تبلیغات
˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙ - اولین روز دانشگاه
امروز صب ساعت ۷ پاشدم
زندایی کوچیکه م ماشینو برداشت و باهم رفتیم تا دانشگاه
( لازمه اشاره کنم که زنداییم فقط ۴سال و نیم بزرگتر از منه؛ هم دانشگاهی هستیم
ایشون دارن روی پایان نامه شون کار میکنن ولی من ترم اولی ای بیش نیستم!)
خلاصه رفتیم تو دانشگاه و اتاق کارشناس رشته ی منو پیدا کردیم
۲نفر بودن که پشت کامپیوتر نشسته بودن
نمیدونستم الان کدومشون خانوم باباییه کدومشون خانوم موسوی!
رفتم به یکیشون گفتم من هرچی تو سایت دنبال برنامم میگردم چیزی نمیاره
به "صدای دانشجو" هم پیام دادم، گفتن مشکل سیستمیه!
یه چن نفر دیگه هم اونجا بودن که دقیقا مشکل منو داشتن!
گف خب بیا شماره دانشجوییتو بگو
وارد صفحه م شد
گف خانوم شما انتخاب واحد نشدید!!
گفتم خب ینی چی؟ چرا؟
گف بورسیه ای؟
گفتم نه ، روزانه!
اون یکی خانومه اومد گف من همه رو انتخاب واحد کردم 
هرکس ثبت نام کرده و اسمش بوده برنامش هست!
گفتم خب من الان چیکار کنم؟؟
گف برو پیش خانوم سنگی!!
عاقا ما رفتیم دوباره طبقه ی پایین و شماره ی اتاق خانوم سنگی رو پیدا کردیم و دوباره رفتیم بالا کلی دنبالش گشتیم تا بالاخره پیدا شد!
باز چن نفر دیگه تو اون اتاق بودن که دقیقا مشکل منو داشتن!
اون خانومه هم شماره دانشجویی هامونو وارد کرد
گف شما سر ترم دارید! فقط انتخاب واحد نشدید!
چرا فرستادنتون پیش من؟؟ برید پیش کارشناستون خودش باید براتون انتخاب واحد کنه!
ما عم دوباره برگشتیم رفتیم تا همون اتاق کارشناس
کلی تو سیستم جست و جو کرد تا آخر فهمید اسمای ما صفحه ی دوم بوده، جامونده!!!!!
اینم از مشکلاتی که فامیلیت با میم شروع شه!! اسمت میره ته لیست!
گف خب اندیشه نمیتونم براتون بذارم!
منِ ضایع هم برگشتم از زنداییم پرسیدم اندیشه چیه؟؟؟
بعد فهمیدم داره درباره ی درس اندیشه اسلامی صحبت میکنه
گف عمومیامون همه پر شده! فقط اختصاصی میتونم براتون بذارم!
نتیجه ی کلی اصرار کردن هم این بود که یه فارسی عمومی به برنامم اضافه شد؛ یه عمومی سه واحدی!
در کل ۱۷ واحد دارم این ترم، ۶تا درس
ولی خیلی آدمای بدی بودن!! هیچ تلاشی نمیکردن که کار آدمو راه بندازن!
انگار نه انگار که وظیفشونه و بابت همین دارن پول میگیرن!
من که این همه برای برنامه ی درسی دویدم؛ حتی برام پرینت نگرفت! کامپیوترشو این وری کرد گف عکس بگیر
خلاصه کارام که انجام شد ساعت ۹ بود
اومدم روی برد نگاه کردم دیدم به به ساعت ۸تا ۱۰ یه کلاس داشتم!
تا دم در کلاسم زنداییم باهام اومد و من رفتم تو و اونم رفت به کارای خودش برسه
یه حاج آقای لاغری استادمون بود
مدیریت اسلامی درس میداد! خیلی هم با غرب مشکل داشت
البته اسم کامل درسش این بود:
اصول و مبانی مدیریت و الگوهای آن در اسلام
به یه ساعت اول کلاس که نرسیدم؛ نیم ساعت بعد هم کلاس تموم شد!
هیچ چیز جدیدی یاد نگرفته بوم! انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!!
از کلاس اومدم بیرون، یهو یکی از همکلاسی های پیش دانشگاهیمو دیدم معصومه!
خیلی خوشحال شدم که بالاخره یکیو پیدا کردم که تنها نباشم
تربیت بدنی داشتن؛ باهم رفتیم تو حیاط
دم بوفه بودم که یهو نرگس زنگ زد! گف کلاس ۱۱۰ عه! منم کلاسم ۱۱۵ بود!
اصن ساختمونامون باهم فرق داشت ولی انگار برای درسای عمومی این طرف بودن!
زودی رفتم بالا و نرگسو تو راهرو پیدا کردم
همش یاد فائزه بودیم بچمون داشت غریبی میکرد که میره یه دانشگاه دیگه!
من و نرگسم فک نمیکردیم همدیگه رو ببینیم! ولی اینکه همین اول کار رسیدیم پیش هم خیلی جالب بود!
فائزه داشت از سر کلاس پیام میداد که کلاسشون خیلی حوصله سر بره!
ماعم یه سلفی گرفتیم فرستادیم براش
بعدم دیگه از هم جدا شدیم...
۲تا دیگه از بچه های مدرسه رو دیدم که رشته ی ریاضی بودن و مث دوران مدرسه بازم همکلاسی نرگس! ملیکا و سمانه
یکی دیگه از بچه های مدرسه هم دیدم که فقط سال اول تو مدرسمون بود و همکلاسی هم بودیم! سارا دوست فاطمه (هندونه)
و یه نفر دیگه ام دیدم که خیییییلی آشنا بود! همین جوری چش تو چش هم نگاه کردیم ولی چون من مطمئن نبودم که اون شخص همون دوست صمیمی مریمه که فکرشو میکنم، یلام نکردم بهش!! ولی معلوم بود که اون منو شناخته! ۳بار هم از جلوی هم رد شدیم! 
انقدر ذهتمو درگیر کرده بود که زنگ زدم به مریم پرسیدم عارفه کجا قبول شده؟ گف همین دانشگاه قم! و مطمئن شدم که خودش بوده!!
ساعت ۱۰ شد و وقت کلاس بعدیم بود! رفتم که وارد کلاس بشم، دیدم خالی خالیه!!
باز رفتم روی بُردو نگاه کردم! مطمئن بودم که همین کلاس بود!!
دیدم نوشته هفته های زوج!!!
گفتم این مسخره بازیا چیه؟؟ هفته ی زوج و فرد چیه دیگه؟؟
گفتن الان هفته ی فردیم! این کلاس یه هفته درمیونه!
باز دوباره یدفه احساس تنهایی کردم!!
یه کلاس دیگه بعد از ظهر داشتم از ۴تا ۶! و تا اون موقع بیکار بودم!!
رفتم سوار سرویس دانشگاه شدم و یکی دوتا ساختمون بالاتر پیاده شدم!
اونجا آزمایشگاه زنداییم بود
رفتم بهش سر بزنم؛ اتفاقا اونم تنها بود!
ولی بعدش استادش اومد کارشو نگاه کنه و نمونه شونو بررسی کنن( زنداییم شیمی میخونه!)
بعدشم دوستش اومد و کلی سرگرم محاسبات شیمیایی شدن!
که من خیلی بدم میاد!!
واقعا چیزی مث استوکیومتری رو من فقط برای امتحان میخوندم که قبول شه بره!!
اون وخ اینا یذره مواد میخواستن تزریق کنن به نمونه شون؛ کلی محاسبات انجام دادن و کلی تبدیل واحد و ضرب در جرم و لیتر و چگالی!!
که آخرش رسیدن به نیم میلی لیتر! ولی هی حس میکردن نیم میلی لیتر خیلی اندازه ش کمه! حتما تو محاسباتشون اشتباه کردن! بعد باز دوباره از اول حساب میکردن!! واااای
تازه ساعت ۱۱ شده بود! من دیدم اینجوری خیلی حوصلم سر میره!
پاشدم اومدم خونه
ناهار خوردم
یه ساعت و نیم خوابیدم
بعد پاشدم دوباره آماده شدم رفتم دانشگاه
با اینکه میدونستم کلاسم کجاست ولی باز از روی برد نگاه کردم!
وارد کلاس که شدم، بچه ها گفتن: روانشناسی داری؟؟
گفتم آره
گفتن اشتباه اومدی! اینجا ریاضیه!
برو بگرد کلاستو پیدا کن! جابجا شده
اومدم برم پیش کارشناسمون؛ در اتاقش بسته بود رفته بود خونشون!
هیچ آدم آشنایی پیدا نمیکردم! نه یه مسئولی نه یه هم رشته ای!!
۱۰ بار اون راهرو رو بالا و پایین رفتم ! تا اینکه آخر یکیو پیدا کردم که حضور و غیاب استادا رو انجام میداد! قضیه رو براش گفتم
گف آره چن نفر دیگه هم داشتن دنبالش میگشتن‌... برو پیداشون کن یه گوشه ای باهم کلاسو تشکیل بدید اگه استاد اومد
و من در این هنگام نظم دانشگاهو میستودم!!
خلاصه ۴،۵ نفرو پیدا کردم که همکلاسیم بودن! رفتیم ته یه راهرو کلاسمونو پیدا کردیم
صب ۱۲ نفر بودیم ولی الان ۱۸ نفر میشدیم!
نیم ساعت نشستیم اما استاد نیومد
ماعم کلاسو ترک کردیم و پراکنده شدیم!
ینی عاشق این مسئولیت پذیریشونم

سر کلاسمون ۶نفر بودن که هر۶تاشون از تهران اومده بودن و هم رشته ای بودن و توی یه اتاق یه خوابگاهم بودن!!! خیلی جالب بود!
خودشون تاحالا همو ندیده بودن! فقط تو اتاق وسایلای همدیگه رو دیده بودن!
اتفاقی فهمیدن همشون مال اتاق ۴۱۱ هستن

پیاده رفتم به طرف سر در دانشگاه تا زنداییمم وسایلا شو جمع کنه و بیاد دنبالم که باهم بریم خونه
تو این فرصت توی چمنای یه میدونِ کوچولو نشستم
و با یکی از همکلاسی هام دوست شدم و کلی باهم حرف زدیم
اسمش پریساعه
تبریزیه
و ترکه
و قراره کلی به من زبان آذری یاد بده من خیلی دوس دارم!
چن تا چیزم یاد داد و البته از لهجه ی ترکیم هم تعریف کرد
این بود ماجراهای روز اول دانشگاه من


پ.ن۱: صب کلی طول کشید تا به آقاجونم ثابت کنم من واقعا استرس ندارم
اصرار داشت من قبول کنم که استرس دارم!!! آخه استرسِ چی؟؟!

پ.ن۲: امروز به اندازه ی یه راهپیمایی طولانی پیاده روی کردم 

پ.ن۳؛ برنامه ی کلاسیم خیلی مزخرفه!! یه کلاس صب، یه کلاس بعدازظهر!
نمی ارزه بخوام هربار برم اون سر شهر تا خونه و برگردم!
باید خودمو با کلاسای جهاد دانشگاهی و هلال احمر مشغول کنم!

پ‌.ن۴: وارد دبیرستان که شدیم یه ساختمون نوساز داشتیم که پر از خاک و گچ بود! ۲سال طول کشید تا وقتی میشینیم رو زمین و پا میشیم لباسمون سفید نباشه!
الان که وارد دانشگاه شدیم باز یه ساختمون نوساز داریم که فک کنم تا آخر لیسانسم طول بکشه تا وقتی راه میرم خاکی و گچی نشم!

پ.ن۵: با چادر اجباری مخالفم!

پ.ن۶: امروز چندین ساعت تو دانشگاه بودم! ولی فقط نیم ساعت با استاد سر کلاس نشستم!

پ.ن۷: دست خودم نیس! نمیفهمم چطوری یهو انقد پستام طولانی میشه!!


تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 12:50 ق.ظ | نویسنده : ✿ مینا ✿ | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • باشگاه سی ام