تبلیغات
˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙
✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿ 
قالب وبلاگ
بعد از کنکور ۳تا دستاورد مهم داشتم
۱_ کارت ملی
۲_ گواهینامه رانندگی
۳_ گذرنامه

بله، بنده تابه‌حال از کشور خارج نشدم
فقط تا ۵۰ متری مرز رفتم!!

البته یه کارت دیگه هم غیر از کارت دانشجویی و کارت عابر بانک، به کارتای مهمم اضافه شده
_کارت اتوبوس

وقتی داشتم فرم گذرنامه رو پر میکردم
متوجه شدم که هم اکنون در استقلال و آزادی کامل به سر میبرم
دختر ۱۸ ساله ای که ازدواج نکرده!
پس نه به اجازه و امضای پدرش نیاز داره، نه همسرش

فعلا قصد دارم این آزادی رو حفظ کنم و ازش لذت ببرم

[ سه شنبه 18 مهر 1396 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
امروز بردنمون اردو!! اردوی اجباری!
از صب تا ظهر ، مسجد مقدس جمکران!

درحالیکه فائزه اینا رو ۳روز بردن آبعلی
روزای بارونی تو طبیعت پاییزی
کوفتتون بشه

هرسال با مدرسه اردو میرفتیم جمکران
از این به بعدم مث اینکه هرسال قراره با دانشگاه اردو بریم جمکران
 
البته نا گفته نماند که فائزه خانوم توی اردوی جذااااب ماهم شرکت کردن
انقدر مجری و مسئولین دانشگاه صحبت هاشون دلنشین بود که همه ی بچه ها یا داشتن باهم حرف میزدن، یا خواب بودن، یا گوشی بازی میکردن

خلاصه که خیلی پرمحتوا بود و کلی چیز جدید یادگرفتیم
تازه حضور و غیابم نکردن!!
الکی پاشدیم رفتیم!


 امروز بالاخره کارت دانشجوییمو گرفتم

 چقد رفت و آمد و راه دانشگاه خسته کننده س
کلاساش واقعا خستگی نداره! ولی انقدرررر مجبورم راه برم که میرسم خونه هلاکم!!

داشتم همین جوری از جلوی کتابخونه ی حرم رد میشدم
گفتم بذار برم به بچه ها سر بزنم
دوستانی که امسال پشت کنکور موندنو ببینم
رفتم تو، خانومه رام نداد برم پایین
هرچقدم اصرار کردم قبول نکرد؛ خیلی بداخلاق بود!!
اومدم برم خونه که یهو دیدم عه! معصومه سادات!!
دقیقا مث من داشت از دانشگاه برمیگشت و اومده بود زینبو ببینه
تا خانومه حواسش پرت شد، معصومه سادات دوید رفت پایین یکم بعد با زینب اومد بالا!
۳تایی باهم یه عالمه حرف زدیم و دلمون وا شد...
بعدم دیگه زینب وسایلشو جمع کرد که باهم بریم خونه
سر بازارم بهمون شیرینی گواهینامه شو داد
خوش گذشت
بازم میرم سر بزنم

[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
در کمال تعجب
دیروز هر ۳تا کلاسم تشکیل شد
هیچ وخ فک نمیکردم یه روزی از اینکه کلاس لغو نشه خوشحال بشم

صب ساعت ۷ با نرگس سر بازار قرار گذاشتیم و باهم اومدیم دانشگا
تا مسیرشو یاد بگیریم
هم صب کلاس داشتم هم بعدازظهر
ظهر که بیکار بودم رفتم مهمونی تو اتاق دوستای خوابگاهیم
یه دوست تبریزی دارم به اسم پریسا
و یه دوست اصفهانی به اسم سپیده
این دو تا همکلاسیامن و هم اتاقین
و هردوشونم خییییلی لهجه دارن منم آی لهجه میگیرم

میخواستم ببینم خوابگاه های دانشگامون چجوریه
چسبیده به ساختمون معصومیه ، خوابگاه معصومیه س
رفتیم چای دم کردیم باهم خوردیم
ناهار میخواستن ماکارونی درست کنن کمکشون سیب زمینی و پیاز خرد کردم
ولی ناهارو رفتم با نرگس خوردم

ازین به بعد وقتایی که تو دانشگاه بیکارم شاید برم به خوابگاه دوستام سر بزنم

غروب که شد و کلاسامون تموم شد، با رفقای دبیرستان رفتیم سینما
که دقیقا روبروی دانشگامونه
بعدم رفتیم کافه رستوران بغلش و یکم خودمونو تحویل گرفتیم
برگشتنی هم ۹تایی چاپیدیم تو ماشین نرگس اینا و اومدیم خونه
من و فائزه و نرگس و مامان و بابا و داداشش
با کیانا و فاطیما و مریم
خوش گذشت

امروزم ۲تا کلاس ریاضی پشت سر هم داشتیم!!
اکثر بچه های کلاس هم از انسانی اومدن! خیلی کم ریاضی بلدن! گیج میزنن!!

مث اینکه روال دانشگاه داره عادی میشه و قراره از این به بعد همه ی کلاسا تشکیل بشن!

با اینکه هنوز دوستای زیادی پیدا نکردم، ولی آشناهای قبلی رو زیاد می بینم تو دانشگاه!
امروز مریم ساداتو دیدم (یاد روزای درس خوندن تو کتابخونه بخیر)
و عارفه دوست مریم
 و کیانا و سارا که هردو تو یه کلاسن و زبان میخونن!

کارت دانشجوییم هم رفتم بگیرم، دیدم بستن رفتن خونشون

ساعت ۵ونیم کلاسم تموم شد
این ساعت در واقع آخرین تایم دانشگاهه
همه تعطیل شده بودن، سردر دانشگاه غلغله بود!!!!
نمیدونستم همچین جمعیتی از همشهری ها تو این دانشگاه دارن درس میخونن
سوار اتوبوس شدم که بیام خونه، انقدررر پر شد که درش بسته نمیشد دیگه
با اون وزن زیاد، اتوبوس دیگه نمیکشید! کولرم خاموش کردن!!!
واااای اصن یه وضعی بود... منم وایساده بودم، این میله هارو گرفته بودم؛ 
حس کردم از اول راه تا آخرش به بارفیکس آویزونم!!!
خوب شد معصومه رو تو اوتوبوس دیدم و تا برسیم حرف زدیم باهم!
 وگرنه خیلی غیرقابل تحمل میشد!! من که پیاده میشدم تاکسی میگرفتم!!
دیگه این ساعت اتوبوس سوار نمیشم

[ یکشنبه 16 مهر 1396 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
 


 هوای سرد دلچسب
توی اردوگاه بسیج با ساختمون های نوساز افتادم توی ی اتاق 12 تایی گ تراسش رو ب درختای بلنده ک پایین ش کلی برگ نارنجی و زرد قشنگ ریخته و هرکی ندونه انگار اخرای پاییزه :)

ی شب اینجام با اینکه فک میکردم چون مینا و نرگس و مریم و بقیع نیستن پیشم و تنهام قرار نیست خوش بگذره ولی حدودا داره میگذره :))
با بچه های مهندسی حرفه ای آشنا شدم و برای اولین بار زندگی خابگاهی رو تجربه کردم *…*
تا دیر وقت توی ایون زیر پتو مچاله شده بودیم باهم دیگه حرف میزدیم
[ی محدثه هس بچه قزوینه تنها غیر هم رشته ای هم اتاقمونه ک بهداشت محیط قبول شده حدوداا نمک سفرمونه ی دختر چشم عسلی مژه بلنده سفیده تپلیه :)) ک بخاطر قم چادری شده و تصورش از قم ی شهر بدون کافه و سینما و شهربازیه :| و کلن ی حوزه علیمه در نظر داشته]

خلاصه ک بعد از اینکه از سرما مردیم رفتیم ک بخابیم عاخه برا نماز صبح بیدار باش میزدن ساعت چار
رفتم رو تخت بالای کنار پنجره خابیدم و یخ کردم تا صبح *…*

تااومد خابم ببره یوهو دیدم چراغا روشن شد گفتن بفرمایید نماز  -.-
بهد نماز اومدیم بخابیم دوباره ک سرپرست اومد گفت خب 7 تا 8 صبحانس :|

بعله خاب موندیم کل 12 تامون ساعت پنج دیقع ب 8 بیدار شدیم بدو بدو لباس پوشیدیم ک بریم سلف واای ژتون های غذامون جا گذاشته بودیم دوباره تا بریم بیاریم :|خیلی دیر شد ولی بلاخره رفتیم سلف


( ی مطهره داریم کاشونی عه و ی لهجه ی شیرین داره و کلی پر انرژی عه دو ساله ازدواج کرده و اشتباهی قمو زده تو انتخاب رشته
ب قول خودش اگ خاب و خوراکش تامین باشه کل مدت شارژه

سر صبونه ی نون کامل :| رو ساندویچ کرد برا خودش -_- حالا کاش چاق بود ی دختر لاغر مردنی :(  ک بازم بگم شب قبل سر شام هم دو تا بشقاب برنج خورد

بعد من بیچاره :(( از همه کمتر میخورم بین اینا -_- حالا اینم )

خلاصه بعد صبونه رفتیم نماز خونه طبقه ی دوم شرو کردن برامون از قوانین دانشگا گفتن


راستی اینجا ی ساختمون 7 طبقه بزرگه ک طبقه ی اول ش ورودی عه و اسانسورا و اینا

طبقه ی دوم  ی نماز خونه شیک و نوسازه با کلی امکانات
طبقه ی سوم سلف غذاخوریه  ک دور تا دورش پنجره اس ک ی ویوی فوق العاده داره ک رو ب درختای بلند و سر سبزه و کوهای بلندش ک ابرای بالاش خیلی قشنگن

طبقه ی چار و پنج هنوز ندیدم :))
ولی طبقه ی ۶ و 7 خابگاه عه ک ما تو اتاق 601 طبقه ی شیشم ایم

الانم سر کلاس مدیریت زمانم با ی استاد ک فک میکنه خیلی کوول بنظر میرسه اگ تو حرفاش ب دانشجو ها تیکه های بی عدبانه و بیمزه بندازه  و داره برامون از خودشناسی میگه :))
سخنی از استاد: شما ب عنوان زن مومن مسلمان انقلابی منتظر با بصیرت هدف اولت در جامعه کار نباشه :| هدف والا ی فرزند و شوهر داری :/


ک چقدر متاسفم ک با اینهمه تحصیلات دانشگاهی و مدرک دکتری باز هم نمیتونن ی زن مستقل رو تو ذهنشون بگنجونن
میگه چون دخترا میخان کار کنن پسرا بیکار شدن

-_- چقد حرص بخورم ک نمیتونن دخترو بدون وابستگی مالی و جسمی ب ی مرد ببینن

برنامه بعدی مون ناهار و نمازه و بعدش تا 3 استراحته
بعدش دوباره کلاس قوانین داریم :))



:| پست هام داره اندازه مینا میشه ؛)) ع من خیلی بعیده


وااای الانم ک ساعت دو و چل دیقس داره بارون میاد کاش میشد راحت عکس گذاش تو وبلاگ :))

[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
من چقد احمقم که پامیشم میرم دانشگاه

امروز از ۸صب تا ۶عصر دانشگاه بودم
قرار بود یه کلاس ۸ تا ۱۱ داشته باشم، یکی هم ۴تا ۶
ولی فقط یه ساعت و نیم سر کلاس نشستم!!
که اونم کلاس من نبود
فقط برای اینکه بیکار نباشم رفتم سر کلاس زیست جانوری ها، زنگ فیزیک، پیش مریم و فاطمه نشستم!!

صب ادبیات داشتیم
رفتیم سر کلاس
یه معلم خوب داشت با خوش اخلاقی اولین جلسه ی کلاسشو شروع میکرد!
کلاسامون ظرفیتش ۴۰ نفره و فقط ۴۰ تا صندلی تو کلاسه
کلاس پر بود وقتی من اومدم ولی هنوزم بچه ها داشتن میومدن تو کلاس و جا نبود بشینن!
رفتن بررسی کردن دیدن ۲تا رشته باهم اومده سر یه کلاس عمومی!
البته اکثرمون مدیریت بودیم ولی در واقع اینجا کلاس رشته فیزیک ها بود!!
کلاس ما روزش جابجا شده بود و بهمون خبر نداده بودن!!
خلاصه از اون کلاس اومدیم بیرون و اون استاد خوبم از دست دادیم!

منم بیکار تو دانشگاه می چرخیدم!
چن صد متر رفتم بالاتر رسیدم به ساختمونی که کلاسای نرگس و بقیه ی بچه ها اونجا بود
صدای خنده های آشنا رو دنبال کردم و رسیدم به جمعیت دوستام که دور هم نشسته بودن داشتن مسخره بازی درمیاوردن

یکم دورهم نشستیم و بعد رفتن سر کلاساشون
منم از روی بیکاری رفتم سر کلاس

بعد از کلاس هم رفتم عضو جهاد دانشگاهی شدم
بعدشم توی یه کلاس هلال احمر ثبت نام کردم

ساعت ۱۲ رفتم پیش زنداییم توی آزمایشگاهشون و حواسم به دستگاه جی سی بود
هی محلولای مختلفو به نمونه تزریق کردیم و نمودارشو بررسی کردیم...
یه کار کسل کننده!
برای ناهار هم از رستوران دانشگاه جوجه گرفتیم
 
تا اینکه ساعت ۳ونیم شد و من دیگه راه افتادم برم سمت دانشکده ی خودمون به کلاسم برسم
داشتم از توی یه راه خاکی میرفتم که مسیر کمتری رو برم؛
یهو پام رفت توی یه چاله محکم خوردم زمین
خودم خیلی خجالت کشیدم از این وضعیت!
اطرافم چن دسته پسر بودن که دیدن چجوری خوردم زمین ولی نه خندیدن ، نه به روم آوردن!! دستشون درد نکنه خیلی باشخصیت بودن!
همه جام خاکی شده بود!!  اول پاشدم خودمو تکوندم بعد به خودم کلی خندیدم
ولی پام داشت خییییلی میسوخت! دیدم شلوارم  پاره شده و زانوم داره خون میاد!!!!
آخرین باری که اینجوری خورده بودم زمین مال ۴سال پیش بود که توی باغمون لیز خوردم و افتادم توی جوب گِل!!
خلاصه برگشتم رفتم پیش زنداییم و پامو بتادین زدمو پانسمان کردم
خیلی سخت میتونستم راه برم! برای همین زنداییم منو با ماشین تا دم دانشکده مون رسوند

فک کنم لازم نباشه بگم دیگه
کلاسمون بازم تشکیل نشد!
نیم ساعت نشستیم و باز استاد نیومد...
و من امروز فقط ۱۰ ساعت تو دانشگاه علاف بودم!!
و تنها دستاوردم یه شلوار پاره و یه زانوی زخمیه!!
همش تقصیر فائزه ی بی ادبه

[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
روز اول دانشگاه :
هفت و نیم بیدار شدم
ی تخم مرغ گذاشتم آبپز شه (برا اولین بار ) تا لباسامو بپوشم
کارامو کردم اومدم تخم مرغ پوست کنم
بوووم تو دستم ترکید :)هنوز نپخته بود
خداروشکر کردم ک خوبعه ب مقنعه ام نریخت و انقد ک دیرم شده بود گرسنه و عجله ای رفتم دانشگاه

وارد دانشکده بهداشت شدم ی ساختمون دو طبقه ک چن تا کلاس و دفتر اداری توش داشت
ی دختر سال بالایی تا دید جدیدم راهنماییم کرد ک باید از بورد مخصوص رشتم کلاسا رو پیدا کنم :)
بله رو بورد نوشته بود 8 تا 10 رو دو شنبه شیمی عمومی اتاق 105

وارد کلاس صد و پنچ شدم
13 تا دختر نشسته بودن ک از لاب لاشون رد شدم و رفتم ردیف اخر نشستم
یذره ک گذشت تنهایی ک گرفته بود منو =) کمتر شد
 با بقیه آشنا شدم ک سه تا خابگاهی بودنو ده تای دیگه قمی
 ک البتع هیچ حس خوبی ب همشهری ها ندارم ی مدلی ان
 اما بچع های شهرستان خیلی مهربون ساده بنظر میرسن

ده دیقه بعد در باز شدو ی پسر گوگولی اومد تو ک جا خورد ک خودش تک پسر کلاسمونه از خجالت قرمز شد اروم نشست اولین ردیف ی گوشه

درکش میکردم کامل خودم اندازه اون تنها بودم :))


استاد اومد کلی حرفای حوصله سر بر زد و هی خاست باهامون دوست شه تا بلاخره ده شد کلاس تموم شد
دخترا اومد گفتن بریم حیاط دانشکده بگردیم
ی حیاط نسبتا بزرگ با درختای بلند ک وسط ی میز پینگ پونگ و ی چوب بسکتبال بود دور تا دورش کلی نیمکت ک حس خوب میداد ب ادم ^_^

بعد باید حیاطو دور میزدی تا برسی اون طرفش ک کتابخونه و چن تا کلاسو سلف غذا خوری بود

در کل از حیاطمون خیلی راضیم *_*

بعد برگشتم تو سالن دیدم رو بورد نوشته کلاس کالبد شناسی داریم
ک اومدن خبر دادن استاد نیمده و کلاس کنسله
بعدشم ک از اونجایی دانشکده تا خونمون حدود 45 دیقه راهه
پیاده راه افتادم ب سمت خونه


{غر } :)

این مینا و نرگس خانومم ک باهمن همش خر روزهمو میبین
هی هم میگن ن دانشجویی وقت تنهایی کلن -_- اره اره

اون مریم هم ک با دوستاش رفته تهران هم اتاق هم هست تازه باهاشون -_-
اون یکی دوست جان هم ک دانشگاه تهرانه پنج روز هفته کلاسه شاید بشه کل شیش روزش -_-

خلاصه ک همین فقط =  -____-


[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
امروز صب ساعت ۷ پاشدم
زندایی کوچیکه م ماشینو برداشت و باهم رفتیم تا دانشگاه
( لازمه اشاره کنم که زنداییم فقط ۴سال و نیم بزرگتر از منه؛ هم دانشگاهی هستیم
ایشون دارن روی پایان نامه شون کار میکنن ولی من ترم اولی ای بیش نیستم!)
خلاصه رفتیم تو دانشگاه و اتاق کارشناس رشته ی منو پیدا کردیم
۲نفر بودن که پشت کامپیوتر نشسته بودن
نمیدونستم الان کدومشون خانوم باباییه کدومشون خانوم موسوی!
رفتم به یکیشون گفتم من هرچی تو سایت دنبال برنامم میگردم چیزی نمیاره
به "صدای دانشجو" هم پیام دادم، گفتن مشکل سیستمیه!
یه چن نفر دیگه هم اونجا بودن که دقیقا مشکل منو داشتن!
گف خب بیا شماره دانشجوییتو بگو
وارد صفحه م شد
گف خانوم شما انتخاب واحد نشدید!!
گفتم خب ینی چی؟ چرا؟
گف بورسیه ای؟
گفتم نه ، روزانه!
اون یکی خانومه اومد گف من همه رو انتخاب واحد کردم 
هرکس ثبت نام کرده و اسمش بوده برنامش هست!
گفتم خب من الان چیکار کنم؟؟
گف برو پیش خانوم سنگی!!
عاقا ما رفتیم دوباره طبقه ی پایین و شماره ی اتاق خانوم سنگی رو پیدا کردیم و دوباره رفتیم بالا کلی دنبالش گشتیم تا بالاخره پیدا شد!
باز چن نفر دیگه تو اون اتاق بودن که دقیقا مشکل منو داشتن!
اون خانومه هم شماره دانشجویی هامونو وارد کرد
گف شما سر ترم دارید! فقط انتخاب واحد نشدید!
چرا فرستادنتون پیش من؟؟ برید پیش کارشناستون خودش باید براتون انتخاب واحد کنه!
ما عم دوباره برگشتیم رفتیم تا همون اتاق کارشناس
کلی تو سیستم جست و جو کرد تا آخر فهمید اسمای ما صفحه ی دوم بوده، جامونده!!!!!
اینم از مشکلاتی که فامیلیت با میم شروع شه!! اسمت میره ته لیست!
گف خب اندیشه نمیتونم براتون بذارم!
منِ ضایع هم برگشتم از زنداییم پرسیدم اندیشه چیه؟؟؟
بعد فهمیدم داره درباره ی درس اندیشه اسلامی صحبت میکنه
گف عمومیامون همه پر شده! فقط اختصاصی میتونم براتون بذارم!
نتیجه ی کلی اصرار کردن هم این بود که یه فارسی عمومی به برنامم اضافه شد؛ یه عمومی سه واحدی!
در کل ۱۷ واحد دارم این ترم، ۶تا درس
ولی خیلی آدمای بدی بودن!! هیچ تلاشی نمیکردن که کار آدمو راه بندازن!
انگار نه انگار که وظیفشونه و بابت همین دارن پول میگیرن!
من که این همه برای برنامه ی درسی دویدم؛ حتی برام پرینت نگرفت! کامپیوترشو این وری کرد گف عکس بگیر
خلاصه کارام که انجام شد ساعت ۹ بود
اومدم روی برد نگاه کردم دیدم به به ساعت ۸تا ۱۰ یه کلاس داشتم!
تا دم در کلاسم زنداییم باهام اومد و من رفتم تو و اونم رفت به کارای خودش برسه
یه حاج آقای لاغری استادمون بود
مدیریت اسلامی درس میداد! خیلی هم با غرب مشکل داشت
البته اسم کامل درسش این بود:
اصول و مبانی مدیریت و الگوهای آن در اسلام
به یه ساعت اول کلاس که نرسیدم؛ نیم ساعت بعد هم کلاس تموم شد!
هیچ چیز جدیدی یاد نگرفته بوم! انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!!
از کلاس اومدم بیرون، یهو یکی از همکلاسی های پیش دانشگاهیمو دیدم معصومه!
خیلی خوشحال شدم که بالاخره یکیو پیدا کردم که تنها نباشم
تربیت بدنی داشتن؛ باهم رفتیم تو حیاط
دم بوفه بودم که یهو نرگس زنگ زد! گف کلاس ۱۱۰ عه! منم کلاسم ۱۱۵ بود!
اصن ساختمونامون باهم فرق داشت ولی انگار برای درسای عمومی این طرف بودن!
زودی رفتم بالا و نرگسو تو راهرو پیدا کردم
همش یاد فائزه بودیم بچمون داشت غریبی میکرد که میره یه دانشگاه دیگه!
من و نرگسم فک نمیکردیم همدیگه رو ببینیم! ولی اینکه همین اول کار رسیدیم پیش هم خیلی جالب بود!
فائزه داشت از سر کلاس پیام میداد که کلاسشون خیلی حوصله سر بره!
ماعم یه سلفی گرفتیم فرستادیم براش
بعدم دیگه از هم جدا شدیم...
۲تا دیگه از بچه های مدرسه رو دیدم که رشته ی ریاضی بودن و مث دوران مدرسه بازم همکلاسی نرگس! ملیکا و سمانه
یکی دیگه از بچه های مدرسه هم دیدم که فقط سال اول تو مدرسمون بود و همکلاسی هم بودیم! سارا دوست فاطمه (هندونه)
و یه نفر دیگه ام دیدم که خیییییلی آشنا بود! همین جوری چش تو چش هم نگاه کردیم ولی چون من مطمئن نبودم که اون شخص همون دوست صمیمی مریمه که فکرشو میکنم، یلام نکردم بهش!! ولی معلوم بود که اون منو شناخته! ۳بار هم از جلوی هم رد شدیم! 
انقدر ذهتمو درگیر کرده بود که زنگ زدم به مریم پرسیدم عارفه کجا قبول شده؟ گف همین دانشگاه قم! و مطمئن شدم که خودش بوده!!
ساعت ۱۰ شد و وقت کلاس بعدیم بود! رفتم که وارد کلاس بشم، دیدم خالی خالیه!!
باز رفتم روی بُردو نگاه کردم! مطمئن بودم که همین کلاس بود!!
دیدم نوشته هفته های زوج!!!
گفتم این مسخره بازیا چیه؟؟ هفته ی زوج و فرد چیه دیگه؟؟
گفتن الان هفته ی فردیم! این کلاس یه هفته درمیونه!
باز دوباره یدفه احساس تنهایی کردم!!
یه کلاس دیگه بعد از ظهر داشتم از ۴تا ۶! و تا اون موقع بیکار بودم!!
رفتم سوار سرویس دانشگاه شدم و یکی دوتا ساختمون بالاتر پیاده شدم!
اونجا آزمایشگاه زنداییم بود
رفتم بهش سر بزنم؛ اتفاقا اونم تنها بود!
ولی بعدش استادش اومد کارشو نگاه کنه و نمونه شونو بررسی کنن( زنداییم شیمی میخونه!)
بعدشم دوستش اومد و کلی سرگرم محاسبات شیمیایی شدن!
که من خیلی بدم میاد!!
واقعا چیزی مث استوکیومتری رو من فقط برای امتحان میخوندم که قبول شه بره!!
اون وخ اینا یذره مواد میخواستن تزریق کنن به نمونه شون؛ کلی محاسبات انجام دادن و کلی تبدیل واحد و ضرب در جرم و لیتر و چگالی!!
که آخرش رسیدن به نیم میلی لیتر! ولی هی حس میکردن نیم میلی لیتر خیلی اندازه ش کمه! حتما تو محاسباتشون اشتباه کردن! بعد باز دوباره از اول حساب میکردن!! واااای
تازه ساعت ۱۱ شده بود! من دیدم اینجوری خیلی حوصلم سر میره!
پاشدم اومدم خونه
ناهار خوردم
یه ساعت و نیم خوابیدم
بعد پاشدم دوباره آماده شدم رفتم دانشگاه
با اینکه میدونستم کلاسم کجاست ولی باز از روی برد نگاه کردم!
وارد کلاس که شدم، بچه ها گفتن: روانشناسی داری؟؟
گفتم آره
گفتن اشتباه اومدی! اینجا ریاضیه!
برو بگرد کلاستو پیدا کن! جابجا شده
اومدم برم پیش کارشناسمون؛ در اتاقش بسته بود رفته بود خونشون!
هیچ آدم آشنایی پیدا نمیکردم! نه یه مسئولی نه یه هم رشته ای!!
۱۰ بار اون راهرو رو بالا و پایین رفتم ! تا اینکه آخر یکیو پیدا کردم که حضور و غیاب استادا رو انجام میداد! قضیه رو براش گفتم
گف آره چن نفر دیگه هم داشتن دنبالش میگشتن‌... برو پیداشون کن یه گوشه ای باهم کلاسو تشکیل بدید اگه استاد اومد
و من در این هنگام نظم دانشگاهو میستودم!!
خلاصه ۴،۵ نفرو پیدا کردم که همکلاسیم بودن! رفتیم ته یه راهرو کلاسمونو پیدا کردیم
صب ۱۲ نفر بودیم ولی الان ۱۸ نفر میشدیم!
نیم ساعت نشستیم اما استاد نیومد
ماعم کلاسو ترک کردیم و پراکنده شدیم!
ینی عاشق این مسئولیت پذیریشونم

سر کلاسمون ۶نفر بودن که هر۶تاشون از تهران اومده بودن و هم رشته ای بودن و توی یه اتاق یه خوابگاهم بودن!!! خیلی جالب بود!
خودشون تاحالا همو ندیده بودن! فقط تو اتاق وسایلای همدیگه رو دیده بودن!
اتفاقی فهمیدن همشون مال اتاق ۴۱۱ هستن

پیاده رفتم به طرف سر در دانشگاه تا زنداییمم وسایلا شو جمع کنه و بیاد دنبالم که باهم بریم خونه
تو این فرصت توی چمنای یه میدونِ کوچولو نشستم
و با یکی از همکلاسی هام دوست شدم و کلی باهم حرف زدیم
اسمش پریساعه
تبریزیه
و ترکه
و قراره کلی به من زبان آذری یاد بده من خیلی دوس دارم!
چن تا چیزم یاد داد و البته از لهجه ی ترکیم هم تعریف کرد
این بود ماجراهای روز اول دانشگاه من


پ.ن۱: صب کلی طول کشید تا به آقاجونم ثابت کنم من واقعا استرس ندارم
اصرار داشت من قبول کنم که استرس دارم!!! آخه استرسِ چی؟؟!

پ.ن۲: امروز به اندازه ی یه راهپیمایی طولانی پیاده روی کردم 

پ.ن۳؛ برنامه ی کلاسیم خیلی مزخرفه!! یه کلاس صب، یه کلاس بعدازظهر!
نمی ارزه بخوام هربار برم اون سر شهر تا خونه و برگردم!
باید خودمو با کلاسای جهاد دانشگاهی و هلال احمر مشغول کنم!

پ‌.ن۴: وارد دبیرستان که شدیم یه ساختمون نوساز داشتیم که پر از خاک و گچ بود! ۲سال طول کشید تا وقتی میشینیم رو زمین و پا میشیم لباسمون سفید نباشه!
الان که وارد دانشگاه شدیم باز یه ساختمون نوساز داریم که فک کنم تا آخر لیسانسم طول بکشه تا وقتی راه میرم خاکی و گچی نشم!

پ.ن۵: با چادر اجباری مخالفم!

پ.ن۶: امروز چندین ساعت تو دانشگاه بودم! ولی فقط نیم ساعت با استاد سر کلاس نشستم!

پ.ن۷: دست خودم نیس! نمیفهمم چطوری یهو انقد پستام طولانی میشه!!

[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
عزاداریاتون قبول باشه

نذراتونم قبول باشه!


فردا باید برم دانشگاه
ولی برنامم هنوز نیومده
فک کنم آخرشم باید حضوری برم دنبالش!

[ یکشنبه 9 مهر 1396 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
قبول شدم
قبول شدم
قبول شدم
تو آزمون رانندگی دفعه ی اول قبول شدم

دست و جیغ و هورااااا

[ چهارشنبه 5 مهر 1396 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
بعضی شبا ک خابم نمیبره

یاد اینجا میوفتم
اینجا ک کلی خاطرات قشنگ و خوب هس
ک فقط کافیه چشامو ببندمو
برم تو حیاط مدرسه راهنمایی
خاطره دایره دوستی ها و حرفای بچگانه و دغدغه های بچگانه تر
یاد کلاس های تاریخ خالم ک خلاقیتای بیمزه داش
زنگ های حرص دربیارع ادبیات :))
ریاضیو خانم میریونسی دوس داشتنی
لابراتور و لاکچری بازی اون موقع هامون
ندا و خاطراتشو اتاق پرورشی
چار جفنگ بازیامونو اتاق ای تی و موی میکیر و مسابقاتش
زیر زمین کمد های مخصوص نمازمون
کارتکس زدن های اول صبحمون

قبولی نمونه دولتی مون همه باهم :)


پ.ن:)) کاش همه ی دانشگاه بودیم میتونسیم حداقل کلاسای عمومی مونو باهم برداریم




 
[ سه شنبه 4 مهر 1396 ] [ 02:42 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
چه روز مزخرفی بود امروز 

صب ساعت ۷ پاشدم
ساعت ۸ دانشگاه بودم برای ثبت نام
گفتم زود برم که کارمم زود تموم بشه
همه ی مدارکمو از روز قبلش آماده ی آماده کرده بودم و به ترتیب چیده بودم که اونجا رفتم فقط تحویل بدم! دیگه نخوام دنبال چیزی بگردم...
حتی تعهد نامه ای که تو دانشگاه میدنو خودم تو خونه پر کردم بردم!
یه ساختمون جدید بود وسط بیابون بی آب و علف! بدون هیچ فضای سبزی...
 که هنوزخیلی کاراش مونده بود و اونجا پر بود از بنا و کارگر!
وقتی من رسیدم تازه در ورودی ثبت نام نودانشجویانو باز کردن!
یه برگه دادن دستمون که توش نوشته بود به ترتیب باید چیکار کنیم و بریم تو کدوم اتاقا
یه سالن خیلی دراز بود که دورتا دورش پراز اتاق بود
خیلی خوشحال و راضی رفتم تا در اتاق ثبت نام و خیلی زود نوبتم شد
تا پوشه مو برداشتم برم تو...
یدفه...!
یادم افتاد عکسام و رسید تاییدیه ی تحصیلی مو خونه جا گذاشتم
دقیقا همین لحظه یادم اومد!!!!
حتی دم در که چندین بار اعلام کردن اگه تاییدیه تحصیلی ندارین بیان این اتاق بگیرین هم یادم نیفتاده بود که همراهم نیس!
شب قبلش که رفتم از تمام مدارکم کپی بگیرم، اینا رو که کپی نمیخواست جدا کردم!
ولی آخرش یادم رف بذارم سر جاش

میتونستم باز برم پول بدم تاییدیه بگیرم ولی عکسو چیکار میکردم؟؟

خیلی افتضاح بزرگی بود!
از حواس پرتی خودم خیلی خجالت کشیدم!

خلاصه تندی زنگ زدم به مامانم که از اون سر شهر، بره خونه، مدارکمو برداره بیاره این سر شهر!!!
مامانمم مدرسه بود، حالا همین موقع جلسه شون شروع شده بود، باید میرف برای مامانای دانش آموزا صحبت میکرد!
از شانس بد من جلسه هم ۲ساعت طول میکشید
نمیتونست ولش کنه بیاد

دیگه من بودم و ساعت ۹ و علاف تا ساعت ۱۱ !
اولین مرحله هم اتاق ثبت نام بود؛ که نمیتونستم انجامش بدم
گفتم حالا یه امتحانی بکنم؛
با شرمندگی رفتم تو اتاق ثبت نام و نشستم جلوی یه خانومی که پشت کامپیوتر نشسته بود
گف همه ی مدارکتو دسته کن بده به من
گفتم همه چیز همراهمه ولی فقط دو موردشو ندارم که اونم برام میارن
گف نمیشه که اینجوری! باید همه ش کامل بشه
گفتم ینی نمیشه الان با همینا پروندمو تشکیل بدید؛ بقیه ش که رسید بعدا بذارید تو پرونده م؟!
گف نه نمیشه که منتظر تو بمونیم
خواستم براش توضیح بدم که: نه، نمیگم منتظر بمونید... 
که یهو داد زد: خانوم فلانی، بعدی رو بفرست تو!
منم ناراحت اومدم بیرون

داشتم همین طوری برای خودم غصه میخوردم که یهو دوست زنداییمو تو دانشگاه دیدم
یکم مایه ی دلگرمی بود برام بین اون همه آدم غریبه توی اون محیط غریبه!
البته دوست زنداییم قطعا آدم نزدیکی نیس!! منم فقط قبلا یه بار دیده بودمش!
ولی این بهونه ای شد که پیام بدم به زنداییم و یکم تلگرام بازی کنم حالا که باید اونقدر منتظر میموندم!
گندی که زده بودمو براش گفتم و یکم دلداریم داد:
"خیر است ان شاءالله"
گف اینا همش کاغذ بازیه
برو بقیه ی کاراتو تو اتاقای دیگه بکن تا مدارکت برسه!
راستش اصلا به ذهن خودم نرسیده بود که میتونم برم مرحله ی دوم ثبت نام!
فک میکردم باید حتما مرحله ی اولش انجام بشه تا بقیه ی کارا رو بتونم بکنم

خلاصه ۶ تا اتاق دیگه رفتم که مربوط به امور فرهنگی و تربیت بدنی و سلامت جسمی و سلامت روان و حسابداری و سهمیه شاهد و ایثارگر و جهاد دانشگاهی و تغذیه و رفاه بود!
و هر مرحله رو که میگذروندم توی برگه ای که دستم بود برام امضا میکردن

ساعت ۱۰ شد و من همه ی کارامو کرده بودم
برای اینکه تو یه ساعت باقیمونده حوصلم سر نره، یکم کتاب خوندم، یکم فیلم دیدم توی گوشیم، یکم تو اینستا چرخیدم ؛ میوه خوردم، حتی رفتم از کارتم پول برداشتم!!
 هرجوری بود خودمو سرگرم کردم تا مامانم بالاخره ۱۱ونیم اومد!
مستقیم رفتم اتاق ثبت نام و چون از خیلی قبل نوبت زده بودم؛ از بین اون همه شلوغی گذشتم و رفتم تو و سریع کارمو انجام دادمو بالاخره ساعت ۱۲ همه ی کارام انجام شده بود و پرینت کارت موقت دانشجوییمو گرفتم...

حالا مثل همیشه مامانم کنجکاویش گل کرده بود که بریم تو ساختمون دانشگاه بچرخیم...
همه جا پر از خاک و گچ بود؛
انقد از این کلاس به اون کلاس رفتیم تا آخر تو اون ساختمون گنده گم شدیم!
بالاخره یه دری پیدا کردیم و زدیم بیرون!
تو راه برگشت به خونه بودیم که یهو یادم افتاد برگه ای که توش از همه ی اتاقا امضا گرفته بودمو تحویل ندادم!!!!
جلوی در اصلی تحویل میگرفتن ولی چون ما از یه در دیگه اومدیم بیرون، یادم رف!

اینم ثبت نام دانشگاه من بود که هیچ کجاش طبق برنامه و درست پیش نرفت!

وقتی اومدم خونه از شدت خستگی رو مبل بیهوش شدم!

تا اینکه شنیدم داداشم داره صدام میزنه که از دندون پزشکی زنگ زدن
گفتن اگه قبل از ساعت ۵ بیای میتونیم سریع کار دندونتو انجام بدیم
وگرنه باید صبر کنی ساعت ۸ بیای!!
ساعت ۴ بود و من سریع لباس پوشیدم و هنوز از خواب بیدار نشده باز خودمو رسوندم به اون سر شهر!
ساعت ۴ونیم تو مطب دندون پزشکی بودم
خیلی خوشحال و امیدوار به اینکه الان زودی دندونم درست میشه میرم خونه!
ولی کللللی مریض اونجا بود که از قبل نوبت داشتن
چشمم به در بود و منتظر بودم که بعد از این دیگه نوبت من باشه!!
اما یک ساعت و نیم علاف شدم تا بالاخره نوبت من شد و ساعت ۶رفتم تو اتاق دکتر
حالا دکتر خسته شده بود رف طبقه ی بالا که خونشونه استراحت کنه
دیگه اصلااااااا حوصله ی معطل شدنو نداشتم!
نیم ساعت بعد که دکتر اومد دیگه انقد عصبی شده بودم میخواستم بزنمش!
به جاش کلی به منشیه غر زدم که اگه قرار بود من انقد وقتم گرفته بشه خب همون ۸ میومدم!
دیدم اون بنده خدا هم دلش پره از دکتر که انقد خونسرده!! و چون این منشی بیچاره س که وقت میده، همه ی مریضاشون میان با اون دعوا میکنن اما به دکتر نمیتونن چیزی بگن!!
خلاصه کار دندونم که تموم شد رفتم حساب کنم دیدم خیلی گرون شده
باید زنگ میزدم به بابام پول بریزه به کارتم!
حالا هی زنگ میزدم به بابام، اشغال بود!
زنگ میزدم به مامانم، اشغال بود!
مث اینکه داشتن باهم حرف میزدن
دیگه بابای فائزه میخواست پول بریزه به کارتم که بالاخره بابام جواب داد!

ینی هیچ وخ تو عمرم مث امروز انتظار نکشیده بودم!!
خیلی حس وحشتناکیه!

پ.ن: در طول ۷ روز، ۵ روز رفتم دندون پزشکی، ۴تا دندونمو درست کردم که ۳تاش بدون بی حسی بود!!
مردم میرن دندون پزشکی ، دندون ۶ و ۷ شونو درست میکنن
اون وخ من باید برم دندون ۱ و ۲ مو درست کنم!!
که وقتی بچه بودم هم یه بار دیگه همینا رو درست کرده بودم!!

[ سه شنبه 4 مهر 1396 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
خب منم دلم مدرسه میخواااااد
خیلی دلم تنگ شده
برای تمام اتفاقای خوب و بدش
زنگ تفریحا و دور هم جمع شدنا
سر کلاس صحبت کردنا
تحمل کردن جیغ جیغای معلم زیست پیش
بحثای جذاب و علمی زیست خانوم بیان

کوییز های فیزیک خانوم جندقیان!!
تمرینای سختی که میداد و بعدم چک میکرد حل کرده باشیم!
زنگ تفریحا همه در حال انتقال برگه های تمرینشون از این کلاس به اون کلاس
و نمره منفی هایی که میذاشت و ذره ای اهمیت نمیدادیم

زنگ دینی خانوم سراج
چقد می خندیدیم و چقد من شرمنده میشدم از رفتار  بچه ها

زنگای دینی خانوم اشرفی
که چقد حرص میخوردم من از اینکه فقط حرفای متفرقه میزنه
و دینی درس نمیده!! حتی لای کتابو باز نمیکردیم!!
شعر قشنگی که اومدم سر زنگش بخونمو زد خراب کرد
همیشه هم حرف خودشو میزد و نظر هیچ کسو قبول نداشت
منم همیشه به فائزه یادآوری میکردم ولش کن باهاش بحث نکن!! بگو آره، باشه 

مسابقات هرساله ی هندبال؛ مقام اول همیشگی
هم تیمی هایی که همه یه سال کوچیکتر بودن و دائم باهم دعوا میکردن سر مسائل بچگانه! و من و فائزه در نقش بزرگتر های تیم
والیبال های همیشگی زنگ ورزش و گاها فوتبال هایی که فقط دور خودمون می چرخیدیم و به مبتدی بودن خودمون میخندیدیم!!

کلاس های خسته کننده ای که وقتی زنگ تفریح میخورد مث بچه ابتدایی ها جیغ میکشیدیم و می دویدیم بیرون از کلاس
عمدا برای اینکه حرص معلمو در بیاریم
بیچاره ها گیر چه دانش آموزای گستاخی افتاده بودن!!

زنگای فیزیک که انقد نگهمون میداشت تا زنگ تفریح تموم میشد!!
و بارها به خاطر این موضوع رفتیم دم دفتر و به خانوم آزادی شکایت کردیم؛ هی میگفتن باشه تذکر میدیم بهشون! ولی آخرم درست نشد!
چقدم عصبانی میشدن معلما از اینکه میریم به دفتر خبر میدیم!!
زنگ تفریح حق یه دانش آموزه!

ولی اکثر زنگ تفریحا اینجوری میگذشت که من همچنان در حال نوشتن بودم و بقیه بیرون منتظرم بودن و هی صدام میزدن بیچاره هاا
بعد تازه کلی دنبال خوراکی هام میگشتم از تو کیفم
میرفتیم تو سالن طبقه بالا یکم به "شهر بالا"ی خیالی خیره میشدیم!
یکم هم تاب و سرسره های پارک جلوی مدرسه رو دید میزدیم و اون باغبونه که نمیدونم چرا هر وخ می دیدمش داشت از دسشویی زنونه بیرون میومد!!!
بعد یه نفر میرف تو صف بوفه و به نمایندگی از تعداد زیادی از بچه ها خوراکی میخرید
یکی هم میرف در کلاس نرگس اینا منتظرش میشد تا وسایلشو جم کنه بیاد بیرون! تازه اگه خانوم آسمانی مثل همیشه نگهشون نداشته بود!!
بعد میرفتیم تو حیاط روی پله ی اول و دوم ولو میشیم
منم رو نرده های کنارش میشستم
بعد خوراکی هامونو میذاشتیم وسط و دورهم میخوردیم!
وقتی شیر میدادن ولی باید تا آخر حیاط، تا دم در مدرسه میرفتیم و شیر برمیداشتیم و همین مسیرو برمیگشتیم تا برسیم به پاتوق همیشگی!
اینجور وقتا معمولا یه آبی هم از آبخوری میخوردیم که تا اون ور رفتیم یه کاری کرده باشیم!

کلاسای شیمی خانوم یامولا که چقد منظم برگزار میشد؛ بعد از ورودش دیگه کسی رو راه نمیداد تو کلاس؛ هم درس میداد هم درس می پرسید از همه! هم جزوه میگف مینوشتیم! امتحانای خیلی سخت میگرفت ازمون که زیر ۱۰ میشدیم اما تو کارنامه همیشه نمره ی بالا میداد چقد دوس داشتنیتن این معلما
 کلی خاطره تعریف میکرد و همه ی فک و فامیلشونو بهمون معرفی میکرد  همراه با تاریخ تولد و نام پدر!  یه عالمه هم حرف میزدیم و می خندیدیم! به همه کارمون میرسیدیم و وقت اضافه هم میاوردیم!
ولی نمیدونم چرا همیشه برای فیزیک وقت نداشتیم!!!!
آخی چقد دلم تنگ شده برای خانوم یامولای عزیز!
چقد اون یه سالی که یه مدرسه ی دیگه مدیر بود، برای شیمی مون نگران بودیم!!

خانوم صادق زاده دفتردار که راه میفتاد تو مدرسه و بچه ها رو گیر میاورد و هر روز یادآوری میکرد بهشون که ۱۲ قطعه عکس بیارن براش!!

بچه خرخونای سال پایینی
که هر وخ می دیدیمشون یه کتاب یا کتابکار دستشون بود
و وجود چنین افرادی باعث میشد ما از کنکور سال بعد بترسیم!!

اون هفته ای از سال که نصف بچه های مدرسه با اکثر کادر مدرسه میرفتن مشهد
و مدرسه خالی میشد و کلی برای شیطنت هامون برنامه ریزی میکردیم!
ولی آخرشم هیچ کاری نمیکردیم

زنگای عربی خانوم دشتی
زنگ آخر و وقت حرف زدن بچه ها
ساکت کردنشون چه دشوار بود! با اینکه خانوم دشتی دائم تذکر میداد که حرف نزنید و حواستون به درس باشه؛ ولی خیلی اهمیتی هم نمیداد و درس خودشو میداد برلی اونایی که دارن گوش میدن! منم از ردیف آخر معمولا نمیشنیدم! باید خیلی گوشمو تیز میکردم تا از نکته هایی که مدام در طول کلاس میگف جا نمونم‌...
عربی درسی بود که واقعا به من نشون داد چقد یه درس میتونه موقع امتحان آسون باشه؛ وقتی که هر هفته درستو خونده باشی!
تازه من درس هر جلسه رو که میخواستم بخونم، از درس اول سال اول شروع میکردم و کل اول و دوم و سوم دبیرستانو دوره میکردم؛ بلکه هم راهنمایی!
این کار خییییلی برای کنکور به من کمک کرد!

زنگای زبان
وای که چقد سخته تحمل کردن یه معلم خودشیفته
ولی باید دائم حواسمونو جمع میکردیم که به موقعش ازش حسابی تعریف کنیم
چون هم کلی تحویلت میگرفت و متقابلا تعریف میکرد ازت
هم تاثیر بسزایی در نمره دادن داشت
ولی گرامر درس دادنش عالی بود
جمع بندی لغاتش هم خیلی خوب بود
امتحانا و نمونه سوالایی که هر هفته برای تمرین سر کلاس حل میکردیم واقعا به تفهیم زبان انگلیسی کمک میکرد

زنگای ریاضی و نگاهای خشم ناک همراه با سکوت خانوم صحفی که سنگو آب میکرد
وقتی درسو توضیح میداد نه به تخته نگاه میکرد،نه به ما!! همش نگاهش به موزائیکای کف کلاس بود!!!!
و بسیاااار به سروصدای کلاس حساس بود و افراد خاصی بودن که همیشه به اونا مشکوک بود!
خیلی وقتا پیش میومد که واقعا همه ی بچه های کلاس ساکت بودن اما صدای بچه های کلاس بغلی از دریچه ی کولر میومد تو کلاس ما !!!!!
هرچی هم قسم میخوردیم که بخدا ما نیستیم باور نمیکرد!!
همشم لج میکرد تند تند جزوه میگف که هیشکی نرسه بنویسه!!
بعدم میگف اگه حرف نزنید میرسید بنویسید!!
همیشه درحال لجبازی و انتقام بود!!
ولی دستش درد نکنه چقد خوب ریاضی یادمون داد!

وقتایی که وسط زنگ سردمون میشد و میرفتیم کولرو خاموش میکردیم؛ 
بعد کلاس بغلیا میرفتن دوباره روشن میکردن میگفتن گرمه!
باز ما سردمون میشد و زود خاموش میکردیم!
و این جدال ادامه داشت...

زنگای زمین شناسی... وااای زنگای زمین!
چقد من غصه میخوردم برای چنین معلم مهربون و عزیز و باشعور و باشخصیت
که انقد قشنگ درس میده اما... زمین شناسی درس میده!!!
درسی که هیشکی بهش اهمیت نمیده!
اونم وقتی که شنبه زنگ اول باشه! 
خب خیلی طبیعیه که بچه ها نیان اصن اون زنگ مدرسه!
کلاسمون اکثر روزای سال به زور به ۱۰ نفر میرسید!!
دلم میخواست وقتی معلم شدم، معلمی مثل اون بشم
آخه آدم چقد صبور و خونسرد و با ادب میتونه باشه!!

از نظر اخلاق معلمی، معلم تاریخ سوممونم خیلی دوس داشتم
میومد سریع درسشو میداد تموم میکرد!
هر چقد از وقت کلاس که میموند دیگه متعلق به خود بچه ها بود؛ ولی توقع داشت موقع درس گوش بدیم! یا اگه گوش نمیدیم حداقل صحبت نکنیم!
خیلی خلاصه و قشنگ درس میداد
بچه ها هم حرف نمیزدن... اگرم میزدن رو کاغذ بود!
یه جورایی هم کنترلی رو کلاس نداشت ، هم خیلی خوب کنترل میکرد!
ولی همیشه برای اونم ناراحت بودم که درسیو تدریس میکنه که بچه ها براش تره هم خورد نمیکنن!

کلی خاطره تو ذهنمه ولی نمیتونم همه رو بنویسم؛
این روزا خیلی یاد خاطراتمون میکنم

[ شنبه 1 مهر 1396 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
امروز همراه مریم رفتم جشن شکوفه های دانشگاه تهران

خیلی بیمزه و کسل کننده بود!
فقط رئیس همه ی دانشکده ها هی اومدن حرف زدن
ماشالا انقدم جذاب سخنرانی میکردن که من یکم کتاب خوندم بعدم خوابم برد

بعد از مراسم همه رو از دانشگاه تهران با اتوبوس فرستادن به دانشکده های خودشون
و اونجا بود که ما برای اولین بار غذای سلف دانشگاهو تجربه کریم
با این سینی ها تو صف رفتیم غذا گرفتیم
به نظر من که عین تو فیلما بود
ولی مریم میگف یاد زندان میفته!!

بعد از اونم کللللی وقت همینجوری علاف فقط تو دانشگاه چرخیدیم تا ثبت نام کنن
۵بعدازظهر که شد گفتن برای امروز تمومه؛ برید خونه هاتون
هنوز نصف بچه ها هم ثبت نام نشده بودن!!
تازه با اینکه تهرانی ها رو فرستاده بودن برن که امروز فقط کار شهرستانی ها رو راه بندازن!!
بچه شهرستانی 

ولی در آخرین لحظات که داشتیم نا امیدانه برمیگشتیم، گفتن وایسین کار شما رو انجام میدیم
تازه بعدشم قراره بریم خوابگاهو ببینیم!

امروز یه مکالمه ی دوس داشتنی بین دوتا مامان شنیدم :
مادر 1 [با کنجکاوی] : پسرتون چی قبول شده؟
مادر 2 [با خوشحالی] : نقاشی!


مادر 2 : دختر شما چطور؟؟
مادر 1 : موسیقی 

حالا ما معمولا میپرسیم رتبه ش چن شده؟
اما اینا: 

مادر 2 : نمره ی تئوریش چن بود؟
مادر 1 : 66
مادر 1 : نمره ی عملیش چی؟؟
مادر 1 : 100

این تیکه رو دیگه نمی فهمیدم چی دارن میگن
ولی باز به فکر فرو رفتم که بچه های مردم چه رشته هایی قبول میشن!
اون وخ ما انقد خودمونو کشتیم
که بریم یه رشته هایی که بازمجبور شیم خودمونو بکشیم براش


هنوز دانشگاه نرفتم ولی حس میکنم دانشگاه اصن چیز جالبی نیس
حتی اگه با دوستات قبول شده باشی، بازم تنهایی...
هرچقدم دوستای جدید پیدا کنی، بازم نمیتونی تو دانشگاه زیاد ببینیشون
فک میکنم دورانیه که باید با خودت بیشتر آشنا بشی

هر روز که میگذره، حس رضایت بیشتری دارم از اینکه تو شهر خودمم
خدایا شکرت

[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
خداروشکر
خداروشکر
خداروشکر
دانشگاه قم قبول شدم
شهر خودم
با نرگس جونم هم‌دانشگاهی شدم

فقط از خدا میخواستم قم قبول بشم که بتونم به برنامه های دیگه ای که در کنار درسم بهشون فک میکنم برسم

خیلی خوب شد
ممنووووونم خدا جونم

از دیشب خبرای خوب خیلی زیاد شنیدم
به طرز شگفتی آوری اکثر دوستام قم قبول شدن
خیلی عاااالیه

فائزه جانمان هم دانشگاه علوم پزشکی
تبریکات فراوااااان

خواهر جانمان که مایه ی افتخارمونه
دانشگاه تهران

خدایا شکرت که همه رو به هرچی که دوس داشتن و یا صلاحشون بوده رسوندی!

دوتا از بهترین و مهربون ترین و با انگیزه ترین دوستام قراره برامون معلم بشن

ندا جونمون هم دانشگاه تهران قبول شده

ان شاءالله همگی موفق باشیم

[ شنبه 25 شهریور 1396 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
جوابای آزادم اومد



بازم سهمیه...

[ پنجشنبه 23 شهریور 1396 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
هعی... عجب تابستونی شدااا
نیمه ی اولین ماهش کنکور دادیم
نیمه ی دومین ماهش رتبه ها اومد
الانم تو نیمه ی سومین ماهش به سر می بریم که قرار بود جواب انتخاب رشته ها بیاد ولی هنوز نیومده...!
فک میکردم چه تابستون خوبی بشه بعد کنکور...
فارغ از هر دو جهان...
ولی تا الان با ۲تا ناکامی بزرگ روبرو شدم و امیدوارم سومیش تو راه نباشه!!
تعارف که نداریم
اولیش رتبه ی کنکورم بود که با یه عدد عجیب غریب روبرو شدم و کلی طول کشید تا تونستم هضمش کنم؛
تا با سهمیه ای که همه داشتن به جز من کنار بیام...
تا بفهمم چرا اون همه زحمتی که کشیدم و اون همه درسی که خوندم نتیجه ش اینجوری شد!
ولی باز با خوشحالی انتخاب رشته کردم چون رشته ی مورد علاقم معلمی بود که امتیازشو آورده بودم....
و دومین ناکامی بزرگم همین بود که تربیت معلم قبول نشدم!!!!!!!
و همش به خاطر این رشته ی مزخرف تجربیه که من خوندم و ظرفیت محدودی که برای این جمعیت زیااااد با اون رقابت شدیییید هست!
و اینکه هرکی هیچ علاقه و استعداد و برنامه ای برای معلم شدن نداشته اومده این ظرفیتو اشغال کرده... واقعا!!
چقد دیر فهمیدم رشته ای که من میخونم تا چه حد اشباعه!!
و الان تمام تلاشم اینه که رشته ی تجربی رو برای دیگران شرح بدم تا استعدادشونو تو یه راه دیگه ای خرج کنن
حالا دیگه خیلی فرقی برام نداره چه رشته ای قبول بشم... چون به هیچ چیز دیگه ای علاقه ندارم!
حالا دیگه هدف هام تغییر کرده... امیدوارم تو راه های دیگه غیر از درس و دانشگاه بتونم موفق باشم
به قول داداشم: کنکور فقط یکی از ۷۰ میلیون راه موفقیته




تبصره:  نمیدونم چرا برداشت متفاوتی شد از این پستم!

قصد ندارم درس و دانشگاهو ول کنم
منظورم این بود که از اون جایی که به رشته ی دیگه ای غیر از معلمی علاقه ندارم، دیگه برام فرقی نداره که چی بخونم! برنامه ی خاصی براش ندارم
و یه کاری غیر از درس خوندنو در کنارش ادامه میدم

این همه آدم موفق که خارج از ایرانن، کدومشون مگه کنکور دادن؟؟؟
اصلا همین داخل ایرانشم...

[ پنجشنبه 16 شهریور 1396 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
خابم نمیبرع:)

یاد اینجا افتادم 
یاد سوم راهنمایی ک ساختیمش :)

یاد اون پست های قشنگ و پر حس مریم
یاد غر هایی ک به پست های بی رنگ و بدون شکلکم مریم میزد 
یاد اون موقع ها ک واقعن بچه بودیم:(




خلاصه خاسم فق بنویسم یاد گاری بمونه :*



یکشنبه جوابای کنکور میاد :) بدون هیچ استرسی منتظرم 

[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
مگه میشه قبول کرد ک دیگعه دبیرستانی نیس 
مگه میشه قبول کرد دیگعه اون بچه های دو / دو تجربی نیسن دیگعه 
همونا ک شیطون ترین و خرخون ترین بچه های مدرسه بودن 
مگه میشه قبول کرد بچه های ۳ تجربی شر ک دیگعه درس نمیخوندن و خوش میگذروندن دیگعه نیس 
سال سومی ک انقد توش رفاقت موج میزد ک نگو 
همون سالی ک هنوز ترس اوردن گوشی داشتیم 
ترس لو رفتن 
ترس انتن های جلوی کلاس 
سال سومُ مگه میشه بگی تموم شد عاخه..
کلاس های دینی خانم اشرفی گرد نشستن هاش 
کلاس های شیمی ک دیگعه بدون خانوم یامولا ذوقی نداشت 
فیزیکها و خانوم جندقیانی ک سکوت کنم بهتره... 
و زیستی ک همیشه انرژی میداد بودن خانوم بیان 

مگه میشه بگیم سال چارم تموم شد 
مگه میشه قبول کرد اکیپ ۱۲ نفره دیگه باهم ته کلاس نمیشنن 
دیگعه باهم از کلاس اخراج نمیشن 
دیگعه باهم معلما رو خسه نمیکنن 
سر کلاس زیست کیک تولد نمیخورن 
دیگعه تو کلاس کوچیکه زیر زمین دور هم جم نمیشن شاخ بازی دربیارن 
دیگعه هفت خبیثی نیس 
دیگعه گرد ته نماز خونه لش کردنی نیس 
وااای ک چ سخته ی عمر بخای مدرسه ها تموم شه بعد ک تموم شد اینطوری دلت بگیره و دلت تنگ بشی برا همه اتفاقا 
برای همه اتفاقای خوووب  امسال مخصوصن...

دبیرستان تموم شه و دیگعه مینا مثه مامان بزرگا از تو کیفش خوراکی نده ب بچه 
کیفی ک از سوزن و نخ و ناخون گیر و انواع لواشک و تخمه ها و کشک ها و کرم مرطوب کننده انواع دفترچه های رنگی و جامدادی پر از رنگ پر بود و برای عموم ازاد ...

دلم تنگ شده هنوز هیچی نشده برا اون دعواهایی ک مینا میکرد ک ارومتر حرف بزن با بقیه...
جزوه بنویس لدفن... 
سر زنگ زیس دیگعه ساکت...


تموم شد دبیرستان...
پس  کیا دیگعه بشینن روی اون  پله های جلوی درو نخورده مست شن و ب هر چیز بی مزه ای بخندن و مسخره کنن 

دلم از الان برا منتظر شدن برا نرگسی ک همیشه خانوم اسمانی نگهشون میداشت تنگ شده ...
دلم برا شهر بالایی و خاطره هاشو خل بازیاش تنگ میشه 
 
جدی جدی بزرگ شدیم مث ک ...
همش رفت...
حالا هم ب قول مینا ی کنکوری واقعیم 
ک نمیدونیم نتیحه اش چیه ...
اما امیدوارم هر چی هس اول مهر ۹۶ شاد و خوشحال باشیم از ورود به دانشگاهمون...  




 فائزه
۱۵ تیر ماه سال ۹۶                        


[ پنجشنبه 15 تیر 1396 ] [ 02:05 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
۱۰ روز دیگه فقط...
کمتر...

انقدرررر برنامه دارم برای بعد کنکورم که دیگه حتی نمیرسم بخوابم
خداروشکر خسته نشدم و این روزای آخرم دارم با انگیزه و پرقدرت ادامه میدم
انرژی هایی که اطرافیان میدن خیییلی خوبه! تلاش هاشون برای کم کردن استرس ما
حتی حاضر نیستم یک روز به عقب برگردم!!
امیدوارم سریع تر فقط بگذره و تموم شه...
ما که هرکاری لازم بود کردیم، بقیه ش دیگه با خداس


[ سه شنبه 6 تیر 1396 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
چقد نوشتن حال آدمو خوب میکنه...

[ شنبه 20 خرداد 1396 ] [ 02:44 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]

حمله های تروریستی امروز خیلی هیجان انگیز بود !!!
ولی
ما به خردادِ پر از حادثه عادت داریم...
.
.
.
و همچنان رائفی پور با اون حرفای ابلهانه ش رو مخ منه



پ.ن:  چه خوب که کمتر از یه ماه دیگه تا کنکور مونده!



[ چهارشنبه 17 خرداد 1396 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
امروز بعد از مدت ها ندا رو دیدم
نمیدونم چن وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم...
ولی انقد بود که بهم گف: چقد بزرگ شدی




و اینک
پایان  مدرسه رو اعلام میکنم
تموم شد  برای همیشه...

همه ی خاطراتی که از دوران مدرسه میمونه، همیناییه که تا الان ثبت شده...
بعد از این فقط #کنکور_تایم
و بعدش دانشگاه


و چقدر کار دارم برای تابستون... 



طبقه بندی: ❤ مناسبتی ،
[ چهارشنبه 10 خرداد 1396 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
امروز
اول اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و شش


بالاخره این طلسم مسخره شکسته شد و بعد از حدود یک ماه!
موفق شدیم به همراه فائزه خانومِ گل که ۶ فروردین تولدش بود، بریم بیرون!!

۴تا جمعه گذشت...
هر هفته آزمون!
یا یکی پیش داییش،
یکی با خاله ش
یکی کلاس فیزیک
یکی فوق العاده هندسه
یکی درس میخوند برا امتحان فرداش!

آخه نه که ما خیلی بچه های درسخونی هستیم،
درحال غنیمت شمردن آخرین فرصت های طلاییمونیم!

به امید یه موفقیت حسابی!
مخصوووص امسال!
با خبرای خوب و خوشحال کننده

فائزه گلی ۱۸ سالگیت مبارک
ایشالا پر از خاطره های قشنگ و رنگی باشه امسال برات


پ.ن: رسماً تابستون شده!
خدایا ما رو زنده نگهدار!!!!


[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
با تاخیر فراوان
عیدتون مبارک
 نمیگم صد سال به این سالا
چون امسال اصلا تو حال و هوای عید نبودم!
ایشالا سال بعد...

الان اصن نمیتونم تصور کنم چه موقع از ساله!
فقط میدونم توی یک برهه ی زمانی خاصی هستیم
که خیلی جدیده!

صب پامیشی، میری کتابخونه
درس میخونی درس میخونی درس میخونی
بعد ناهار میخوری
دوباره درس میخونی درس میخونی درس میخونی 
تاااا شب!
بعد میای خونه ، یه سلامی به خانواده میکنی!
و  میخوابی !
دوباره صب پامیشی و همون داستان...

اما راضیم از خودم ! اینش خوبه
و امیدوارم که این زحمتا واقعا یه نتیجه ی خوب داشته باشه!
هرچی فک میکنم می بینم هنوز خییییلی مونده تا کنکور!
خیلی وقت زیاد داریم!
ایشالا که امسال به یاری خداجونمون سالی پر از موفقیت باشه برای ما و دوستامون!!!
و یه خبر خوب و خوشحال کننده بشنویم آخر تابستون که همه ی خستگیمونو از تنمون در بیاره!
و سال تحصیلی بعدی رو یه جای خوووب،  یه رشته ی خوووب، راضی و خوشحال درس بخونیم!
 و هیچ غم و حسرتی نباشه برای گذشته!
برای همین روزا...
الان دیگه واقعا باور کردم که:
من یک کنکوری ام ...!!

[ جمعه 4 فروردین 1396 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
خیلی داره زود میگذره....
خیلی !

خیلی سریع داریم میرسیم به آخرش...
نمیخواااااام
با اینکه هرچی به کنکور نزدیکتر میشیم احساس میکنم سبک تر شدم!
ولی بازم نمیتونم بذارم این روزا اینجوری بگذره...

آخه فقط یه ماه دیگه مدرسه میریم؟!
اسمش یک ماهه؛ اما واقعا 10 _12 روز بیشتر نیس...

از همین الان دلم تنگه برا همه چی...
از خوشبختای روزگار بودیم اما
دلم تنگ میشه حتی برای همه ی بدبختیامون تو مدرسه



عنوان پستمو دوس دارم
اسم یکی از کتاب داستانای انگلیسی بود که خوندم!
هرچند داستانش خیلی مزخرف بود....

[ یکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ 10:31 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
♥♡ چه خوبه که مینای موقر و دوس داشتنی هست ♡♥


            ♥♡ ولنتاینت مبااااااارک ♡♥


بارش برف و بارون امروز خیلی  خوووب بود 
مدرسه رفتن های سال چارممون رو چه حال میده 
 
کلاس ده نفره 


[ سه شنبه 26 بهمن 1395 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
پایان امتحانات ترم اول!


امروز تو مدرسه بهمون شیر دادن!!
خییییلی وقت بود از این شیر های شَمای مدرسه نخورده بودم
دلم تنگ شده بود...


داشتم امروز به معاونمون اصرار میکردم ببرنمون اردو!
یه چیزی گفتم که خودم تا مدت ها در غَمش فرو رفتم...
۴ساله تو این مدرسه داریم درس میخونیم، یه اردوی درست حسابی نبردنمون!

و فقط ۲ماه دیگه کلاً مدرسه مون باقی مونده
 من همین الآنشَم دلم برا مدرسه تنگ میشه


دلم توچال میخواد و کاخ سعدآباد و شهرک سینمایی!!




خیلی تلاش میکنم جواب یه معلمای خاصی رو ندم؛
اما به نظر خودم هر روز دارم گستاخ تر میشم!!!


خدا خیرش بده معلم ادبیاتمونو
با اینکه اصن ازش خوشم نمیاد ! و یه شخصیت خاصی داره!
و از کاشان میاد مدرسه ی ما درس میده!! و خیلی هم منت میذاره
و یه رفتارهایی انجام میده که بچه ها میگن این جادوگره
و کل زنگای ادبیات ترم اولمون هر کدوم به یه دلیلی پرید...
و من هیچی ادبیات نخوندم! هنوزم بلد نیستم!!!
و برای امتحان هم نصفشو نرسیدم بخونم....!!
و فکر میکردم ادبیاتمو از همه ی درسای دیگه م کمتر بشم...

با همه ی اینا
دمش گرم واقعا خیلی خوب نمره داده!
هر چرت و پرتی نوشتم نمره داده! حتی جاهایی که دقیقا برعکس معنی کردم!!
اصن به قیافه ش نمیاد همچین آدم مهربونی باشه!
ایشششالللا که خدا هرچی میخواد بهش بده



[ یکشنبه 26 دی 1395 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
19 دی
آخه چرا انقد بدی تو؟!

انقد گریه کردم چشام ورم کرده
یه حس یتیمی دارم
خیلی شوک بزرگی بود

چقدر جایش خالی خواهد بود؛
او همیشه بزرگ بود و بزرگ هم خواهد ماند...
#سردار_سازندگی
.تسلیت.

[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
این زمستان گویا
غم پنهان دارد...
که در این موعد سرد
عوض برف
به چشمش
نم باران دارد...


[ دوشنبه 13 دی 1395 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
مینای عزیزم 

چقدر خوب ک تو بهترین روزای زندگیم تو رو داشتم 
هجده سالگیت مبارک مهربون جانم 




میدونی ک تازگی خسم نمیتونم پست بلند بنویسم 


                                                                            خیلی دوست دارم 
                                                                                        فاعظه

[ جمعه 26 آذر 1395 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ (مریم ، مینا ، فاعزه ، ندا ) ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 16 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

اینجا یه وب شخصیه که ما توش خاطراتمونو می نویسیم تا موندگار بشن!
و اکثرشون مربوط به اتفاقات مدرسه س!
حقوق این وب مربوط به هر4 تای ما میشه.
ما همه با هم رفیقیم و برای خودمون و دوستامون خاطرات خوب میسازیم!
خنده همیشه شرط اوله و افسرده بازی نداریم! اما تا بخوایم میتونیم غر بزنیم...!!
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :