تبلیغات
˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙ - خیر است ان شاءالله
چه روز مزخرفی بود امروز 

صب ساعت ۷ پاشدم
ساعت ۸ دانشگاه بودم برای ثبت نام
گفتم زود برم که کارمم زود تموم بشه
همه ی مدارکمو از روز قبلش آماده ی آماده کرده بودم و به ترتیب چیده بودم که اونجا رفتم فقط تحویل بدم! دیگه نخوام دنبال چیزی بگردم...
حتی تعهد نامه ای که تو دانشگاه میدنو خودم تو خونه پر کردم بردم!
یه ساختمون جدید بود وسط بیابون بی آب و علف! بدون هیچ فضای سبزی...
 که هنوزخیلی کاراش مونده بود و اونجا پر بود از بنا و کارگر!
وقتی من رسیدم تازه در ورودی ثبت نام نودانشجویانو باز کردن!
یه برگه دادن دستمون که توش نوشته بود به ترتیب باید چیکار کنیم و بریم تو کدوم اتاقا
یه سالن خیلی دراز بود که دورتا دورش پراز اتاق بود
خیلی خوشحال و راضی رفتم تا در اتاق ثبت نام و خیلی زود نوبتم شد
تا پوشه مو برداشتم برم تو...
یدفه...!
یادم افتاد عکسام و رسید تاییدیه ی تحصیلی مو خونه جا گذاشتم
دقیقا همین لحظه یادم اومد!!!!
حتی دم در که چندین بار اعلام کردن اگه تاییدیه تحصیلی ندارین بیان این اتاق بگیرین هم یادم نیفتاده بود که همراهم نیس!
شب قبلش که رفتم از تمام مدارکم کپی بگیرم، اینا رو که کپی نمیخواست جدا کردم!
ولی آخرش یادم رف بذارم سر جاش

میتونستم باز برم پول بدم تاییدیه بگیرم ولی عکسو چیکار میکردم؟؟

خیلی افتضاح بزرگی بود!
از حواس پرتی خودم خیلی خجالت کشیدم!

خلاصه تندی زنگ زدم به مامانم که از اون سر شهر، بره خونه، مدارکمو برداره بیاره این سر شهر!!!
مامانمم مدرسه بود، حالا همین موقع جلسه شون شروع شده بود، باید میرف برای مامانای دانش آموزا صحبت میکرد!
از شانس بد من جلسه هم ۲ساعت طول میکشید
نمیتونست ولش کنه بیاد

دیگه من بودم و ساعت ۹ و علاف تا ساعت ۱۱ !
اولین مرحله هم اتاق ثبت نام بود؛ که نمیتونستم انجامش بدم
گفتم حالا یه امتحانی بکنم؛
با شرمندگی رفتم تو اتاق ثبت نام و نشستم جلوی یه خانومی که پشت کامپیوتر نشسته بود
گف همه ی مدارکتو دسته کن بده به من
گفتم همه چیز همراهمه ولی فقط دو موردشو ندارم که اونم برام میارن
گف نمیشه که اینجوری! باید همه ش کامل بشه
گفتم ینی نمیشه الان با همینا پروندمو تشکیل بدید؛ بقیه ش که رسید بعدا بذارید تو پرونده م؟!
گف نه نمیشه که منتظر تو بمونیم
خواستم براش توضیح بدم که: نه، نمیگم منتظر بمونید... 
که یهو داد زد: خانوم فلانی، بعدی رو بفرست تو!
منم ناراحت اومدم بیرون

داشتم همین طوری برای خودم غصه میخوردم که یهو دوست زنداییمو تو دانشگاه دیدم
یکم مایه ی دلگرمی بود برام بین اون همه آدم غریبه توی اون محیط غریبه!
البته دوست زنداییم قطعا آدم نزدیکی نیس!! منم فقط قبلا یه بار دیده بودمش!
ولی این بهونه ای شد که پیام بدم به زنداییم و یکم تلگرام بازی کنم حالا که باید اونقدر منتظر میموندم!
گندی که زده بودمو براش گفتم و یکم دلداریم داد:
"خیر است ان شاءالله"
گف اینا همش کاغذ بازیه
برو بقیه ی کاراتو تو اتاقای دیگه بکن تا مدارکت برسه!
راستش اصلا به ذهن خودم نرسیده بود که میتونم برم مرحله ی دوم ثبت نام!
فک میکردم باید حتما مرحله ی اولش انجام بشه تا بقیه ی کارا رو بتونم بکنم

خلاصه ۶ تا اتاق دیگه رفتم که مربوط به امور فرهنگی و تربیت بدنی و سلامت جسمی و سلامت روان و حسابداری و سهمیه شاهد و ایثارگر و جهاد دانشگاهی و تغذیه و رفاه بود!
و هر مرحله رو که میگذروندم توی برگه ای که دستم بود برام امضا میکردن

ساعت ۱۰ شد و من همه ی کارامو کرده بودم
برای اینکه تو یه ساعت باقیمونده حوصلم سر نره، یکم کتاب خوندم، یکم فیلم دیدم توی گوشیم، یکم تو اینستا چرخیدم ؛ میوه خوردم، حتی رفتم از کارتم پول برداشتم!!
 هرجوری بود خودمو سرگرم کردم تا مامانم بالاخره ۱۱ونیم اومد!
مستقیم رفتم اتاق ثبت نام و چون از خیلی قبل نوبت زده بودم؛ از بین اون همه شلوغی گذشتم و رفتم تو و سریع کارمو انجام دادمو بالاخره ساعت ۱۲ همه ی کارام انجام شده بود و پرینت کارت موقت دانشجوییمو گرفتم...

حالا مثل همیشه مامانم کنجکاویش گل کرده بود که بریم تو ساختمون دانشگاه بچرخیم...
همه جا پر از خاک و گچ بود؛
انقد از این کلاس به اون کلاس رفتیم تا آخر تو اون ساختمون گنده گم شدیم!
بالاخره یه دری پیدا کردیم و زدیم بیرون!
تو راه برگشت به خونه بودیم که یهو یادم افتاد برگه ای که توش از همه ی اتاقا امضا گرفته بودمو تحویل ندادم!!!!
جلوی در اصلی تحویل میگرفتن ولی چون ما از یه در دیگه اومدیم بیرون، یادم رف!

اینم ثبت نام دانشگاه من بود که هیچ کجاش طبق برنامه و درست پیش نرفت!

وقتی اومدم خونه از شدت خستگی رو مبل بیهوش شدم!

تا اینکه شنیدم داداشم داره صدام میزنه که از دندون پزشکی زنگ زدن
گفتن اگه قبل از ساعت ۵ بیای میتونیم سریع کار دندونتو انجام بدیم
وگرنه باید صبر کنی ساعت ۸ بیای!!
ساعت ۴ بود و من سریع لباس پوشیدم و هنوز از خواب بیدار نشده باز خودمو رسوندم به اون سر شهر!
ساعت ۴ونیم تو مطب دندون پزشکی بودم
خیلی خوشحال و امیدوار به اینکه الان زودی دندونم درست میشه میرم خونه!
ولی کللللی مریض اونجا بود که از قبل نوبت داشتن
چشمم به در بود و منتظر بودم که بعد از این دیگه نوبت من باشه!!
اما یک ساعت و نیم علاف شدم تا بالاخره نوبت من شد و ساعت ۶رفتم تو اتاق دکتر
حالا دکتر خسته شده بود رف طبقه ی بالا که خونشونه استراحت کنه
دیگه اصلااااااا حوصله ی معطل شدنو نداشتم!
نیم ساعت بعد که دکتر اومد دیگه انقد عصبی شده بودم میخواستم بزنمش!
به جاش کلی به منشیه غر زدم که اگه قرار بود من انقد وقتم گرفته بشه خب همون ۸ میومدم!
دیدم اون بنده خدا هم دلش پره از دکتر که انقد خونسرده!! و چون این منشی بیچاره س که وقت میده، همه ی مریضاشون میان با اون دعوا میکنن اما به دکتر نمیتونن چیزی بگن!!
خلاصه کار دندونم که تموم شد رفتم حساب کنم دیدم خیلی گرون شده
باید زنگ میزدم به بابام پول بریزه به کارتم!
حالا هی زنگ میزدم به بابام، اشغال بود!
زنگ میزدم به مامانم، اشغال بود!
مث اینکه داشتن باهم حرف میزدن
دیگه بابای فائزه میخواست پول بریزه به کارتم که بالاخره بابام جواب داد!

ینی هیچ وخ تو عمرم مث امروز انتظار نکشیده بودم!!
خیلی حس وحشتناکیه!

پ.ن: در طول ۷ روز، ۵ روز رفتم دندون پزشکی، ۴تا دندونمو درست کردم که ۳تاش بدون بی حسی بود!!
مردم میرن دندون پزشکی ، دندون ۶ و ۷ شونو درست میکنن
اون وخ من باید برم دندون ۱ و ۲ مو درست کنم!!
که وقتی بچه بودم هم یه بار دیگه همینا رو درست کرده بودم!!


تاریخ : سه شنبه 4 مهر 1396 | 01:27 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.