تبلیغات
˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙
✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿ 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
من چقد احمقم که پامیشم میرم دانشگاه

امروز از ۸صب تا ۶عصر دانشگاه بودم
قرار بود یه کلاس ۸ تا ۱۱ داشته باشم، یکی هم ۴تا ۶
ولی فقط یه ساعت و نیم سر کلاس نشستم!!
که اونم کلاس من نبود
فقط برای اینکه بیکار نباشم رفتم سر کلاس زیست جانوری ها، زنگ فیزیک، پیش مریم و فاطمه نشستم!!

صب ادبیات داشتیم
رفتیم سر کلاس
یه معلم خوب داشت با خوش اخلاقی اولین جلسه ی کلاسشو شروع میکرد!
کلاسامون ظرفیتش ۴۰ نفره و فقط ۴۰ تا صندلی تو کلاسه
کلاس پر بود وقتی من اومدم ولی هنوزم بچه ها داشتن میومدن تو کلاس و جا نبود بشینن!
رفتن بررسی کردن دیدن ۲تا رشته باهم اومده سر یه کلاس عمومی!
البته اکثرمون مدیریت بودیم ولی در واقع اینجا کلاس رشته فیزیک ها بود!!
کلاس ما روزش جابجا شده بود و بهمون خبر نداده بودن!!
خلاصه از اون کلاس اومدیم بیرون و اون استاد خوبم از دست دادیم!

منم بیکار تو دانشگاه می چرخیدم!
چن صد متر رفتم بالاتر رسیدم به ساختمونی که کلاسای نرگس و بقیه ی بچه ها اونجا بود
صدای خنده های آشنا رو دنبال کردم و رسیدم به جمعیت دوستام که دور هم نشسته بودن داشتن مسخره بازی درمیاوردن

یکم دورهم نشستیم و بعد رفتن سر کلاساشون
منم از روی بیکاری رفتم سر کلاس

بعد از کلاس هم رفتم عضو جهاد دانشگاهی شدم
بعدشم توی یه کلاس هلال احمر ثبت نام کردم

ساعت ۱۲ رفتم پیش زنداییم توی آزمایشگاهشون و حواسم به دستگاه جی سی بود
هی محلولای مختلفو به نمونه تزریق کردیم و نمودارشو بررسی کردیم...
یه کار کسل کننده!
برای ناهار هم از رستوران دانشگاه جوجه گرفتیم
 
تا اینکه ساعت ۳ونیم شد و من دیگه راه افتادم برم سمت دانشکده ی خودمون به کلاسم برسم
داشتم از توی یه راه خاکی میرفتم که مسیر کمتری رو برم؛
یهو پام رفت توی یه چاله محکم خوردم زمین
خودم خیلی خجالت کشیدم از این وضعیت!
اطرافم چن دسته پسر بودن که دیدن چجوری خوردم زمین ولی نه خندیدن ، نه به روم آوردن!! دستشون درد نکنه خیلی باشخصیت بودن!
همه جام خاکی شده بود!!  اول پاشدم خودمو تکوندم بعد به خودم کلی خندیدم
ولی پام داشت خییییلی میسوخت! دیدم شلوارم  پاره شده و زانوم داره خون میاد!!!!
آخرین باری که اینجوری خورده بودم زمین مال ۴سال پیش بود که توی باغمون لیز خوردم و افتادم توی جوب گِل!!
خلاصه برگشتم رفتم پیش زنداییم و پامو بتادین زدمو پانسمان کردم
خیلی سخت میتونستم راه برم! برای همین زنداییم منو با ماشین تا دم دانشکده مون رسوند

فک کنم لازم نباشه بگم دیگه
کلاسمون بازم تشکیل نشد!
نیم ساعت نشستیم و باز استاد نیومد...
و من امروز فقط ۱۰ ساعت تو دانشگاه علاف بودم!!
و تنها دستاوردم یه شلوار پاره و یه زانوی زخمیه!!
همش تقصیر فائزه ی بی ادبه

[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


اینجا یه وب شخصیه که ما توش خاطراتمونو می نویسیم تا موندگار بشن!
و اکثرشون مربوط به اتفاقات مدرسه س!
حقوق این وب مربوط به هر4 تای ما میشه.
ما همه با هم رفیقیم و برای خودمون و دوستامون خاطرات خوب میسازیم!
خنده همیشه شرط اوله و افسرده بازی نداریم! اما تا بخوایم میتونیم غر بزنیم...!!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :