˙·٠●❤ چار دختر جفنگ ❤●٠·˙

✿ مریم ✿ مینا ✿ فائزه ✿ ندا ✿

آقا ما ترم سوم دانشگاهمونم شروع شد؛
ولی همچنان دارم افسوس میخورم برای دوستاییم که هنوز درگیر کنکورن و احتمالا با ترم ۵ ما قراره تازه ترم یکشونو شرو کنن!!!
بعضیا یه کنکور مسخره رو چقد برا خودشون بزرگ میکنن!
عین یه مانع بزرگی که سد راه آرزوهاشونه... و واقعنم باور دارن که همه چی تقصیر کنکوره!
عزیز من خب تو ماهیت کنکورو بپذیر! همیشه اون چیزی نمیشه که ما دلمون میخواد؛ 
اگه نمیتونی تغییری توش بدی، تو یذذذره مسیرتو تغییر بده ، ولی عبور کن!
دلم میسوزه برای بچه های باهوشی که با رتبه ی عالی به خاطر انتخاب رشته ی اشتباه یا توقعات بیش از حد از خودشون، بیخودی میمونن پشت کنکور!
این همه رشته ی خوب! وقتی بعد دوسال اون رشته ای که میخواستی رو نیاوردی، چه اصراریه که باز کنکور بدی با وجود اینکه میدونی هرسال قبولی سخت تر میشه؟ و به راحتی میتونی بری سراغ گزینه ی دومت...
و چه بسیارند افرادی که بعد از چن بار کنکور دادن، آخر میرن سراغ رشته ای که همون سال اول میتونستن قبول شن :/
اه اصن عصابم خورد میشه به این چیزا فک میکنم! 
چه صبر و اراده ای دارن اونایی که برای چندمین سال پیاپی همون درسای حوصله سر بر دبیرستانو میخونن تو فضای بسته و شرایط بی روح و هیجان قبل کنکور! و چقد عمرشونو هدر میدن پای چیزی که واقعا ارزششو نداره (حداقل از نظر من )

خداروشکر امسالم برادر جانمان دانشگاه قبول شد، همون رشته ای که میخواس!
و شدیم هم دانشگاهی ^_^
فامیلا فک میکنن کلا دانشگاه تحت سلطه ی ماس
خبر ندارن ما اصن همدیگه رو نمی بینیم!
ینی واحد خواهران و واحد برادران چندین فرسخ باهم فاصله داره!!
تازه همین که تا الان حراست دانشگاه بهمون گیر نداده که چرا باهم میریم و میایم خودش خیلیه
و از شانس خوبمون :/ ساعت و روز کلاسامونم باهم هماهنگ نیس!
به زور شاید یه روز در هفته بتونیم باهم بریم دانشگاه!
مثلا من شنبه ها کلاس ندارم و داداشم داره!
من ۴شنبه ها کلاس دارم و داداشم نداره!
من یکشنبه ها صب تا ظهر میرم دانشگاه، ولی داداشم بعدازظهر کلاس داره

ولی خوبیش اینه که من با ماشین میرم و میام، خیالم راحته
داداش بیچارم بره به فکری به حال خودش بکنه منم دو ترم با تاکسی رفتم، با اتوبوس برگشتم!
و الان واقعا تفاوت ماشین داشتن و نداشتنو حس میکنم!
با اینکه خودمم با ماشین تک سرنشین موافق نیستم ولی چاره ای نیس؛ سعی میکنم اگه از دوستام کسی باهام هم مسیر بود، برسونمش...
ترمای قبل صب خوابالو میرفتم تا برسم به ایستگاه تاکسی! بعد باید ۳ کورس تاکسی سوار میشدم و با راننده تاکسیای مختلف با خلقیات متفاوت و بقیه پول تاکسی و  مسافرهای جورواجور سرو کله میزدم تا برسم به پل هوایی جلوی دانشگا! از اون همه پله که بالا و پایین میرفتم، بعدش میرسیدم به سردر دانشگاه، حالا آیا سرویس داخل دانشگاه گیرم بیاد، آیا نیاد! که معمولا هم یکی میومد که پسرا رو سوار میکرد! و انقد روشنفکری درمیان مسئولین دانشگاهمون موج میزنه که معتقدن حتی اتوبوس وقتی داخل دانشگاه باشه، باید تفکیک بشه! :/ و من اکثرا مجبور میشدم پیاده برم تا برسم به دانشکده مون!
منم که عادت ندارم آن تایم باشم همیشه با تاخیر می‌رسیدم!
 تازه غروب که کلاسام تموم میشد، با اون همه خستگی همین راهو پیاده برمیگشتم تا سردر دانشگاه، اونجا یه ربع تو ایستگاه اتوبوس منتظر میموندم تا اتوبوسی که به مسیرم بخوره برسه و دقیقا یک ساعت تو اتوبوس وایمیستادم! چون هیچ وخ جا نبود بشینم! و صدای کل کل دانشگاه آزادیا و دولتیا رو میشنیدم و هیچ وقت نفهمیدم که پز چی رو میدادن و به چیه دانشگاهشون مینازیدن!
و دیگه جنازم میرسید خونه! در حدی که نمیتونستم خودمو برسونم به اتاقم؛ فقط کیفمو پرت میکردم یه طرف و با همون چادر و مقنعه رو مبل وا میرفتم و خوابم میبرد، تا بعد از یه ساعت تازه جون بگیرم و بتونم برم یه چیزی بخورم دوباره به زندگی برگردم!
وای الان که یادش میفتم خستگی تمام وجودمو فرامیگیره!
الان انقدرررر تنبل شدم که اگه ماشینو مامانم لازم داشته باشه، من ترجیح میدم کلا دانشگاه نرم تا اینکه بخوام با تاکسی دقیقا از این سر شهر برم اون سر شهر و بعد از یک ساعت و ربع برسم به کلاسم!! 
ولی هرجوری فک میکنم یه ماشین برای یه خانواده با ۵تا و نصفی راننده کافی نیس!




[ شنبه 14 مهر 1397 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ ✿ مینا ✿ ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه