تبلیغات
˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙
✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿ 
قالب وبلاگ
خب منم دلم مدرسه میخواااااد
خیلی دلم تنگ شده
برای تمام اتفاقای خوب و بدش
زنگ تفریحا و دور هم جمع شدنا
سر کلاس صحبت کردنا
تحمل کردن جیغ جیغای معلم زیست پیش
بحثای جذاب و علمی زیست خانوم بیان

کوییز های فیزیک خانوم جندقیان!!
تمرینای سختی که میداد و بعدم چک میکرد حل کرده باشیم!
زنگ تفریحا همه در حال انتقال برگه های تمرینشون از این کلاس به اون کلاس
و نمره منفی هایی که میذاشت و ذره ای اهمیت نمیدادیم

زنگ دینی خانوم سراج
چقد می خندیدیم و چقد من شرمنده میشدم از رفتار  بچه ها

زنگای دینی خانوم اشرفی
که چقد حرص میخوردم من از اینکه فقط حرفای متفرقه میزنه
و دینی درس نمیده!! حتی لای کتابو باز نمیکردیم!!
شعر قشنگی که اومدم سر زنگش بخونمو زد خراب کرد
همیشه هم حرف خودشو میزد و نظر هیچ کسو قبول نداشت
منم همیشه به فائزه یادآوری میکردم ولش کن باهاش بحث نکن!! بگو آره، باشه 

مسابقات هرساله ی هندبال؛ مقام اول همیشگی
هم تیمی هایی که همه یه سال کوچیکتر بودن و دائم باهم دعوا میکردن سر مسائل بچگانه! و من و فائزه در نقش بزرگتر های تیم
والیبال های همیشگی زنگ ورزش و گاها فوتبال هایی که فقط دور خودمون می چرخیدیم و به مبتدی بودن خودمون میخندیدیم!!

کلاس های خسته کننده ای که وقتی زنگ تفریح میخورد مث بچه ابتدایی ها جیغ میکشیدیم و می دویدیم بیرون از کلاس
عمدا برای اینکه حرص معلمو در بیاریم
بیچاره ها گیر چه دانش آموزای گستاخی افتاده بودن!!

زنگای فیزیک که انقد نگهمون میداشت تا زنگ تفریح تموم میشد!!
و بارها به خاطر این موضوع رفتیم دم دفتر و به خانوم آزادی شکایت کردیم؛ هی میگفتن باشه تذکر میدیم بهشون! ولی آخرم درست نشد!
چقدم عصبانی میشدن معلما از اینکه میریم به دفتر خبر میدیم!!
زنگ تفریح حق یه دانش آموزه!

ولی اکثر زنگ تفریحا اینجوری میگذشت که من همچنان در حال نوشتن بودم و بقیه بیرون منتظرم بودن و هی صدام میزدن بیچاره هاا
بعد تازه کلی دنبال خوراکی هام میگشتم از تو کیفم
میرفتیم تو سالن طبقه بالا یکم به "شهر بالا"ی خیالی خیره میشدیم!
یکم هم تاب و سرسره های پارک جلوی مدرسه رو دید میزدیم و اون باغبونه که نمیدونم چرا هر وخ می دیدمش داشت از دسشویی زنونه بیرون میومد!!!
بعد یه نفر میرف تو صف بوفه و به نمایندگی از تعداد زیادی از بچه ها خوراکی میخرید
یکی هم میرف در کلاس نرگس اینا منتظرش میشد تا وسایلشو جم کنه بیاد بیرون! تازه اگه خانوم آسمانی مثل همیشه نگهشون نداشته بود!!
بعد میرفتیم تو حیاط روی پله ی اول و دوم ولو میشیم
منم رو نرده های کنارش میشستم
بعد خوراکی هامونو میذاشتیم وسط و دورهم میخوردیم!
وقتی شیر میدادن ولی باید تا آخر حیاط، تا دم در مدرسه میرفتیم و شیر برمیداشتیم و همین مسیرو برمیگشتیم تا برسیم به پاتوق همیشگی!
اینجور وقتا معمولا یه آبی هم از آبخوری میخوردیم که تا اون ور رفتیم یه کاری کرده باشیم!

کلاسای شیمی خانوم یامولا که چقد منظم برگزار میشد؛ بعد از ورودش دیگه کسی رو راه نمیداد تو کلاس؛ هم درس میداد هم درس می پرسید از همه! هم جزوه میگف مینوشتیم! امتحانای خیلی سخت میگرفت ازمون که زیر ۱۰ میشدیم اما تو کارنامه همیشه نمره ی بالا میداد چقد دوس داشتنیتن این معلما
 کلی خاطره تعریف میکرد و همه ی فک و فامیلشونو بهمون معرفی میکرد  همراه با تاریخ تولد و نام پدر!  یه عالمه هم حرف میزدیم و می خندیدیم! به همه کارمون میرسیدیم و وقت اضافه هم میاوردیم!
ولی نمیدونم چرا همیشه برای فیزیک وقت نداشتیم!!!!
آخی چقد دلم تنگ شده برای خانوم یامولای عزیز!
چقد اون یه سالی که یه مدرسه ی دیگه مدیر بود، برای شیمی مون نگران بودیم!!

خانوم صادق زاده دفتردار که راه میفتاد تو مدرسه و بچه ها رو گیر میاورد و هر روز یادآوری میکرد بهشون که ۱۲ قطعه عکس بیارن براش!!

بچه خرخونای سال پایینی
که هر وخ می دیدیمشون یه کتاب یا کتابکار دستشون بود
و وجود چنین افرادی باعث میشد ما از کنکور سال بعد بترسیم!!

اون هفته ای از سال که نصف بچه های مدرسه با اکثر کادر مدرسه میرفتن مشهد
و مدرسه خالی میشد و کلی برای شیطنت هامون برنامه ریزی میکردیم!
ولی آخرشم هیچ کاری نمیکردیم

زنگای عربی خانوم دشتی
زنگ آخر و وقت حرف زدن بچه ها
ساکت کردنشون چه دشوار بود! با اینکه خانوم دشتی دائم تذکر میداد که حرف نزنید و حواستون به درس باشه؛ ولی خیلی اهمیتی هم نمیداد و درس خودشو میداد برلی اونایی که دارن گوش میدن! منم از ردیف آخر معمولا نمیشنیدم! باید خیلی گوشمو تیز میکردم تا از نکته هایی که مدام در طول کلاس میگف جا نمونم‌...
عربی درسی بود که واقعا به من نشون داد چقد یه درس میتونه موقع امتحان آسون باشه؛ وقتی که هر هفته درستو خونده باشی!
تازه من درس هر جلسه رو که میخواستم بخونم، از درس اول سال اول شروع میکردم و کل اول و دوم و سوم دبیرستانو دوره میکردم؛ بلکه هم راهنمایی!
این کار خییییلی برای کنکور به من کمک کرد!

زنگای زبان
وای که چقد سخته تحمل کردن یه معلم خودشیفته
ولی باید دائم حواسمونو جمع میکردیم که به موقعش ازش حسابی تعریف کنیم
چون هم کلی تحویلت میگرفت و متقابلا تعریف میکرد ازت
هم تاثیر بسزایی در نمره دادن داشت
ولی گرامر درس دادنش عالی بود
جمع بندی لغاتش هم خیلی خوب بود
امتحانا و نمونه سوالایی که هر هفته برای تمرین سر کلاس حل میکردیم واقعا به تفهیم زبان انگلیسی کمک میکرد

زنگای ریاضی و نگاهای خشم ناک همراه با سکوت خانوم صحفی که سنگو آب میکرد
وقتی درسو توضیح میداد نه به تخته نگاه میکرد،نه به ما!! همش نگاهش به موزائیکای کف کلاس بود!!!!
و بسیاااار به سروصدای کلاس حساس بود و افراد خاصی بودن که همیشه به اونا مشکوک بود!
خیلی وقتا پیش میومد که واقعا همه ی بچه های کلاس ساکت بودن اما صدای بچه های کلاس بغلی از دریچه ی کولر میومد تو کلاس ما !!!!!
هرچی هم قسم میخوردیم که بخدا ما نیستیم باور نمیکرد!!
همشم لج میکرد تند تند جزوه میگف که هیشکی نرسه بنویسه!!
بعدم میگف اگه حرف نزنید میرسید بنویسید!!
همیشه درحال لجبازی و انتقام بود!!
ولی دستش درد نکنه چقد خوب ریاضی یادمون داد!

وقتایی که وسط زنگ سردمون میشد و میرفتیم کولرو خاموش میکردیم؛ 
بعد کلاس بغلیا میرفتن دوباره روشن میکردن میگفتن گرمه!
باز ما سردمون میشد و زود خاموش میکردیم!
و این جدال ادامه داشت...

زنگای زمین شناسی... وااای زنگای زمین!
چقد من غصه میخوردم برای چنین معلم مهربون و عزیز و باشعور و باشخصیت
که انقد قشنگ درس میده اما... زمین شناسی درس میده!!!
درسی که هیشکی بهش اهمیت نمیده!
اونم وقتی که شنبه زنگ اول باشه! 
خب خیلی طبیعیه که بچه ها نیان اصن اون زنگ مدرسه!
کلاسمون اکثر روزای سال به زور به ۱۰ نفر میرسید!!
دلم میخواست وقتی معلم شدم، معلمی مثل اون بشم
آخه آدم چقد صبور و خونسرد و با ادب میتونه باشه!!

از نظر اخلاق معلمی، معلم تاریخ سوممونم خیلی دوس داشتم
میومد سریع درسشو میداد تموم میکرد!
هر چقد از وقت کلاس که میموند دیگه متعلق به خود بچه ها بود؛ ولی توقع داشت موقع درس گوش بدیم! یا اگه گوش نمیدیم حداقل صحبت نکنیم!
خیلی خلاصه و قشنگ درس میداد
بچه ها هم حرف نمیزدن... اگرم میزدن رو کاغذ بود!
یه جورایی هم کنترلی رو کلاس نداشت ، هم خیلی خوب کنترل میکرد!
ولی همیشه برای اونم ناراحت بودم که درسیو تدریس میکنه که بچه ها براش تره هم خورد نمیکنن!

کلی خاطره تو ذهنمه ولی نمیتونم همه رو بنویسم؛
این روزا خیلی یاد خاطراتمون میکنم

[ شنبه 1 مهر 1396 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اینجا یه وب شخصیه که ما توش خاطراتمونو می نویسیم تا موندگار بشن!
و اکثرشون مربوط به اتفاقات مدرسه س!
حقوق این وب مربوط به هر4 تای ما میشه.
ما همه با هم رفیقیم و برای خودمون و دوستامون خاطرات خوب میسازیم!
خنده همیشه شرط اوله و افسرده بازی نداریم! اما تا بخوایم میتونیم غر بزنیم...!!
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :