفشو دادم به نگهبانی سردر که اگه هنوز تو دانشگاهه بعدا خودش بتونه بره تحویل بگیره.
بعد از یک ساعت بی‌خبری بالاخره جواب داد: اسیرمون کردی
خوشم میاد که از رو هم نمیره...


از صب زود تا غروب دانشگا بودم و هر۳تا کلاس امروزو غیبت خوردم
وقتی رسیدم خونه انقد خسته بودم که کل تایم بازی پرسپولیسو پرقدرت خوابیدم
تازه فهمیدم چرا نرگس میگف به خاطر بازی امروز نمیخواد بیاد دانشگاه...


الان یادم افتاد صب که سرگردان تو دانشگاه میچرخیدم، اتفاقی یکی از دوستامو دیدم که همین امروز تولدش بود! اصن یک آبانو که میشنوم یاد اون میفتم... و انقد تو حال خودم بودم که یادم رف بهش تبریک بگم -_-
تولدت مبارک فاطمه


از پست جشن هالُوین یکی از بچه های سال پایینی مدرسه تو اینستا، فهمیدیم که داره پزشکی میخونه تو اوکراین واقعا چرا اوکراین؟؟!
من اگه تو جشن هالوین شرکت کنم، دوس دارم یه اسکلت مهربون بشم


چقدر بی ثباتن اینایی که تا قم بودن مبلغ حجاب بودن و به نظر مذهبی ترین فرد مدرسه، و حالا که تهران قبول شدن و رفتن دیگه نمیشه شناختنشون!



 دارم سعی میکنم کمتر از بی‌مسئولیتی و بی‌دقتی دیگران عصبانی بشم؛
مامانم میگه تو زیادی رو رفتار اطرافیانت حساسی و اینجوری فقط عصاب خودتو خورد میکنی!
خب من چیکار کنم وقتی کارا و حرفاشون تو زندگیم و حتی تو اتفاقات روزانه م تاثیر میذاره
معلومه که همه چی به‌هم ربط پیدا میکنه... وقتی قراره تاوان کوتاهی اونا رو من بدم، نمیتونم هیچ واکنشی نشون ندم که!

اه
امروزِ مسخره...
از الان میدونم که فردا هم روز جالبی نخواهد بود...
چون ماشینو لازم دارن و من قراره با اسنپ برم

****

فرداش:
فقط دوساعت بخوابی و ۷ صب پاشی بری دانشگاه
از ۱۱ تا ۴ بیکار و ول باشی تو دانشگاه و به زور خودتو مشغول کنی تا کلاس بعدی شرو شه
خانواده به خاطر ارائه ی تو مسافرتو انداخته باشن هفته ی بعد
و وقتی خسته و کلافه بالاخره میری سرکلاس، یه ربع بعد استاد زنگ بزنه بگه من نمیام، کلاس کنسله به همین راحتی
تو بمونی و ارائه ی انجام نشده و غیبت هفته ی دیگه و تعطیلی دوهفته دیگه و تحمل راننده تاکسی بداخلاق تا خونه و همکلاسی هایی که میتونستن همون صب برگردن شهرشون...


تاریخ : چهارشنبه 2 آبان 1397 | 04:24 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
دوس دارم اولین دوست نزدیکمو ک دیدم بغلش کنم بزنم زبر گریه 
این حجم از فشار روم کم شه یکم 
ولی خب متاسفانه دو روزه فقط غریبه میبینم و حبصم بین شون
و فکر نکنم تا اخر هفته یا هفته بعدی هم ببینم دوستامو و این هم مسخرس 


کلی حرف برا نوشتن دارم ولی نه حرفم میاد نه حوصله شون


تاریخ : دوشنبه 30 مهر 1397 | 01:13 ق.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : پنجشنبه 26 مهر 1397 | 11:30 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
اون خبری که منتظر بودم بشنوم که شایعه س، متاسفانه حقیقت محضه
گویا استاد آمار و استاد اقتصادمون باهم تو یه ماشین دیده شدن!
البته میتونن فقط باهم آشنا باشن... نه چیز بیشتر!


اومدم درباره ی یکی دیگه از استادامون بنویسم،
ولی حوصله ندارم


سنگین شدن درسا رو از همین اول ترم به شدت احساس میکنم!

و یه چیز دیگه ^_^
گواهینامم یه ساله شد


تاریخ : سه شنبه 24 مهر 1397 | 11:25 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
*پست سفارشی*
مخصوص فائزه خانوم

موضوع : OR چیست؟
Opreration Research که به صورت مخفف با نام " اُ آر " شناخته میشه
به معنی تحقیق در عملیات، که در رشته های مدیریت، حسابداری، اقتصاد، مهندسی صنایع، عمران و آمار تدریس میشه؛ برای ما شامل ۹واحده که توی سه درس سه واحده ارائه میشه و ما این ترم OR1 میخونیم و ترمای بعد OR2 و OR3

حالا بیخیال همه ی اینایی که گفتم
ساده بگم:
اُ آر ینی ریاضی

بچه های ما با اینکه اکثرشون انسانی بودن و از ریاضی متنفرن، ولی اُ آرو راحت میفهمن!
پ.ن: اگه بگی "تحقیق در عملیات" ، افت داره جلو ترم بالاییا


تاریخ : پنجشنبه 19 مهر 1397 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
می‌دونستید اقتصاد زنِ آماره؟!

هان؟!
ینی چی؟
دقیقا واکنش ما هم همین بود وقتی که یکی از ترم بالاییا، سر کلاس OR یدفه وسط حل یه مسئله، چنین جمله ی بی ربطی رو گفت
و چن ثانیه طول کشید تا ما فهمیدیم منظورشو
که استاد اقتصاد و استاد آمارمون باهم زن و شوهرن
چه جالب!
و دیگه کلاس شلوغ شد...

عمیقا احساس میکنم شایعه ای بیش نیست!
چرا؟! چون اصن به هم نمیخورن!
استاد اقتصادمون یه دختر خیلی پرانرژیه که از اول تا آخر کلاس داره بلند بلند حرف میزنه و ازین ور کلاس میره اون ور کلاس و هی فرمول مینویسه و اثبات میکنه و مثال میزنه و دوباره از اول درسو تکرار میکنه و میپرسه و نمره مثبت میذاره!
استادی که تو کلاس سه ساعته، بدون آنتراک سه ساعت و رب نگهمون میداره و وقتی با خواهش و التماس بچه ها، بالاخره راضی میشه ولمون کنه، فک میکنه نیم ساعت زودتر از تایمش کلاسو تموم کرده!

ولی استاد آمارمون یه مرد وااااقعا خسته س!
از اول تا آخر کلاس یه گوشه وایمیسته و انقد شل حرف میزنه که فقط ردیف اول کلاس میفهمن با دندونای ارتودنسیش چی داره میگه؛ درحدی که امروز وقتی گفت چرا سوالمو جواب نمیدین؟ گفتم استاد ما هیچی نمیشنویم خب
گف عههه از اول میگفتی! و باز شروع کرد به همون آروم صحبت کردن! انگار زیر لب با خودش حرف میزنه!
و کلاس سه ساعته رو سر یک ساعت تموم کرد

تنها شباهتی که بینشون پیدا کردم قد بلندشونه (که خب ربطی نداره)
و تیپ شلخته شون!
آقاهه یه کت شلوار گشاااد میپوشه و حتی یه شونه نمیزنه به موهاش!
خانومه هم چادرشو درنمیاره سرکلاس! (نمیدونم چه فکری میکنه)
و هی میکشتش رو زمین خاکیش میکنه و رو مخ همه ی بچه هاس

بگذریم...
یاد یه چیز دیگه افتادم؛
یکی دیگه از استادامون وقتی داشت پای تخته چیزی می‌نوشت، حواسش نبود از روی سکو افتاد پایین خورد به سطل آشغال
بعد هول شد از ما معذرت خواهی کرد 
ماعم ساکت موندیم تا درسو ادامه داد!

هنوز دارم به این فکر میکنم ‌که اون تو چنین لحظه ای چی باید میگفت؟
و ما تو اون موقعیت چی باید میگفتیم؟؟


تاریخ : چهارشنبه 18 مهر 1397 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
یکی از رقابت هایی که من خیلی باهاش حال میکنم
حذف و اضافه س
اصن عین راز بقاس لنتی
سریع باید بدویی تا یه درسی خالی میشه شکارش کنی!

که دو حالت داره:
اگه به چیزی که میخواستم برسم، تا یه هفته کیفم کوکه
ولی خدانکنه سایت یه اروری بده که نفهمم حرفش چیه

تو کلاسمون هرکی تو انتخاب واحد به مشکل میخوره
سریع میاد پی وی، رمزاشو میفرسته که من براش بردارم!
خیلی حس جالبیه!!
شاید حس مفید بودنه
یا شایدم قابل اعتماد بودن!

امروز دوتا کلاس داشتم ولی نرفتم دانشگاه
اولیش یه عمومی بود که میخواستم حذفش کنم!
(از فواید دانشگاه رفتن قبل از حذف و اضافه اینه که اگه با استادش حال نکردی هنوز یه فرصت داری که به داد خودت برسی!)
و دومیش همزمان میشد با ساعتی که سایت باز میشد برای حذف و اضافه!
منم ترجیح دادم نرم؛
و به جاش کمین کردم پشت لب تاب و...
دقیقااا همون کلاسی که تو انتخاب واحد گیرم نیومده بود، یهو یه جا خالی شد و پریدم برش داشتم!
خودم انقد تعجب کرده بودم
هی میرفتم بیرون از سایت دوباره میومدم تو
تا اینکه واقعا باورم شد که برش داشتم!
و راضیم از اینکه نرفتم دانشگاه!

دانشگاه نامرد ما
برا معدل بالاها هیچ امتیازی نداره
ولی دانشگاه تهران ماهی 200 تومن میده به دانشجوهاش!!

اولش میخواستم 24 واحد بردارم؛
ولی دیدم ما که به هرحال 7 ترمه تموم میکنیم؛ بذار طبق چارت درسی پیش برم...

با اینکه شنبه خره!
ولی
خیلی بهتره آدم 3 روز اول هفته رو بره دانشگا
تا  3روز آخر هفته!!


تاریخ : یکشنبه 15 مهر 1397 | 01:05 ب.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
آقا ما ترم سوم دانشگاهمونم شروع شد؛
ولی همچنان دارم افسوس میخورم برای دوستاییم که هنوز درگیر کنکورن و احتمالا با ترم ۵ ما قراره تازه ترم یکشونو شرو کنن!!!
بعضیا یه کنکور مسخره رو چقد برا خودشون بزرگ میکنن!
عین یه مانع بزرگی که سد راه آرزوهاشونه... و واقعنم باور دارن که همه چی تقصیر کنکوره!
عزیز من خب تو ماهیت کنکورو بپذیر! همیشه اون چیزی نمیشه که ما دلمون میخواد؛ 
اگه نمیتونی تغییری توش بدی، تو یذذذره مسیرتو تغییر بده ، ولی عبور کن!
دلم میسوزه برای بچه های باهوشی که با رتبه ی عالی به خاطر انتخاب رشته ی اشتباه یا توقعات بیش از حد از خودشون، بیخودی میمونن پشت کنکور!
این همه رشته ی خوب! وقتی بعد دوسال اون رشته ای که میخواستی رو نیاوردی، چه اصراریه که باز کنکور بدی با وجود اینکه میدونی هرسال قبولی سخت تر میشه؟ و به راحتی میتونی بری سراغ گزینه ی دومت...
و چه بسیارند افرادی که بعد از چن بار کنکور دادن، آخر میرن سراغ رشته ای که همون سال اول میتونستن قبول شن :/
اه اصن عصابم خورد میشه به این چیزا فک میکنم! 
چه صبر و اراده ای دارن اونایی که برای چندمین سال پیاپی همون درسای حوصله سر بر دبیرستانو میخونن تو فضای بسته و شرایط بی روح و هیجان قبل کنکور! و چقد عمرشونو هدر میدن پای چیزی که واقعا ارزششو نداره (حداقل از نظر من )

خداروشکر امسالم برادر جانمان دانشگاه قبول شد، همون رشته ای که میخواس!
و شدیم هم دانشگاهی ^_^
فامیلا فک میکنن کلا دانشگاه تحت سلطه ی ماس
خبر ندارن ما اصن همدیگه رو نمی بینیم!
ینی واحد خواهران و واحد برادران چندین فرسخ باهم فاصله داره!!
تازه همین که تا الان حراست دانشگاه بهمون گیر نداده که چرا باهم میریم و میایم خودش خیلیه
و از شانس خوبمون :/ ساعت و روز کلاسامونم باهم هماهنگ نیس!
به زور شاید یه روز در هفته بتونیم باهم بریم دانشگاه!
مثلا من شنبه ها کلاس ندارم و داداشم داره!
من ۴شنبه ها کلاس دارم و داداشم نداره!
من یکشنبه ها صب تا ظهر میرم دانشگاه، ولی داداشم بعدازظهر کلاس داره

ولی خوبیش اینه که من با ماشین میرم و میام، خیالم راحته
داداش بیچارم بره به فکری به حال خودش بکنه منم دو ترم با تاکسی رفتم، با اتوبوس برگشتم!
و الان واقعا تفاوت ماشین داشتن و نداشتنو حس میکنم!
با اینکه خودمم با ماشین تک سرنشین موافق نیستم ولی چاره ای نیس؛ سعی میکنم اگه از دوستام کسی باهام هم مسیر بود، برسونمش...
ترمای قبل صب خوابالو میرفتم تا برسم به ایستگاه تاکسی! بعد باید ۳ کورس تاکسی سوار میشدم و با راننده تاکسیای مختلف با خلقیات متفاوت و بقیه پول تاکسی و  مسافرهای جورواجور سرو کله میزدم تا برسم به پل هوایی جلوی دانشگا! از اون همه پله که بالا و پایین میرفتم، بعدش میرسیدم به سردر دانشگاه، حالا آیا سرویس داخل دانشگاه گیرم بیاد، آیا نیاد! که معمولا هم یکی میومد که پسرا رو سوار میکرد! و انقد روشنفکری درمیان مسئولین دانشگاهمون موج میزنه که معتقدن حتی اتوبوس وقتی داخل دانشگاه باشه، باید تفکیک بشه! :/ و من اکثرا مجبور میشدم پیاده برم تا برسم به دانشکده مون!
منم که عادت ندارم آن تایم باشم همیشه با تاخیر می‌رسیدم!
 تازه غروب که کلاسام تموم میشد، با اون همه خستگی همین راهو پیاده برمیگشتم تا سردر دانشگاه، اونجا یه ربع تو ایستگاه اتوبوس منتظر میموندم تا اتوبوسی که به مسیرم بخوره برسه و دقیقا یک ساعت تو اتوبوس وایمیستادم! چون هیچ وخ جا نبود بشینم! و صدای کل کل دانشگاه آزادیا و دولتیا رو میشنیدم و هیچ وقت نفهمیدم که پز چی رو میدادن و به چیه دانشگاهشون مینازیدن!
و دیگه جنازم میرسید خونه! در حدی که نمیتونستم خودمو برسونم به اتاقم؛ فقط کیفمو پرت میکردم یه طرف و با همون چادر و مقنعه رو مبل وا میرفتم و خوابم میبرد، تا بعد از یه ساعت تازه جون بگیرم و بتونم برم یه چیزی بخورم دوباره به زندگی برگردم!
وای الان که یادش میفتم خستگی تمام وجودمو فرامیگیره!
الان انقدرررر تنبل شدم که اگه ماشینو مامانم لازم داشته باشه، من ترجیح میدم کلا دانشگاه نرم تا اینکه بخوام با تاکسی دقیقا از این سر شهر برم اون سر شهر و بعد از یک ساعت و ربع برسم به کلاسم!! 
ولی هرجوری فک میکنم یه ماشین برای یه خانواده با ۵تا و نصفی راننده کافی نیس!




تاریخ : شنبه 14 مهر 1397 | 01:07 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
هرچی بزرگتر میشم بیشتر دیگعه خودم نیس 
اونی ک همیشه فکر میکردم قرار تا سال های بعدم باشم 
شدم یه آدمی که میترسه بره دنبال لیست علاقه مندی هاش که نکه یوقت بد انجام بدم اونا رو بشکنه تو ذهنم خاطرات قشنگ خیالی شون.
(الان مینا میاد بهم تذکر میده ک باید بنویسی 
خاطرات قشنگ خیالی شون تو ذهنم بشکنه *) 
یک هفته اس هر روز دارم با خودم فک میکنم چرا فراخوان دعوت به همکاری کانون فرهنگی دانشگاه رو نمیرم ثبت نام کنم 
یا اون موقع که اومدن بهم گفتن بیا سر دبیر یکی از نشریه های دانشگاه شو چرا رد کردم ؟ 
اونم گروهی و تیمی که از اول ورودم به دانشگاه دوست داشتم عضوی از اون  بشم 
یا چرا وقتی روز دانشجو متن سیاسی خوبمو دادم انجمن و ازم خواستن که بخونمش تو مراسم قبول نکردم 
یا وقتی گفتن اجازه بده تو نشریه کشوری عصردانشجویی چاپش کنیم نزاشتم 
یا چرا پارسال ک مسابقات کشوری داستان نویسی بود داستانمو نفرستادم و سوختن گوشی مو بهانه کردم
یا چرا هنوز هیچ نوشته ای هنوز هیج کجا با اسم خودم برای دل خودم چاپ نشده ! منی که از راهنمایی انشا های خودم ک هیچ بقیه رو هم مینوشتم و الانم تو نوشتن متن های خوبشون تو جاهای مختلف  کمک شون میکنم 

"چجوری تونسم اینهمه فرصتو بسوزونم!!!! "

جواب همش همینه من ترسیدم و دچار خود کم بینی مفرط شدم که از من قبلی به شدت فاصله داره 
و این روند نگران کنندس اگه صعودی باشه :) 


تاریخ : یکشنبه 8 مهر 1397 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 18 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...