˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙
✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿ 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
نه مث اینکه از راحتاشم قرار نیس 20 بگیریم!
من رو 20 زبان فارسی حساب کرده بودم!!
حالا امیدم فقط به همون نمره پرورشی و آمار و ورزش تو کارنامه س
که اونا هم تو معدل نهایی حساب نمیشن! :/

 امتحان فیزیکو ، شب قبل امتحان تا 10، 11 شب دیگه تموم کردم!
خودمم باورم نمیشه من برسم یه درسو قبل امتحان کامل بخونم تموم کنم
خلاصه فیزیکیو که انقدر ازش میترسیدم کلی خوندم،
اما امتحانش بازم خارج از انتظار بود!!
اصلا اصلا نمیشد با امتحان سااااده ی پارسال مقایسه ش کرد
که طراحش استاد علیمحمدی بود و 70 درصد تجربیا، پارسال فیزیکشونو افتاده بودن!!
اون وخ نمیدونم این امتحان امروز ما، نتیجه ش چه خواهد شد!!
حالا من خیلی هم بد ندادم امتحانمو! قابل تحمله نمره ش
یه چیزی حدود نمره ی ترم اول فیزیکم میشم!
(*توجه: منظورم این نیس که این نمره و نمره ترم اول فیزیکم بالا بوده!! اصن همچین چیزی نیس!)


اما بعد امتحان....
انقدرررر خوش گذشت و اتفاقات هیجان انگیز افتاد، که کلا فیزیکو فراموش کردیم!
از قبل با بچه های چن تا مدرسه که به امتحانات نهایی اعتراض داشتن، هماهنگ کرده بودیم که برای نشون دادن اعتراضمون ، بریم جلو آموزش پرورش جمع بشیم!
ما با اینکه مستقیم بعد امتحان رفتیم، اما خیلیا قبل از ما اونجا بودن!
از سر کوچه تا رسیدیم به آخرش، جمعیت زیاد میشد و همهمه های اعتراض شنیده میشد!
انقدر هیجان داشت، فقط دلم میخواس جییییغ بزنم!!
یه عالمه دانش آموز سوم دبیرستانی، از همه ی رشته ها، تجربی، ریاضی، انسانی ، فنی... اونجا بودن!
(خیلی از پسرا از رشته فنی بودن که درساشونو داشتن میفتادن، اومده بودن نمره بگیرن!!)
خیلی سروصدا بود اونجا، شعار میدادن، دست میزدن، جیغ و داد میکردن... 
چن تا از پسرا از تیرهای برق بالا میرفتن، یه سریا هم که سردر آموزش پرورشو فتح کردن!! انگار سفارت عربستانه
پلیسایی که اون اطراف وایساده بودن، هی سعی میکردن بیارنشون پایین!
همسایه ها هم از پنجره های آپارتمان های کنار آموزش پرورش داشتن نگاه میکردن و فیلم میگرفتن!
مسئولای آموزش پرورش اومده بودن دم در، داشتن با نگرانی جمعیت بچه ها رو نگاه میکردن!
نمیدونستن چجوری این جمعیت معترضو ساکت کنن! یه بلندگو هم آورده بودن که صداشون به جمعیت برسه...
بیچاره ها سعی میکردن جمعیتو آروم کنن، بچه ها هم اصلا گوش نمیدادن و هوار میکشیدن!
ما هم اون بغل وایساده بودیم، مث بقیه جوگیر، برا خودمون می خندیدیم و از اون وضعیت فیلم میگرفتیم!
اما هی میگفتن فیلم نگیرید!! دوربین و گوشی چن نفرو هم گرفتن!!
صداو سیما هم که همون کنار آموزش پرورش بود، چن تا خبر نگار اومدن فیلم گرفتن و مصاحبه کردن و تا آخرش که نتیجه معلوم شه همونجا بودن!
برای آروم کردن جمعیت، سربازا و پلیسا اطراف بچه ها وایساده بودن اما کاری نمیکردن، فقط نگاه میکردن!
اما نمیدونم اون وسط چی شد که یهو یه سربازه رف وسط جمعیت، یکیو گرفت کشید طرف در آموزش پرورش!!!
(که اتفاقا یکی از هماهنگ کننده های اصلی این اعتراض بود!)
اونم سعی میکرد خودشو رها کنه، بقیه هم از پشت سر میکشیدنش تا سربازه ولش کنه!
سربازه هم شروع کرد به زدن پسره!! اصن هیچ درگیری ای نبود! نفهمیدم چی شد یدفه!
انقدررر بد میزد تو صورتش و می کشیدش، منم از یه زاویه ی نزدیکی واضح داشتم این وحشی بازی جلومو می دیدم
جمعیت هم داد میزد یک صدا: ولش کن... ولش کن... ولش کن....
تا آخر دیگه ولش کرد و رفت لابه لای بقیه پسرا سریع غیب شد!!
نمیدونم سربازه میدونس این پسره یکی از رهبران شورشه  یا نه؟! همینجوری یکیو گرفت!
اما صورتش از اون کتک ها کبوووود شده بود!
چقدم من بدم میاد ازش اه!  موجودحال به هم زن! با این که خیلی بد زدنش اما دلم خنک شد!! (چقد بدجنسم من)
حالا یه ترسی بین بچه ها افتاده بود، نمی دونستیم هم قراره آخرش چی بشه؟
شایعه های تشکیل پرونده سیاسی و بازداشت و ... باعث شد یه سریا برن خونه شون! (آخه چه ربطی داره؟! کجاش حرکت سیاسیه؟)
 اما هنوز خیلیا همینجور داشتن میومدن به ما ملحق میشدن!
مسئولایی که اومده بودن دم در همش از بچه ها خواهش میکردن دیگه بس کنن انقد آبروریزی راه نندازن!
اما هیشکی گوش نمیکرد....
میگفتن خب ما صدای اعتراض شما رو شنیدیم... حالا از هر مدرسه ای یه نماینده بیاد بشینیم باهم صحبت کنیم،
بازم هیشکی نمی رفت... ترسیده بودن آخه! نمیدونست اون تو چه اتفاقی ممکنه بیفته!
میگفتن بابا آخه اینجوری که نمیشه حرف بزنیم ... بیاید بریم تو یه جلسه رسمی تشکیل میدیم، با حضور خود رئیس آموزش پرورش، تخصصی درباره این مشکل حرف میزنیم....
بعد همه شعار میدادن :  نرید تو... نرید تو.... نرید تو.... و با دست به عقب اشاره میکردن!
هی گفتن اینجا راه رفت و آمد ماشینا رو گرفتید... برای همسایه ها مزاحمت ایجاد میکنید، زشته!
_نرید تو.... نرید تو... نرید تو.... !!
دیگه بیچاره ها نمیدونستن چیکار کنن! همش از ما که نزدیک در ورودی وایساده بودیم خواهش میکردن بریم تو، به بقیه هم بگیم بیان!
مرده میگف: الان فضای اینجا ناامن شده، غیردانش آموز قاطی شده! (حالا انگار قراره چی بشه!! غیردانش آموز لولوخورخوره س مگه؟!)
معترضین کل مدت هم از اول تا آخرش هی کاغذ پاره میکردن ریزریز میکردن میریختن هوا! 
بعد پخش میشد رو سر همه بچه ها... تقریبا نصف کتابای شهر جلو در آموزش و پرورش پاره شد!
چه بسیار بنی هاشمی هایی که تا آخرین ذره ریز ریز شدن و آسفالت رو زمینو سفید کردن از شدت تراکم خرده کاغذ!!!!
خلاصه همینجوری آشوب بچه ها و تلاش مسئولین برای حفظ آرامش ادامه داشت و
از همه بدتر اینکه به ظهر نزدیک میشدیم و هوا گرمتر و گرمتر میشد!! رسما داشتیم تصعید میشیدیم تو اون آفتاب!!
چن دیقه ای بر همین منوال گذشت تا اینکه گفتیم تا کی میخوایم همینجوری ادامه بدیم؟! 
ما که دلو زدیم به دریا و به عنوان نماینده های مدرسه های خودمون رفتیم تو!
هرجور فک کردیم دیدیم واقعا توی آموزش و پرورش خیلی بهتر از بیرونشه وخطری نداره اون تو! 
اونم وقتی مسئولینش انقد با صداقت ما رو دعوت میکنن به آرامش اون داخل!
ما که قصدمون آشوب نبود! از همون اولم میخواستیم منطقی بشینیم حرف بزنیم!
مریم که از همون اول گیر داده بود بره تو! اما من میترسیدم میگفتم بذار اگه کسی رفت بعد تو هم برو...!
خلاصه یه عده دیگه هم اومدن، رفتیم تو نمازخونه، (خیلی خوب بود کولراش واقعا خنک بود اما از بوگند جوراب داشتیم خفه میشدیم! )
حدود 40 نفر بودیم... چن نفر رفتن پشت بلندگو صحبت کردن و اعتراضاشونو بیان کردن و بقیه هم از این ور حرفای خوبو تشویق میکردن! 
همه جوگیر بودن! ما هم مث همه! بعد یه آقایی برامون صحبت کرد و یکم امیدواری بهمون داد!
گفت: طراحی سوالا رو که ما نمیتونیم کاریش بکنیم، فقط میتونیم اعتراض شما به سختی امتحانا رو به مسئولان کشوری اطلاع بدیم!
اما بارم ها دست خودمونه!! و ما سعی کردیم بهترین مصحح ها رو برای حوزه های تصحیح بذاریم
و در امتحانایی که سطح دشواری شون خیلی بیشتر بوده، با اشاره ی کوچیکی به جواب هم نمره بدن!!
خلاصه از همین جور حرفا زد و گف هرکاری از دستشون بربیاد میکنن!
این جلسه تموم شد و رفتیم دم در که از آموزش و پروش خارج بشیم، دیدیم دم در همچنان همون وضعه!
به آشوب و فتنه ادامه دادن، کوتاه هم نیومدن!! انگار یه چیزی هم آتیش زده بودن، از دود شدیدش، تو اون گرما نمیشد نفس کشید!
کلا پسرا خیلی وحشی بازی درآوردن، اما دخترا نسبتا آروم بودن...
یه سری از پسرا که رو سقف ماشینایی که اطراف پارک کرده بودن نشسته بودن، قشنگ سقف ماشینای بدبخت رفته بود تو!
کااامل رفته بود تو! رد پاهاشون رو سقف فرو رفته بود!
بیچاره صاحباشون... خیلی خسارت زدن بهشون! چه حالی داشتن وقتی اومدن ماشیناشونو اونطوری دیدن!!
بعضی از اون پسرای بی ادب اونجا هم هی با موتوراشون ویراژ میدادن تو کوچه!
گاز میدادن با سرعت از این سر کوچه تا اون سر کوچه!
ما هم هی فک میکردیم الان ما رو له میکنن زیر موتورشون!! بیشورااا... بعضیاشون خیلی اذیت میکردن!
یه سری دیگه شونم نمیدونم واقعا خودشون چه فکری میکردن از کاری که میکنن!
احمقا اون وسط که جمعیت زیاد بود سیگار میکشیدن!!!!!! 
پسرسوم دبیرستانی جلودر آموزش و پرورش و جلو خیلی های دیگه از هم سن و سالای خودش سیگار میکشید!!!!
که چی مثلا؟ الان خیلی بزرگ شدی یا خیلی شاخی ؟؟ تواحمقی بیش نیستی...!!
واقعا فقط میشد تاسف خورد براشون! یه عده فقط برای لش بازی اومده بودن!!

خلاصه بعد از چن دیقه، دوباره رفتیم تو!
آخه هنوز مسئولین داشتم دم در بچه ها رو دعوت میکردن تو برای صحبت کردن و حل مشکل!
این بار یه عده ی بیشتری اومدن، یه جمعیتی حدودا 3_4 برابر قبل... 
و این بار خود شخص رئیس کل آموزش و پرورش، آقای شیخ الاسلام، اومدن با بچه ها صحبت کنن!
چقد من ایشونو دوس دارم!  انقدر که با ادب و باشخصیت و فهمیده س!
من خیلی از مسئولای آموزش و پرورشو نمیشناختم اما پیرمرد هایی که اونجا داشتن بچه ها رو ساکت و آروم میکردن تا آقای شیخ الاسلام بتونن حرف بزنن،
معلوم بود همه از باتجربه های اونجان و یه آدمای مهمی تو آموزش و پرورشن!
و اون جمعیت هم که ساکت نمیشد!! چه مامانای طلب کار و عصبانی ای اونجا بودن!! از همه وحشتناک تر همونا بودن!!
یکی از مامانا که دم در بودیم، هی به دانش آموزا میگف نرید تو! سر یکی از مسئولا هم داد زد: فانی باید استیضاح بشه!!!
بعد من کنار همون خانومه بودم، گفتم چه ربطی داره؟ مگه وزیر آموزش و پرورش سوالا رو طرح کرده بیچاره؟!
این کارا چیه؟ یه نمره میگیریم میریم دیگه! ملت اعصاب ندارن!

خلاصه آقای شیخ الاسلام گفتن که اگه بخواید همین الان سرگروه های همه ی درسای استانو میگیم بیان اینجا، همین الان درباره ی همه درسا و سوالا و میزان سختیشونو، تخصصی بررسی میکنیم.... (اما بچه ها اصن موافق نبودن! میگفتن خب سخت بودنشو که خودمون میدونیم سخت بوده! میخوان بگن نه از تو کتاب بوده مشکلی نداشته؟؟)
گفت: باور کنید من خودم از هرکسی بیشتر حرف شما رو می فهمم، من همه درسای شما رو میشناسم.... خودم15_16 سال با شماها بودم....
شماها نمیدونید.... همین 3 روز پیش، قبل از اینکه صدای اعتراض شما بلند بشه، من خودم با مسئولین کشور جلسه گذاشتم!
درباره ی سختی و مفهومی بودن سوالای امسال باهاشون صحبت کردن
الان هم هم کاری از دستم بربیاد براتون انجام میدم... همه ی شما مث بچه های خودمید و از این جور حرفا...
این خلاصه ی صحبتای ایشون بود! انقدر وسطش هی بعضی پسرای بی تربیت توهین میکردن یا بلند تیکه مینداختن و بعد از شدت خنده شون نمازخونه میرف رو هوا....
یا یه دخترای بی ادب و جیغ جیغویی حرف رئیس آموزش و پرورشو قطع میکردن و میپریدن وسط حرفش!! و بلند اعتراض خودشونو میگفتن فقط!
خب این جلسه فقط برای شما تشکیل شده! فقط برای اهمیت دادن به شما! خودتون نمی فهمید؟؟ خیلی حرص خوردم از دست یه عده!
یه چن بار هم آقای شیخ الاسلام از بی ادبی یه عده صبرش تموم شد و هی میخواس قهر بکنه بره و دیگه حرف نزنه... باز تحمل کرد!
اما واقعا تعجب میکردم از اون همه صبر و خونسردی و ادب و تحمل مسئولای آموزش و پرورش جلوی اون همه دانش آموزای عصبانی (آشوبگر) که به حرف هیشکی گوش نمیدادن!
حالا هرچقدم این اعتراض نتیجه ای نداشته باشه،  من با شخصیت هایی که آشنا شدم که به نظرم خیلی بزرگ و ارزشمندن!
و کلا نظرم درباره ی مسئولای آموزش و پرورش تغییر کرد ... که انقدر پیگیرن و دنبال حل مشکلن!
دیگه هرکاری میتونستن کردن و هروعده ای که از دستشون برمیومد دادن، بیشتر از این هم من که توقعی ندارم ازشون، فقط میتونن به بالادستیا اطلاع بدن!
آخر آخرشم که دیگه از ساختمون آموزش و پرورش اومدیم بیرون، کوچه پر بود از پلیس و سرباز !! و همینجوری هی ماشین پلیسای دیگه هم میومدن!
خیلی هیجان انگیز بود ولی این پلیسا دیگه با هیشکی شوخی نداشتن! خیلی خشن و جدی بودن! 
نمیذاشتن هیشکی یه ثانیه وایسه! همه رو سریع میفرستادن برن خونه هاشون!
روی زمین از پر بود از خرده کاغذ و سفیییید شده بود! اما حتی نذاشتن یدونه عکس بگیریم!
خلاصه خیییییلی خوش گذشت
یکی شیپور هم آورده بود! انگار اینجا ورزشگاه آزادیه!!
وسط این امتحانا یکم هیجان زندگیمون کم شده بود! ولی فعلا شارژ شارژیم
دانش آمزای قدیم عین ما انقد پررو نبودن! مث بچه آدم میرفتن امتحانشونو میدادن، سخت بود هم حرفی نمیتونستن بزنن




امتحان ادبیات امروز هم خیییلی خوب بود!
من که خیلی راضی بودم ازش! اصن انتظار همچین امتحانی رو نداشتم!
انقدر با امتحانای سخت روبرو شدیم این چن وقته.... و ادبیاتم خودش جزء اون دسته درساییه که پر از نکته ی ریزه!
فک کنم انقد توقع یه امتحان سختو داشتم، این به نظرم آسون بود!
من که نمره مو 18 تخمین زده بودم و دو درس اولم وقت نکردم بخونم، اما خداروشکرررر 20 میشم!!
دست و جیغ و هووورااااا
اولین 20 امتحان نهایی رو به خودم تبریک میگم
2تا نهایی دیگه مونده و یه غیرنهایی دیگه...
به زبان هم خیلی امیدوارم که 20 بشم! ینی میشه بی دقتی نکنم؟؟
امتحان ادبیاتمو انقد سریع نوشتم حتی سریعتر از فائزه تموم کردم!!! خودم که باورم نمیشه!!
البته شاید فقط 2_3 دیقه زودتر اما همینشم برای من خیلی حرفه!!


پ.ن1: تازه اون شب تو اخبار هم خودمو دیدم

پ.ن2: عجب پست طولانی ای شده! الان میترسم محدثه و بقیه پدرمو دربیارن!

.
.
.
 زبانمو 19/75 میشم
زیستمونم بد نبود... بالای 19



[ چهارشنبه 5 خرداد 1395 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


اینجا یه وب شخصیه که ما توش خاطراتمونو می نویسیم تا موندگار بشن!
و اکثرشون مربوط به اتفاقات مدرسه س!
حقوق این وب مربوط به هر4 تای ما میشه.
ما همه با هم رفیقیم و برای خودمون و دوستامون خاطرات خوب میسازیم!
خنده همیشه شرط اوله و افسرده بازی نداریم! اما تا بخوایم میتونیم غر بزنیم...!!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :