˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙
✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿ 
قالب وبلاگ
دخترک با صورتی خیس از اشک، وارد اتاق شد...
از چشمان قرمزش معلوم بود خیلی گریه کرده!
چهره ی ترحم انگیزش میگفت که نیاز به دلداری دارد...
با صدایی بغض آلود گفت:
یک اتفاق خیلی بد افتاد...
و دوباره اشک...
خواهرش که نگران شده بود،
با چشمانی تعجب زده از دیدن ناراحتی خواهر همیشه خندانش،
پرسید: چه شده؟
دخترک ، دستش را به طرف خواهرش دراز کرد،
چیزی در آن بود،
یک گوشی موبایل!
همان چیزی که خواهر چند دقیقه ای میشد که
انتظار رسیدن آن را می کشید...
پس آن را از دخترک گرفت
و با لبخندی گفت: آه... ممنون که آن را از خانه ی مادربزرگ برایم آوردی!
اما... دخترک همچنان گریه میکرد!
خواهر با چشمانی پرسشگر، منتظر شنیدن ماجرا بود...
آخر، چه اتفاقی تا این حد ناراحت کننده بود؟
پس این بار با اصرار بیشتری پرسید: خب؟ بگو چه شده؟
دخترک در حالی که به آن گوشی اشاره میکرد، 
با هق هق گفت:
داشتم آن را برایت می آوردم...اما..
از دستم سر خورد... 
و روی پله افتاد...
 و شکست!!
خواهر که باورش نمیشد چنین اتفاقی،
آن دخترک بی خیال را، تا این اندازه تحت تاثیر قرار داده باشد،
با تعجب به گوشی اش نگاه کرد!
شاید دارد شوخی میکند...
اما ...
 با دیدن صفحه ی موبایل، 
که ترک های شکستگی طرح زیبایی روی آن به وجود آورده بود
دیگر نمیدانست چه باید بگوید...!
دخترک پریشان را دریابد؟
یا عزادار گوشی از دست رفته اش باشد؟
عمیقا از این اتفاق ناراحت بود...
 کم مانده بود او نیز اشکش دربیاید!
اما جلوی خودش را گرفت... 
فقط نگاه حسرت باری به گوشی انداخت...
از جایش بلند شد؛
و خندید...  خنده ای تلخ!
بعد با مکث گفت: اشکالی ندارد!
دخترک سعی کرد توضیح بدهد...
که تلفن به صدا درآمد!
خواهر که میخواست هر چه سریع تر از این موقعیت خلاص شود،
تلفن را برداشت: الو...
آن طرف خط، صدای مادربزرگ شنیده میشد!
مادر بزرگ مهربان...
حالا او بود که داشت توضیح میداد!
و از او میخواست که دخترک را دعوا نکند...
خواهر پشت تلفن فقط می خندید...
خنده هایی عصبی...
واقعا نمیدانست چه باید بگوید؟
یا چطور باید رفتار کند؟
صدای دایی جانش را نیز از پشت تلفن می شنید که میگفت:
همه اش تقصیر من بود...
من باعث شدم گوشی از دست دخترک بیفتد!
خواهر ، بار دیگر ، با اینکه کار اشتباهی نکرده بود،
اما گویی او مقصر باشد، احساس شرمندگی میکرد...!
اشک در چشمانش حلقه زد...
چقدر مهربان بودند...
دخترک، مادر بزرگ، دایی جان...!



از سری داستان های من و مریم
با اندکی تغییر... امروز!

دوستای عزیزم،
لطفا بعد از قرائت فاتحه برا آن عزیز از دست رفته،
بهم تسلیت بگید... : (
فک کنم دلیل خوبی برای مدرسه نرفتن باشه،
خب من داغدارم! :`(

بچم دقیقا همسن حسام بود،
متولد 31 مرداد 1392
با این سن کمت، چرا از پیشم رفتی؟
جای خالیت همیشه توی قلبم حس میشه...

گوشی نازنینم، این آخرین کلام من با توست...
میدونم تا وقتی زنده بودی، قدرتو ندونستم!
و خیلی بهت بی محلی کردم...
اما... امیدوارم که منو ببخشی!
فقط میخوام بدونی، خیلی دوست داشتم،
و همچنان دوستت خواهم داشت... بهترینم!
دنیا دیگه مثه تو نداره... باورکن!
دلم برات تنگ میشه ، مونس شب های تار...!


ممنون از عزیزانی که پست های طولانی و مسخره ی منو با شکیبایی بسیار میخونن!
اجرتون با بابک زنجانی...!!!
 ان شاءالله....

[ دوشنبه 3 اسفند 1394 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اینجا یه وب شخصیه که ما توش خاطراتمونو می نویسیم تا موندگار بشن!
و اکثرشون مربوط به اتفاقات مدرسه س!
حقوق این وب مربوط به هر4 تای ما میشه.
ما همه با هم رفیقیم و برای خودمون و دوستامون خاطرات خوب میسازیم!
خنده همیشه شرط اوله و افسرده بازی نداریم! اما تا بخوایم میتونیم غر بزنیم...!!
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :